یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید:
- چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
= دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
- تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟
= من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
- ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
= باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی،دوست داشتنی هستی،با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت و...
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون:
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
با تشکر از: اله پور احمدی
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد،
بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!
باتشکر از : علی حسینی
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
چه نسبتی باهم دارید؟
ما نامزدیم
مدرک ...مدرکتان کو؟
همراهمان نیست
"چندمین" بارتان است؟
جواب نمی دهد.
غیر از این آقا با "چند نفر دیگر" ارتباط داری؟
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى سیاهى چادرم، دل مردهایى كه چشمشان به دنبال خوشرنگترین زنهاست را مىزند.
نمىدانید چقدر لذتبخش است وقتى وارد مغازهاى مىشوم و مىپرسم: آقا! اینا قیمتش چنده؟ و فروشنده جوابم را نمىدهد؛ دوباره مىپرسم: آقا! اینا چنده؟ فروشنده كه محو موهاى مشكرده زن دیگرى است و حالش دگرگون است، من را اصلاً نمىبیند. باز هم سؤالم بىجواب مىماند و من، خوشحال، از مغازه بیرون مىآیم.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى مردهایى كه به خیابان مىآیند تا لذت ببرند، ذرهاى به تو محل نمىگذارند.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى شاد و سرخوش، در خیابان قدم مىزنید؛ در حالى كه دغدغه این را ندارید كه شاید گوشهاى از زیبایىهاتان، پاك شده باشد و مجبور نیستید خود را با دلهره، به نزدیكترین محل امن برسانید تا هر چه زودتر، زیبایى خود را كنترل كنید؛ زیبایى از دست رفتهتان را به صورتتان باز گردانید و خود را جبران كنید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان و دانشگاه و... راه مىروید و صد قافله دل كثیف، همره شما نیست.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى جولانگاه نظرهاى ناپاك و افكار پلید مردان شهرتان نیستید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى كرم قلاب ماهىگیرى شیطان براى به دام انداختن مردان شهر نیستید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى مىبینى كه مىتوانى اطاعت خدایت را بكنى؛ نه هوایت را.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد وقتى در خیابان راه مىروید؛ در حالى كه یك عروسك متحرك نیستید؛ یك انسان رهگذرید.
نمىدانید؛ واقعاً نمىدانید چه لذتى دارد این حجاب!
خدایا! لذتم مدوام باد.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
مطالبی که می خونید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان هست
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
پیشنهاد ازدواج دادن بی شك یكی از مهمترین و بزرگترین گامهایی میباشد كه تا به حال برداشته اید. شما خواهان آن هـستـید كه در آن لحظه همه چیز عالی و بـه بـهتـریـن نحو پیش رود و از آن مهمتر كه میخواهید پاسخ وی مثبت بـاشـد! ایـن نكـات را هــنگام دادن پیشنهاد ازدواج مد نظر قرار دهید تا شانس موفقیت شما افزایش یابد:
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
مردها مخالف ازدواج نیستند ،آنها فقط عجله ای ندارند كه در آلتار(محراب) كلیسا قرار بگیرند ،
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
چند تا اسم زیبای دخترونه:
۱- ستاره: شبا میاد بیرون ؛
به همه چشمک میزنه!!
۲- سحر: دم صبح میاد ؛
معلوم نیست شب قبل کجا بوده !!
۳- سایه: همیشه زیر پاته ؛
خیابون و خونه واسش فرقی نداره
۴- هدیه: به همه میده ،
اگه نگیریش از دستت رفته!!
۵- راضیه: نیازی به توضیح نداره!
۶- آرزو: همه می کنن
۷- سیما: تا لختش نکنی کاری بهت نداره!
۸- مینا : باید باهاش ور بری تا خنثاش کنی!
۹- عسل: همه می خوان بخورنش!
۱۰- بهار: تا میاد همه مست می شن!
۱۱- باران: تا میاد خیست می کنه!
۱۲- مژده : هرجا نگاه کنی
می بینی افتتاحش کردن!!
۱۳- ندا : تا میده باید بگیریش!
۱۴- دریا: تا ازش چیزی بخوای
صداشو بلند می کنه !
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
دو خط موازی زائیده شدند.
پسرکی در کلاس درس انها را روی کاغذ کشید.
ان وقت دو خط موازی چشمشان بهم افتادو در همان
یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.
خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت:
ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم...
خط دومی از هیجان لرزید.خط اولی...
و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ...
من روز ها کار می کنم.
می توانم خط کنار یک جاده متروک شوم...
یا خط کنار یک نردبان.
خط دومی گفت:
من هم می توانم خط کنار یک گلدان
چهار گوش گل سرخ شوم.
یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت!
چه شغل شاعرانه ای...!
در همین لحظه معلم فریاد زد:
دو خط موازی هیچوقت بهم نمی رسند
و بچه ها تکرار کردند...![]()
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
پسر كوچكی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می داد.
پسرك پرسید: خانم، می توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: كسی هست كه این كار را برایم انجام می دهد !
پسرك گفت: خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او می دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار این فرد كاملا راضی است.
پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می كنم. در این صورت شما در یكشنبه زیباترین چمن را در كل شهر خواهید داشت.
مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرك در حالی كه لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینكه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم كاری به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را می سنجیدم. من همان كسی هستم كه برای این خانم كار می كند.
آیا ما هم میتوانیم چنین خود ارزیابی از كار خود داشته باشیم؟
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
عشق یعنی این...ازدواج با دختری که سرطان دارد!!
سال 1984
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
قبل از هر چیز بگم كه اگه تا حالا نرفتین سراغ دونفری شدن و فكر ازدواج ندارین، بیخیال خوندن این مطلب بشین. اگرم زیر 18 سالین كه اصلاً حرفشو نزنین! این مطلب مال اوناست كه وارد قلعهی ازدواج شدن و در پشت سرشون نیمه بازه
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
بعد از این كه مدت ها دنبال دختری باوقار و باشخصیت گشتیم كه هم خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی كرد.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
هواپیماهای رادار گریز(Hidden Fighter)
سرو غذا در خطوط هوایی كشورهای مختلف
عکس های جالب و دیدنی از حوادث
تیپی Tippy دختر عجیب...
هرکول 17 ساله !
ثصاویری از اولین ابتکارات بدنسازی...
روش های لاغر شدن
همسر مناسب شما چه شخصیتی باید داشته باشد؟ (شخصیت شناسی)
رسم وحشتناک چینیها برای زنان!! (+عکس)
زنی که 60 سال باردار بود، بچهای سنگی به دنیا آورد!! (+عكس)
درباره وبلاگ

سلام به همه خوانندگان عزیز...
امیدوارم این ویلاگ و مطالبش مورد توجه و استقبال همه شما عزیزان قرار بگیرد...
در مورد تبادل لینک هم باید به عرض برسانم که اگر مایل به تبادل لینک هستید این وبلاگ را با اسم"سرگرمی-داستان" لینک کرده و بعد اسم دلخواه خود را برای لینک شدن در این وبلاگ به من اطلاع دهید...
شادی شما آرزوی ماست!
شاد باشید...!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY