تصاویر این مجموعه واقعی هستند. برخی از آنها عکسهای Golden Collection تاریخی آمریکا بوده و در سالهای 1930 توسط چارلز ابتز گرفته شده اند. اکثر آنها صحنه های روزمره کارگران را نمایش می دهد که در سالهای 1920 تا 1935 در ساختمان آسمانخراش ها مشارکت داشتند. همانطور که خواهید دید معیارهای امنیتی خیلی عجیب و نامأنوس است و تصاویر سعی در نمایش دادن این وضعیت دارند.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
یه روز صبح یه مریض به دكتر جراح مراجعه میكنه و از كمر درد شدید شكایت میكنه .
دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه : خب، بگو ببینم واسه چی كمر درد گرفتی؟
مریض پاسخ میده: «من برای یك كلوپ شبانه كار میكنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم
و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم،
فهمیدم كه یكی با همسرم بوده!! دربالكن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالكن،
ولی كسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه كردم،
یه مرد را دیدم كه میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید.
من یخچال را كه روی بالكن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!!
دلیل كمر دردم هم همین بلند كردن یخچاله.
مریض بعدی دكتر بهش میگه :، به نظر میرسید كه تصادف بدی با یك ماشین داشته.
مریض قبلیِ من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینكه حال شما خیلی بدتره!
بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟» مریض پاسخ میده:
«باید بدونید كه من تا حالا بیكار بودم و امروز اولین روز كار جدیدم بود.
ولی من فراموش كرده بودم كه ساعت را كوك كنم و برای همین هم نزدیك بود دیر كنم.
من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیكنید؛ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!
وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه كه حالش از دو مریض قبلی وخیمتره.
دكتره در حالی كه شوكه شده بوده دوباره میپرسه «از كدوم جهنمی فرار كردی؟!»
خب، راستش توی یه یخچال بودم كه یهو یه نفر اون را از طبقهء سوم پرتاب كرد پایین
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
در شهر پاتایا تایلند یک قورباغه پیدا شده که می تواند کارهای جالبی انجام دهد.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
هفته گذشته یک پیرمرد 83 ساله، کتاب مذکور را که یک جلد دیکشنری وبستر با جلد چرمی است، به موزه میراث فرهنگی شهر Lyn واقع در ایالت انتاریو تحویل داد. عموی او کتاب را در سال 1899، از کتابخانه عمومی شهر امانت گرفته و سپس به نیویورک مهاجرت کردند.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
توجه: مطالب این ایمیل بر اساس تحقیقات شخصی می باشد.
(کافیه تو گوگل یه سرچ از “Maya Prediction” انجام بدید! یعنی پیشگویی مایا! )
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
یک راننده BMW Z 24د ر یکی از جاده های آلمان با سرعت ۱۴۰ مایل در ساعت در حال حرکت بوده که با یک گوزن که در وسط جاده بوده برخورد میکنه . راننده بعد از پیاده شدن از ماشین اثری از گوزن نمیبینه ولی بعد از باز کردن کاپوت ماشین با صحنه زیر برخورد میکنه
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
شاید دلتون خواسته باشه که عجایب هفتگانه عصر حاضر رو هم ببینید. پس به ادامه مطلب مراجعه کنبد.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
معجزه ای دیگر از قرآن
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
یکبار تو همین بلاگ کسی برای من پیامی در جواب یک پست که در اون لیست انسانهای مهم نوشته شده بود ارسال کرد که چرا اسم یک ایرانی هم در اون لیست نیست!!! این پست رو در جواب اون پیام معرفی میکنم.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت

دو دختر جوان مسلمان توانستهاند با طراحی لباسهای زنانه مطابق با ارزشهای اسلامی، جایی برای خود در دنیای فشن آمریکا باز کنند.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
|
« پائولا گریفین » در یک صبح دل انگیز از خواب بیدار شد و به دستشویی خانه اش رفت تا قطره چشمش را که ( دکتر تجویز کرده بود ) را به چشم هایش بزند. اما آن روز، برعکس روزهای دیگر، اشتباهی (بدلیل تشابه شکلی) چسب ناخن خود (که چسبی بسیار قوی می باشد) را باز کرده و درون چشمانش می چکاند. همین اشتباه کوچک باعث شد تا ۸ ساعت چشمانش بسته باشد و در بیمارستان بستری شود.
هم اکنون پائولا در سلامت کامل بسر می برد و چشمانش مشکلی ندارند. او از این حادثه یاد گرفت که نظم و دقت عمل بیشتری را داشته باشد
|
| با تشکر فراوان از : امین (http://www.cloob.com/name/aminkhann) |
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: سه نفر از بنى اسرائیل با یكدیگر هم سفر شدند و به مقصدى روان شدند. در بین راه ابرى ظاهر شد و باریدن آغاز نمود، خود را پناهنده به غارى نمودند.
ناگهان سنگى درب غار را گرفت و روز را بر آنان چون شب ، ظلمانى ساخت . راهى جز آنكه به سوى خدا روند نداشتند. یكى از آنان گفت خوب است كردار خالص و پاك خود را وسیله قرار دهیم ، باشد كه نجات یابیم ، و هر سه نفر این طرح را قبول كردند.
یكى از آنان گفت : پروردگارا تو خود مى دانى كه من دختر عمویى داشتم كه در كمال زیبائى بود، شیفته و شیداى او بودم ، تا آنكه در موضعى تنها او را یافتم ، به او در آویختم و خواستم كام دل برگیرم كه آن دختر عمو سخن آغاز كرد و گفت : اى پسر عمو از خدا بترس و پرده عفت مرا مدر. من به این سخن پاى بر هواى نفس گذاردم و از آن كار دست كشیدم ، خدایا اگر این كار از روى اخلاص نموده ام و جز رضاى تو منظورى نداشتم ،این جمع را از غم و هلاكت نجات ده ناگاه دیدند آن سنگ مقدارى دور شد و فضاى غار كمى روشن گردید.
دومى گفت : خدایا تو مى دانى كه من پدر و مادرى سالخورده داشتم ، كه از پیرى قامتشان خمیده بود، و در همه حال به خدمت آنان مشغول بودم شبى نزدشان آمدم كه خوراك نزد آنان بگذارم و برگردم ، دیدم آنان در خوابند، آن شب تا صبح خوراك بر دست گرفته نزد آنان بودم و آنان را از خواب بیدار نكردم كه آزرده شوند.
پروردگارا اگر این كار محض رضاى تو انجام دادم ، در بسته به روى ما بگشا و ما را رهائى ده ؛ در این هنگام مقدارى دیگر سنگ به كنار رفت سومى عرض كرد: اى داناى هر نهان و آشكارا، تو خود مى دانى كه من كارگرى داشتم ؛ چون مدتش تمام شد مزد وى را دادم ، و او راضى نشد و و بیش از آن اندازه طلب مزد مى كرد، و از نزدم برفت .
من آن وجه را گوسفندى خریدارى كرم و جداگانه محافظت مى نمودم كه در اندك زمان بسیار شد. بعد از مدتى آن مرد آمد و مزد خود را طلب نمود. من اشاره به گوسفندان كردم . آن گمان كرد كه او را مسخره مى كنم ؛ بعد همه گوسفندان را گرفت و رفت .پروردگارا اگر این كار را براى رضاى تو انجام داده ام و از روى اخلاص بوده ، ما را از این گرفتارى نجات بده . در این وقت تمام سنگ به كنارى رفت و هر سه با دلى مملو از شادى از غار خارج شدند و به سفر خویش ادامه دادند.
از کتاب یكصد موضوع 500 داستان تالیف سید على اكبر صداقت
باتشکر فراوان از: رعنا (http://www.cloob.com/name/dastsefid)
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
مرتضی مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :
از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم
دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که
هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند ،
بلکه سنگ است که بطرف او پرتاب میشود
و این نشانه یک جامعه مرده است
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بیخبرتر .
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
با تشکر فراوان از: مریم (http://www.cloob.com/name/venuos)
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
هواپیماهای رادار گریز(Hidden Fighter)
سرو غذا در خطوط هوایی كشورهای مختلف
عکس های جالب و دیدنی از حوادث
تیپی Tippy دختر عجیب...
هرکول 17 ساله !
ثصاویری از اولین ابتکارات بدنسازی...
روش های لاغر شدن
همسر مناسب شما چه شخصیتی باید داشته باشد؟ (شخصیت شناسی)
رسم وحشتناک چینیها برای زنان!! (+عکس)
زنی که 60 سال باردار بود، بچهای سنگی به دنیا آورد!! (+عكس)
درباره وبلاگ

سلام به همه خوانندگان عزیز...
امیدوارم این ویلاگ و مطالبش مورد توجه و استقبال همه شما عزیزان قرار بگیرد...
در مورد تبادل لینک هم باید به عرض برسانم که اگر مایل به تبادل لینک هستید این وبلاگ را با اسم"سرگرمی-داستان" لینک کرده و بعد اسم دلخواه خود را برای لینک شدن در این وبلاگ به من اطلاع دهید...
شادی شما آرزوی ماست!
شاد باشید...!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY