- قلبتان را از نفرت پاك كنید.
- ذهنتان را از نگرانی ها دور كنید.
- ساده زندگی كنید.
- بیشتر بدهید.
- كمتر توقع داشته باشید.
برگرفته از وبلاگ هدی از کلوپ
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
اطلاعات مفیدی از سیستم بدست آورید
شما با استفاده از Command Prompt میتونید اطلاعات مفیدی از سیستم بدست بیارید
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
دنیای حیوانات یکی از جالب ترین و عجیب ترینهای جهان ما می باشد.
اگه باور ندارین پس خوب بخونید:
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که
هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی
نخورد و همیشه پشت به هماتاقیش روی تخت بخوابد.
آنها ساعتها با یکدیگر صحبت میکردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان
با هم حرف میزدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، مینشست و تمام چیزهایی که
بیرون از پنجره میدید برای هم اتاقیش توصیف میکرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت
، با شنیدن اوصاف دنیای بیرون ، روحی تازه میگرفت.
گفته های مرد کنار پنجره چنین بود:
این پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت مرغابیها و قوها در دریاچه شنا
میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سر گرم بودند. درختان کهن ، به منظره
بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده میشد.
همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد ، هماتاقیش چشمانش را
میبست و این مناظر را در ذهن خود مجسم میکرد.
روزها و هفتهها سپری شد.
یک روز صبح ، پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد کنار
پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان
بیمارستان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند
مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت
انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترک کرد.آن مرد به آرامی و با درد
بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد .
بالاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند
.در کمال تعجب ، او با یک دیوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هماتاقیش را وادار میکرده چنین مناظر
دلانگیزی را برای او توصیف کند !
پرستار پاسخ داد: شاید او میخواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و
حتی نمیتوانست دیوار را ببیند ... (عجب دنیایی)
برگرفته از: mycomputer01.blogfa.com
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
درختان
Once there were three trees on a hill in the woods. They were discussing their hopes and dreams when the first tree said, "Someday I hope to be a treasure chest. I could be filled with gold, silver and precious gems. I could be decorated with intricate carving and everyone would see the beauty."
Then the second tree said, "Someday I will be a mighty ship. I will take kings and queens across the waters and sail to the corners of the world. Everyone will feel safe in me because of the strength of my hull."
روزگاری،سه درخت روی تپه ای در جنگل قرار داشتند.آنها در مورد امیدها و رویاهایشان حرف میزدند، اولین درخت گفت":امیدوارم روزی یک صندوقچه جواهر باشم.از طلا ،نقره و گوهرهای گرانبها پر شوم، با حکاکی تو در تویی تزیین شوم و همه زیبایی مرا ببینند
درخت دوم گفت": من روزی یک کشتی بزرگ میشوم، پادشاهان و ملکه ها را از آبها عبور می دهم و به اطراف جهان حرکت می کنم.همه به خاطر استحکام چوب من احساس امنیت خواهند کرد
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
ناصر عبداللهی در ساعت ده و ده دقیقه ی دهمین روز از دهمین ماه , سال ۱۳۴۹ در محله باغ بندر عباس به دنیا آمد. پدرش عبدالرحمن عبداللهی از کارگران بازنشسته شرکت نفت و مادرش مهرنگاربندری نیایی خانه دار است.
او چهاربرادر و یک خواهر دارد، تنها خواهرش نسرین و برادرانش به ترتیب سن محمدطیب , نادر , علیرضا و عقیل هستند که ناصر برادر وسطی آنها است , یعنی سومی.
ناصر در هیجده سالگی با فهیمه غفوری اهل بندرعباس که سه سال از خودش بزرگتر است ازدواج کرد و حاصل آن سه فرزند ( دو پسر و یک دختر ) به نامهای نوید، نازنین و نامی است.

اما ناصر چطور خواننده شد؛
● می دانید این روزها همه خواننده می شوند ؟
خب اگر چنین باشد چه ربطی به من دارد. هرکس در عرصه گیتی می تواند هرکاری را که دلش خواست بکند. حالا این عده هم که شما می گویید دوست دارند خواننده شوند. حداقلش این است که ما از پیش ترخواننده بودیم .
●یعنی ازکی ؟
یعنی از دوران کودکی البته آن زمان من حتی نمی توانستم حرف بزنم
●پس چه طور می خواندید؟
راستش وقتی من خیلی کوچک بودم به خاطر اتفاقی که جلوی چشمان من افتاد قدرت تکلم خود را ازدست دادم. اتفاقا خیلی هم زجر کشیدم وتا دوران راهنمایی نمی توانستم حرف بزنم. من حتی در ادا کردن کلمات نیز مشکل داشتم. آن قدر که حتی خانواده ام به حرف زدنم می خندیدند. شاید باورتان نشود اگر بگویم همین لکنت زبان و عدم تکلم باعث شد که من خواننده شوم.
●چطور امکان دارد کسی که قدرت تکلم ندارد یکباره خواننده شود؟
اتفاقا این مسئله خیلی کمک کرد وباعث شد که اولاً کم حرف باشم دوماً گوشه گیر شوم و سوماً اینکه گوشه گیری ام باعث شود که تفکر کنم.
●وقتی آدم نتواند حرف بزند فکور می شود؟
بله دقیقا وقتی آدم در تنهایی و سکوت باشد بیشتر فکر می کند. من همیشه درآن تنهایی وخلوت به دنبال جایی بودم که با خدا حرف بزنم. برای خودم اتاقی درست کرده بودم وبا خدا بیشترارتباط برقرار کردم. دراین خلوت همیشه با خدا حرف می زدم وعبادت می کرد
●دراین شرایط اتفاق خاصی نمی افتاد؟
من دراین شرایط نامه می نوشتم برای خدا ودر آیینه تمرین می کردم وحرف می زدم. به چهره خود نگاه می کردم و به طبیعت می رسیدم. به خدا می رسیدم. من حتی با حشرات وحیوانات درتنهایی خلوت خودم دوست می شدم.
●با آدم ها چطور؟
نه. دقیقا این قسمت منفی قضیه بودکه نمی توانستم با مردم ارتباط برقرار کنم. پدرو مادرم هم برای همین همیشه ناراحت بودند وعذاب می کشیدند. این تنهایی به حدی رسیده بود که وقتی کسی به خانه ما می آمد آن قدر انزوا در من بود که خانواده ام را وادار کرد تصمیمات جدی تری درباره من بگیرند.
●تصمیم در مورد چه چیزی؟
این که به دنبال علت واقعی این جریان باشند ودر صدد دفع آن بر آیند. خیلی تلاش کردند تا اینکه بالاخره دکتری در شیراز به آنها گفته بود که تنها راهی که می توانم از آن نجات پیدا کنم خوانندگی است.
●پس علاجتان خوانندگی بود؟
بله ودکتر گفته بود که اگر بخوانم علاج گنگی و لکنتی که دارم خوانندگی است. خانواده ام بدون اینکه بخواهند مستقیما من را وادار به این کار کننند سعی کردند من را به آن سمت و سو سوق بدهند. برای همین با خریدن یک ملودیکا من را به دنیای موسیقی هل دادند
●ملودیکا شما را خواننده کرد؟
نه ! بعد از مدتی با نت ها ارتباط برقرار کردم و بعد از چند سال با گیتار آشنا شدم وبه این ترتیب موسیقی را ادامه دادم.
●یعنی بدون هیچ پیش زمینه ای به موسیقی آمدید؟
درسال های دوره راهنمایی بود که در مدرسه یک گروه سرود تشکیل دادم. مدرسه شهید عباس پور بندرعباس بود. مجبور بودم آنچه را برای بچه ها در نظر دارم به شکل آواز بخوانم. به این ترتیب کم کم شروع کردم ودر خفا برای خودم نواختم و خواندم.
●یعنی برای خودتان آهنگ هم می ساختید ؟
بله و جالب اینکه برای خودم خواننده هم انتخاب کرده بودم. برادرم خواننده من بود. من گیتار می زدم و ملودی ها را می دادم تا او بخواند. اما قبل از برادرم خودم مجبور بودم بخوانم.
●پس آموزش ندیدید؟!
نه چون نمی شد امکانش نبود. اصلا کلاسی نبود که بخواهم بروم و آموزش ببینم. می نشستم و به صدای خواننده ها گوش می کردم و آنها را کپی می کردم. این شده بود یکی از تمرینات من. از این طریق می توانستم بفهمم که خوانندگی از چه عناصری تشکیل شده و دارای چه بخش هایی است .
●ازچه کسانی تقلید می کردید؟
فرقی نمی کرد. ازصدای خانم های خواننده گرفته تا خواننده های هندی و عربی و ایرانی و… همه را کاور می کردم و می خواندم.
●پس با تقلید از دیگران خواننده شدید؟
نه انصافا ! قبل از اینکه خواننده بشوم عاشق شدم . به هر حال مگر می شود جوان بود و عاشق نشد. عاشق که شدم نمی خواستم حرف های عاشقانه دل عاشقم را به کسی بگویم.
●پس با عاشقانه ها چه می کردید؟
عاشقانه هایم را روی کاغذ می نوشتم وبعد آن را می خواندم. با گیتارروی آنها ملودی می ساختم. همین برایم انگیزه شد. البته دراین بین تشویق اطرافیانم بی تاثیر نبود. حتی دوستان خانوادگی هم توانستند در این امر کمکم کنند تا اینکه بالاخره متوجه شدم خواندنم به دل ها می نشیند. در مهمانی ها و مراسمی که می خواندم خیلی ها با ضبط صوت های کوچکشان صدایم را ضبط می کردند. من بدون اینکه بخواهم صاحب یک سبک شده بودم چه از نظر ترانه چه از نظر خوانندگی و گیتارزدن و…
●یعنی فکر می کنید الان صاحب سبک هستید ؟
من خوانندگی را از سال ۷۱ جدی گرفتم واز همان سال سبک معنوی را برای خودم انتخاب کرده و ثبت کردم. تا آن سال ها هم فعالیت آزاد می کردم و موسیقی جوان معنوی پاپ وجود نداشت. من دوست داشتم که حتی اشعار و ترانه هایم معنوی باشد که درعین حمد و ثنا و راز و نیاز و عبادت بشود با او ارتباط برقرار کرد.
●منظورتان کیست؟
منظورم خداست. حتی درارتباط با شعر نیز سعی کردم این حس را حفظ کرده باشم. احساس
کردم خیلی از شعرا توی باغ نیستند اما بالاخره آنچه که می خواستم اتفاق افتاد و بالاخره توانستم موفق بشوم.
●اوج شما کجا بود؟
ببینید من سال ۷۴ با گروه صبح بخیر ایران آشنا شدم. محمد جواد مباشر مدیر سفرنامه صبا بود که دوستانه ومثل برادر بزرگ تر ازمن حمایت کرد. اوگفته بود که سبکی مثل سبک من جایش در موسیقی ما خالی است. وقتی درآن برنامه خواندم با استقبال عمومی روبه رو شد. به این ترتریب به تهران دعوت شدم و اجرای برنامه کردم. وسط سال ۷۵ بود که به تهران آمدم.
●دوستت دارم و… منتشر شد !
نه پس از چند سال تلاش سال ۷۸ موفق شدم در کاستی به نام« حقیقت دارد» دو قطعه« بهاربهار» وبارانی را اجرا کنم. با موزیسین های مطرحی چون تورج شعبانخانی حمید رضا صدری و بهنام ابطحی هم کار کردم.البته در این میان با دوست خوبم فریدن خلعتبری آشنا شدم وچند کار مشترک برای تلویزیون اجرا کردیم. او طی آن سال ها خیلی به من کمک کرد تا این که بالاخره آلبوم عشق است را در سال ۷۸ تولید کردیم آهنگ هایی را که طی این چند سال ساخته بودیم درآن استفاده کریدم. دراین آلبوم از اشعار و غزلیات استارمحمد علی بهمنی استفاده کردیم که ازابتدا قرار بود فریدن خلعتبری تنظیمشان کند تا این اتفاق بیفتد.
●کلیت کار دلچسب شما بود؟
بله به خصوص وقتی که با هنرمند خوب و دوست بسیارارزشمندم پرویز پرستویی که ستاره سینما نیز هست آشنا شدم. اواین افتخاررا به من داد که درکنارمن غزلیات را دکلمه کند. دراین آلبوم من از دوستانی مثل بهنام ابطحی محمد رضا و شادمهر عقیلی ونیز دکتر محمد رضا چراغعلی بهره مند شدم. ضمن اینکه سبک خودم را هم پیاده کردم. این آلبوم و بوی شرجی توسط موسسه دارینوش به عرصه آمد.
●یادم می آید که آلبومی داشتید با یک اسم خیلی خاص که الان حضور ذهن ندارم. گناغ گنو….؟
گنوغ ! به زبان بندرعباسی یعنی دیوانه.
●دیوانه (همان بوی شرجی)چه شد؟
این آلبوم بعد از دو سال تاخیرتوانست به بازار عرضه شود. من تصمیم گرفته بودم از نظر فرهنگی به معرفی فرهنگ مرزو بوم خود بپردازم تا مظلومیت را به جای محرومیت در اذهان جا بیندازم.
●به کجا رسیدید؟
موفق شدم. هرچند که با این آلبوم خصمانه برخورد شد چون گنوغ یک آلبوم معنوی بود نه بازاری!
●ازقبل پیش بینی چنین جایگاهی را کرده بودید؟
شاید باورتان نشود ولی باید بگویم بله ! من پیش ازاین آینده را پیش بینی کرده بودم. چون خداوند به من نیروهایی داده بود که ایمان داشتم اگرپشتکارم را قوی کنم قطعا موفق می شوم. به نظرم تمام انسان ها می توانند با ایمان و پشتکار به آنچه که می خواهند برسند. من درزندگی حتی برای فهم نکات ریز و ناشناخته کوچک تلاش می کردم. چون معتقدم تا رنج نکشی بهره ای از گنج نمی بری.
●این همیشه برایم سوال شده که شما چرا با افراد متعددی کار می کنید؟
به خاطر تنوع است. من تجربه کردن را دوست دارم. دوست دارم با تازگی ها و تازه ها آشنا شوم. اعتقاد دارم وقتی ما آدمها دوست داریم ازآب پاک وگوارا استفاده کنیم وآب اگریک جا بماند می گندد کارهم اگرجریان نداشته باشد نمی ماند و ماندگار نمی شود . دوست دارم با کسانی کار کنم که مثل آب تازه و گوارا باشند. نوین گرا و مطبوع و مطلوب باشند تا مردم بتوانند با آنها ارتباط برقرار کنند. من عاشق نو بودن و تازه بودن هستم.
●ماندن شما نتیجه این مسئله است؟
مدیون لطف خدا هستم. ماندن من نتیجه لطف خداست. ضمن اینکه همکاری شعرا تنظیم کننده ها و دوستان موزیسین که همیشه دور و برم بوده اند و راهنمایی ام کرده اند را نباید نادیده بگیرم .
●برای بودن چه آرلمان هایی مورد نیاز است؟
مهم تر از همه این است که آدم برای خود و موزیکش ارزش قائل شود و کارآمد باشد و بهتر از همه اینها ازحس خوبی برخوردار باشد تا این حس را به مخاطب منتقل کند.
●در موزیک شما همین طور است؟
متنوع است و بسته به نوع آهنگی دارد که انتخاب می کنم. گاهی یک آهنگ است که کار را پیش می برد گاهی شعر است وگاهی تنظیم .
●صدای شما هم که بی تاثیر است؟!
راستش تا به حال به این موضوع فکر نکرده ام که بخواهم تاثیر صدایم را ازبقیه سازها وبقیه عوامل بیشتر کنم. چون به این امر اعتقاد دارم که صدای خواننده در موسیقی حکم ساز را دارد. باید از خواننده به عنوان یک ساز استفاده کرد تا در جهت پیشبرد یک اثر کمک قابل توجهی کرد. اما گاهی پیش می آید که بین این اجزاء هیچ گونه بالانسی نیست و آهنگساز برای صدای خواننده آهنگ می سازد یا بر اساس قابلیت هایی که یک ملودی دارد و. . .
●این نقطه چین ها یعنی چه ؟
یعنی که بعد از همه اینها تنظیم مهم است. صدای خواننده و ملودی قدرت بیشتری دارند وحرف اول را می زنند اما نهایتاً این تنظیم است که تکمیل کننده است.
●خواننده کجای قضیه است؟
حضور خواننده قطعا مهم ترین عامل قضیه است. چون اگر خواننده را ازیک آلبوم منها کنیم می شود موسیقی بدون کلام ! پس وقتی پای خواننده باز باشد قضیه شکل دیگری به خود می گیرد.
●در آلبوم های بعدی شما نیز چنین اتفاقی می افتد؟
آلبوم های بعدی من قطعا هماهنگی های لازم را خواهند داشت. حتی با آلبوم های دیگرمتفاوت خواهند بود. قرار است کارهای بعدی با شکل و شمایل جدیدتری ارائه شود.اجراهای تازه با نگاهی تازه به مخاطب عام.
●ردپای دوستان قبل هم درکارهای جدید دیده می شود؟
بله. حضوردوستان درکارجدید مغتنم است. همچنین حضوربهروزصفاریان که یک حضورخاص است. چون جزء معدود موزیسین های حرفه ای پاپ و تنظیم کننده هاست.من احترام خاصی برایش قائلم. ضمن اینکه شاهد یک آلبوم با سبک وسیاق جدید تر ازمن خواهید بود.
●می شود بگویید چرا اینقدر از مصاحبه فرار می کنید؟
برای اینکه فکر می کنم هر وقت حرفی برای گفتن داشته باشم باید حرف بزنم. تا به الان حرفی برای گفتن نداشته ام. هروقت احساس کنم حرفی برای گفتن دارم درخدمت شما و دوستان هستم.
●فکر می کردم الان هم کلی حرف برای گفتن داشته باشید؟!
حرف که همیشه هست و ما هم همیشه حرف برای گفتن داریم. منتهی گاهی شرایط اجازه نمی دهد بیش از حد صحبت کنیم . فقط می توانم بگویم برای آنها که دوستم دارند و ندارند آرزوی موفقیت می کنم.
از ناصر و زندگی اش بیشتر بدانیم؛
* چطور شد که خواننده شدید ؟
از آشنایی با همسرم و ایجاد یک ارتباط قلبی و عشق و احساس وابستگی عاطفی باعث آن شد که ملودی هایم رنگ و بوی تازه ای به خود بگیرد و شعر تازه ای بگویم وچون آهنگ هایم را با گیتار اجرا می کردم باید که خودم هم می خواندم , نتیجتا خواندم که خوشبختانه مورد استقبال هم قرار گرفت و این آغاز من و تولد دوباره من بود .
* چرا موسیقی پاپ را انتخاب کردید ؟
به علت اینکه در ۲۰ سال اول انقلاب این سبک موسیقی تقریبا محو شد و موسیقی سنتی و اصیل تماما جای آنرا گرفت و از سویی دیگر بازار کاستهای غربی و خارجی در داخل بسیار رونق خوبی داشت و جوانان ما تقریبا صد در صد از موسیقی پاپ خارجی و لس آنجلسی استفاده
می کردند . از این رو تصمیم به ایجاد موسیقی پاپ داخلی گرفتم که هم از محتوای خوب و معنوی برخوردار باشد ( از نظر شعر ) و هم از نظر موسیقی مقبول حال و نشاط جوانان باشد . که بحمدالله می شود گفت موفق هم بوده ام . دست باعث و یاری کننده درد نکند .
* موسیقی در مسیر شما قرار گرفت یا انتخابش کردید ؟
می توان گفت از بچگی موسیقی تاثیر خاصی در روح و روان من
می گذاشت . تا این حد که حتی مادر عزیزم می گوید در زمانی که طفلی بیش نبوده ام به موسیقی با توجه کامل گوش می کردم و حتی اگر در حال گریه بودم با موسیقی آرام گرفته ام
* خوانندگی چقدر درونیات شما را راضی می کند ؟
تا حدود زیادی . زیرا به این صورتی که این حقیر با موسیقی زندگی می کنم , می توان به جرات گفت که موسیقی خوب , روح آدمی را به نوعی آرام و آسوده می دارد و نظم خاصی به سیستم متعادل کننده روح و جسم می بخشد .
* اولین ترانه ای که خواندید چه نام داشت و در آن لحظه چه احساسی داشتید ؟
اولین ترانه ای که برای مردم در تلویزیون اجرا نمودم , قطعه عزیز سمفونی ” محمد (ص)” نام داشت و وقتی که پخش شد , احساسم این بود که روح رسول الله (ص) هدیه ناقابل مرا پذیرفتند و بسیار از حس معنوی سر مست و مسرور شدم .
* فکر می کردید یک روز خواننده مطرح و مشهور و محبوبی شوید ؟
اگر حمل بر هیچ موضوع خاصی نباشد باید عرض کنم ازطفولیت این موضوع را تا حدود زیادی حس کرده بودم .
* از اینکه محبوب و مشهور هستید , چه احساسی دارید ؟
احساس می کنم مسئولیت من روز به روز سنگین و سنگین تر می شود . زیرا اهداف برای من …
وصل روح آدمی به خداوند متعال است .
آرامش معنوی خواست همه ی سینه هاست . این رسالت سبک موسیقی من است
* وقتی که صدا و تصویر شما برای اولین بار پخش شد چه احساسی داشتید ؟
به آینده امیدوار شدم . نتیجه این امید تلاش بیشتر من در این عرصه شد .
* اولین کسی که صدای شمارا شنید و به شما تبریک گفت چه کسی بود ؟
برادر ارجمندم محمد ولی انصاری
* موسیقی پاپ را چگونه ارزیابی می کنید ؟
موسیقی پاپ در آغاز حرکت بسیار خوبی را دنبال می کرد ولی چندیست که گویا به خواست افراد تهیه کننده از مسیر خود خارج شده و راه دیگری را پیش گرفته است که کمی نگران کننده به نظر می رسد . البته یقین دارم که این وضعیتی کاملا زود گذر است و سامان این سبک به زودی فراهم خواهد آمد .
* نظر شما در مورد خوانندگان پاپ جدید چیست و این روند که هر روز خوانندگان جدیدی به موسیقی پاپ راه پیدا می کنند چگونه بر آورده می شود ؟
نظر بخصوصی ندارم . خوب است که هنرمندان این خاک در عرصه موسیقی مطرح شوند و در مورد خوانندگان جدید باید عرض کنم هر کسی به سهم خود خوب است . البته باید عرض کنم که کار نیکو کردن از پر کردن است.
* چقدر اهل موسیقی اصیل و به عبارتی سنتی هستید ؟ تا حالا فکر کرده اید که قدمی در راه موسیقی سنتی بردارید ؟
من تا حدودی علاقه مند به موسیقی اصیل ایرانی هستم و ارادت خاصی به اساتید این فن دارم و در خصوص موسیقی سنتی و بومی هرمزگان , در حال تحقیق ویژه ای برای بازسازی و اجرای آن سبک و تلفیق آن با موسیقی مدرن امروزی می باشم .
* برای پیشبرد موسیقی پاپ چه توصیه هایی دارید ؟
با شناسایی افراد کار آمد و متعهد و حمایت این عزیزان , به نظر می رسد که افق های تازه ای گشوده می گردند و پیشرفت بهتری حاصل خواهد شد .
* خوانندگان مجله , نامه نوشته اند که آهنگ ” ناصریا ” به چه زبان و آهنگیست ؟
” ناصریا ” به زبان فارسی دری اجرا شده و با لهجه بندر عباسی .
*از خانواده تان بگویید.از همسرتان که در فعالیت های هنری شما چه نقشی دارند؟ویا اینکه اهل هنر هستند؟در زمینه موسیقی با همسرتان مشورت می کنید؟
من در سال ۶۷ با خواهر یکی از دوستان عزیزم ازدواج کردم که حاصل آن وصل ۳ فرزند می باشد به نامهای نوید ۱۲ ساله پسرم , نازنین دخترم ۹ ساله و نامی پسر کوچکم ۶ ساله . همسرم همیشه مشوق من بوده و هست . او همیشه مرا همراهی نموده و برای پیشرفت من کمال صبر و حلم را پیشه داشته است . ایشان تا حدودی به سازهای پیانو و گیتار آشنا هستند و می توانم بگویم بهترین ملودی هایم را با مشورت همسرم ساخته و پرداخته ام .
* آیا بچه های شما علاقه ای به خوانندگی دارند ؟
دخترم به خوانندگی علاقه خاصی دارد .
* در خانواده شما مثل پدر , مادر , خواهر , برادر در عرصه هنر فعالیت دارند ؟
برادر بزرگم با ارگ آشنایی دارد , برادرم علیرضا نقاش و گرافیست خوبی است , و برادر کوچکمان عقیل به فن صدا برداری و ضبط علاقه مند است .
* یک مقدار خصوصی تر اگر اجازه بدهید سوال کنیم که هنر آشپزی خانمتان را چطور ارزیابی می کنید؟
آشپزی همسرم به نظر من بسیار لذیذ و دلچسب و بر وفق ذائقه بنده بوده و هست .
*بهترین دست پخت همسر شما ؟
غذا های محلی بندر عباسی و ماکارونی مخصوص خودش .
* به غیر ازموسیقی به هنر دیگری هم مشغول هستید ؟
بله , گاها دستی در نقاشی , طراحی , کار با چوب , مجسمه سازی و غیره دارم .
* راستی در کار خانه به همسرتان کمک می کنید که می کنم نه ؟ شما چه جوابی می دهید ؟
در صورت امکان , با کمال میل و رغبت
* وقتی از همسرتان ناراحت می شوید چه برخوردی می کنید ؟تا حالا شده عصبانی هم بشوید ؟ چرا که اهل جنوب هستید و عصبانیت خاص مردان جنوبیست ؟
عصبانی بودن هیچ ربطی به جنوبی بودن و شمالی بودن ندارد . بسیار معمولی هستم و طبیعتا گاهی از کوره در می روم ولی حتی المقدور طی تجربه آموخته ام که صبور باشم و خشمم را فرو بخورم .
لازم به توضیح است که اگر در منزل عصبانی بودن من روحم را فرا گیرد بیشتر از ناحیه شیطنت فرزندانم می باشد تا همسر مهربان و دلسوزم .
*برای عید به کجا سفر می کنید ؟
زادگاه همیشه پایدارم بندرعباس.خاک پاک جنوب
* سال تحویل که سال نو است و همه در حال دعا کردن و آرزو کردن هستند , شما چه آرزویی دارید ؟
آرزوی من این است که :
خداوند مرحمت نماید و روح مرا از وابستگی به دنیا و تعلقاتش رها سازد تا در آسودگی و آزادگی به هدفم بپردازم و بتوانم خدمتی بکنم به این مردم خوب و صبور و عزیز . و سالی پر بار و پر نشاط را برای مردم از خداوند خواستارم .
* درد دل و ناگفته ای دارید , سرا پا گوش هستیم …
شاید عرضی بیهوده باشد ولی مثل اینکه از هنرمندان هم ردیف و هم صنفم توقعی دیگر داشتم . همیشه با آغوشی گرم و سینه ای مالامال از عشق و دوست داشتن و نصرت به هم نوع و هموطن پا به این عرصه گزاردم ولی مثل اینکه همیشه تنها در میان امواج خروشان نا امنی عاطفی , فقدان مردانگی در عرصه هنر حرکتی سخت داشته باشم .
ای کاش می شد عزیزان این خاک از کوچک و بزرگ به ابتدا بدانند که این حقیر به دنبال عشق و دوستی و مهربانی هستم و دیگر هیچ .
به امید افقی روشن برای فردایی بهتر در سایه پر مهر .
تنها یار و یاور الرحمن الرحیم .
این حدیث بگذار تا وقت دگر .
آثار زنده یاد ناصر عبداللهی؛
آبوم ماندگار
آلبوم دوستت دارم
آلبوم هوای حوا
آلبوم عشق است
آلبوم بوی شرجی
آثار دیگر ناصر عبداللهی؛
تو رو می خوام
بهار بهار!
نارد زیادم
بیتم تویت
سوگ سهراب (نوشتن لیریک)
شب یلدا ( از آلبوم قلب طلائی از شهرام زندی ) { آهنگ، تنظیم }
دلدار ( از آلبوم قلب طلائی از شهرام زندی ) { آهنگ، تنظیم }
دیریا موجن (نوشتن لیریک)
ناصر عبداللهی از میان ما رفت؛
خبر در گذشت ناصر عبداللهی آنقدر ناگهانی بود که باور آن خیلی سخت تر از اتفاقات دیگر بود. همین طور با حواشی و شایعات مطرح شده در آن زمان، دلیل قطعی فوتش هیچگاه معلوم نشد ولی آنچه مشخص است این است که؛
“دل او یه روز به دریا زد و رفت”
ناصر عبداللهی، خواننده و آهنگساز، ظهر چهارشنبه ۲۹ آذر ماه، در ۳۷ سالگی در بیمارستان شهید هاشمینژاد درگذشت.
او بامداد سوم آذر ماه، به دلیل از کار افتادن کلیههایش، در بیمارستان خلیج فارس بندرعباس بستری شد و سپس به اغما رفت و بعد از چند روز به بیمارستان شهید محمدی بندرعباس منتقل و در بخش ICU این بیمارستان بستری شد و بعد از آن به بیمارستان شهید هاشمینژاد تهران منتقل شد گه در همان جا درگذشت.
همه شایعات پیرامون مرگ از پیش اعلام نشده؛
حیرتانگیز بود. ناصرعبداللهی ناگهان از دنیای ما رفت. بیآنکه کسی بداند چه اتفاقی افتاده است.خبر بستری شدن ناصر عبداللهی در بیمارستان اینقدر عجیب بود که اول خیلیها باورش نکردند.
وقتی هم که خبر رسمی شد، اینقدر این طرف و آن طرف در مورد بستری شدن خوانندهٔ جوان شایعه درست شد که هر روز توی روزنامههای زرد، خبرهای عجیب و غریب تازهای میخواندیم.
از این که ناصر دارو خورده بگیر، تا شایعهٔ ضرب و شتم او. همین ضربوشتم هم جنبههای مختلف پیدا کرد، از شایعهٔ اختلافات مذهبی تا بحث مشکلات خانوادگی.
ناصر عبداللهی چند روزی توی کما بود و آخر سر بدون اینکه به هوش بیاید و بدون این که حرفی زده باشد از دنیا رفت تا این سؤال همچنان باقی بماند که چرا؟
این گزارش تلاشی است برای روشنتر کردن ماجرا. ما رفتهایم سراغ نزدیکان ناصر. کسانی که او را میشناختند و حاضر بودند در اینباره صحبت کنند.
«میخواهم به همهٔ آنهایی که الان اسم ناصر را میآورند، بگویم در دوران مریضی جز شایعه برایش چیزی نداشتید، حداقل بعد از فوت، قدردان هنری که برای این مملکت خرج کرد باشید.» این رضا صادقی است.
خواننده معروفی که اتفاقا همشهری ناصر عبداللهی هم هست. رضا به میگوید آخرین گفتوگوی او و ناصر بر میگردد به چند ماه قبل از مریضی او: «چهار پنج ماه پیش با من تماس گرفت و گفت آمدهام بندرعباس خانه گرفتهام. میخواهم فضای زندگیام کمی عوض شود. میخواهم آرامش داشته باشم. من هم راستش را بخواهی به احترام بزرگتریاش نپرسیدم چرا رفتی. و انگار قرار بود این آرامش ناصر، ابدی باشد.»
رضا صادقی از برخورد مطبوعات و رسانهها در روزهایی که ناصر در بیمارستان بستری بود حسابی شاکی است:
«وقتی رفت بندر کسی نپرسید چرا رفتی، برای هیچکس مهم نبود. ولی برای همه مهم بود که چرا توی کماست. یک مشت حرف بیراه برایش درست کردند. هیچکس به این فکر نکرد که چه کار میشود برایش کرد تا از کمای شایعات خلاص شود.»
ناصر عبداللهی دوستان زیادی داشت، خصوصا در بین هنرمندها. اما او از حدود شش ماه پیش رفته بود بندرعباس و در آنجا زندگی میکرد.
سعید شهروز یکی از دوستان ناصر است. آنها در آلبوم غزلک، آهنگ «گل یخ» را با هم اجرا کردند. آهنگی که کار ساختنش با عبداللهی بود.
سعید شهروز دربارهٔ علت رفتن ناصر به بندرعباس میگوید:
«چند وقتی ازش بیخبر بودم. شنیدم رفته بندر. باهاش تماس گرفتم، گفتم میماندی تهران. میگفت دیگر برایم فرقی ندارد. آمدهام اینجا که بمانم. ناصر یک جورهایی عرفانی فکر میکرد. توی موسیقی هم اینجوری بود. جدیدا دلش با موسیقی هم نبود، دست و دلش به کار نمیرفت.»
● یک نفر بالاخره حرف میزند
حرف و حدیث دور و بر اتفاقاتی که برای عبداللهی افتاد زیاد است. روزنامهها و مجلات زرد هم که حسابی در آن روزها تیترهای درشت زدند و شایعات را کردند توی بوق. در این شرایط سخت، پیدا کردن نزدیکان ناصر و حرف زدن با آنها تقریبا کار غیرممکنی می کرد.
چندین بار تماس ما با تلفن همراه فاطمه فهیمی همسر عبداللهی نتیجه نداد. نزدیکترین کسی که توانستیم پیدا کنیم، رضا کریمی، مدیر برنامههای سابق او بود.
کریمی دربارهٔ علت برگشتن ناصر به بندرعباس حرف میزند:
«زادگاهش و شهرش بندرعباس بود. نیامده بود تهران که بماند. چند سالی اینجا بود، بعد تصمیم گرفت برگردد. شاید آشناها و خانوادهاش دوست داشتند آنجا بماند.
این یک تصمیم خانوادگی بود، همین.»
او کمی دربارهٔ خلقیات همکار سابقش حرف میزند:
«در خلوت خودم و خودش تمام این مسائل پیشبینی شده بود.»
کریمی مدعی است که ناصر عبداللهی از قبل دربارهٔ مرگش حرفهایی میزده:
«میگفت تا قبل از۲۰۰۸ من میروم، شماره پرواز من ۹ است. (اشاره میکند به ماه آذر) ناصر میگفت من متولد سال سگ هستم و در همین سال هم خواهم رفت. در دی ماه که ماه تولدم هست هم من را به خاک میسپارند و همهٔ این اتفاقات وقتی میافتد که باران میبارد.»
کریمی میگوید از روزی که ناصر در بیمارستان بستری شد تا روزی که رفت، باران قطع نشد. مدیر برنامهٔ سابق عبداللهی اولین کسی است که حاضر میشود دربارهٔ علت مرگ او صحبت کند:
«بر اساس شنیدههای ما و گواهی پزشکی قانونی، مرگ نه در اثر مسمومیت دارویی و نه نارسایی کلیه بوده. مرگ ناشی از ضرب و شتم است.»
کریمی خودش برگهٔ گواهی پزشک قانونی را ندیده:
«من خودم برگه را ندیدم ولی بدنش را زمانی که در آیسییو بستری بود دیدم. خودم از نزدیک آثار ضرب و شتم را دیدم. ضربه به مغز، کلیههایش را از کار انداخته بود.»
او حتی مدعی است که چرایی این اتفاق در حال پیگیری است:
«پیگیریهای قانونی آغاز شده. رسیدن به این که چرا این اتفاق افتاد کار من نیست.»
این ادعایی بود که در روز مراسم تشییع ناصر عبداللهی، «محمد علی چاووشی» رئیس صنف شرکتهای تولید محصولات شنیداری آن را تأیید کرد:
«ناصر، شهید اندیشهٔ علوی است و حتما دستگاههای دستاندرکار به نمایندگی از این موج عاطفه به خونخواهی او برخواهند خاست.»
همهٔ اینها در شرایطی بود که علیرغم سکوت پزشکان معالج، دکتر امیدوار رضایی، رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس یک روز قبل از فوت ناصر عبداللهی ضمن بازبینی آزمایشات او علت به کما رفتن بیمار را ضربه خوردن اعلام کرد.
مهدی کاشی، مدیر برنامههای عبداللهی هم چند روز قبل از فوت او به کلی قضیهٔ مصرف دارو را رد کرده بود:
«ناصر از هیچ دارویی استفاده نمیکرد. و به واسطهٔ این که ایشان در زمانی که این اتفاق افتاده در منزل تنها بودند، هیچ کس نمیداند چه اتفاقی برای او افتاده. پزشک معالج او هم از این اتفاق متعجب است، چرا که از کار افتادگی کلیه، ربطی به مغز و کما رفتن ندارد. تا ناصر خودش به هوش نیاید نمیتوانیم علت دقیق را مطلع شویم.»
ناصر اما هیچوقت به هوش نیامد……………..
● امکان ندارد ناصر چیزی خورده باشد
«زمستان۷۶ بود، مرحوم بابک بیات، ناصر را آورد خانهٔ ما. استاد بیات میگفت این جوان چند سال دیگر ستارهٔ پاپ ایران میشود. محال بود استاد حرفی بزند و آن اتفاق نیفتد.»
آشنایی ناصر با مهرداد شهسوارزاده از همان زمستان شروع شد. آنها چند سال بعد ترانهٔ سریال «خاکستر باد» را با هم خواندند و کمکم شدند دو تا دوست صمیمی:
«مسائلی که مطبوعات برایش نوشتند صحت نداشت. ناصر به کارش معتقد بود، با همه گرم برخورد میکرد و حسادتی با کسی نداشت.»
آخرین گفتوگوی آنها بر میگردد به حدود دو ماه پیش:
«باهاش صحبت که میکردم دیدم روحیهٔ خوبی ندارد. پرسیدم چه کار میکنی؟ گفت حال و حوصله ندارم، نمیخواهم بیایم تهران. گفت میخواهم بمانم و دیگر نیایم. نمیدانم چرا!»
و بعد همه چیز تمام میشود تا روزی که یکی از دوستان زنگ میزند به مهرداد که ناصر در بیمارستان شهید محمدی بندرعباس بستری است:
«گفتم چی شده؟ گفت رفته تو کما.»
شهسوارزاده بلافاصله با مجید طوسی، مدیر هنریاش تماس میگیرد و در نهایت معلوم میشود که حال ناصر وخیم است. کنجکاوی آنها تا گرفتن خبر از بیمارستان بندرعباس ادامه پیدا میکند:
«آقای دکتر سامیمقدم پزشک معالج او حرفی نمیزند. ما از کانال یکی از آشناهایمان که مدیر یک بخش بازرگانی در بندر بود پیگیر حال ناصر بودیم.»
و در این پیگیریها، علت وخامت حال خوانندهٔ مشهور را اینطوری بیان میکند:
«گفتند در اثر ضرباتی که در قسمت لگن و سر به او وارد شده به این روز افتاده است. تهران هم که آوردنش هر چه تلاش کردم مسؤولین بیمارستان نمیگذاشتند ببینماش. ملاقات ممنوع بود. همه منتظر بودند تا به هوش بیاید و خودش صحبت کند.»
● یک دوست با حرفهای متفاوت
تلفن مدیر برنامههای فعلی ناصر خاموش است. پزشکان معالج او حرف نمیزنند. معلوم نیست چرا کسی نمیخواهد مصاحبه کند. این وسط اما یک چهرهٔ جدید پیدا میشود. یکی از نزدیکترین دوستان ناصر، فرید افشار یک سری اطلاعات جدید رو میکند.
اطلاعاتی که خیلی جاهاش اصلا شبیه حرفهای قبلی نیست:
«به ناصر پیشنهاد شد که در بندر یک استودیو بزند. برای این که بچههایی که میخواهند آنجا کار کنند زندگیشان را نفروشند و بیایند تهران، آخر سر هم سرشان را کلاه بگذارند.»
افشار صاف میرود سر اصل ماجرا:
«زمانی که مریض شد برایش شایعههای زیادی درست کردند. در صورتی که من قطعا میگویم همچین چیزی نبوده.»
و حالا جزئیات ماجرا از زبان کسی که خودش را نزدیکترین دوست ناصر میداند:
«با خانمش که صحبت کردم گفت شب تازه از بیرون آمده بودیم خانه و تلویزیون تماشا میکردیم. یکهو ناصر از حال رفت. سریع زنگ زدم به اورژانس. فشارش وحشتناک بالا بود.»
افشار میگوید در یک سال اخیر، ناصر حدود هفتاد هشتاد تا کنسرت ارگانی برگزار کرده بود. یک سری مشکلات دیگر هم به خستگی این کنسرتها اضافه شد تا او به شدت تحت فشار و خستگی روحی قرار بگیرد و اتفاق آن شب هم به همین خاطر بوده:
«اورژانس آمد و گفتند مشکل جدی نیست. یک سری قرص آرامبخش هم دادند به ناصر تا حالش بهتر شود. ناصر اینها را میخورد و میرود حمام. اینها را که میخورد، چون بدنش ضعیف بوده توی حمام تعادلش را از دست میدهد و میافتد و از ناحیهٔ سر، ضربه میخورد.»
او ادامه میدهد که سمت چپ صورت ناصر توی حمام ضربه میخورد:
«زمین که خورد، بردنش بیمارستان خلیجفارس. آنجا کاری نتوانستند برایش بکنند چون وسیلهای نداشتند. متأسفم برای این همه محرومیت بندرعباس. زمان همینجوری میگذشت. او را انتقال میدهند به بیمارستان شهید محمدی و آنجا اقدامات اولیه انجام میشود. لولهای را که برای اکسیژن رد کردند، حنجرهٔ ناصر را زخم کرد. آنجا به خاطر ملاقات زیاد، میکروب وارد بدنش شد. بیمارستان باید به مردم این اطلاعات را میداد که زیاد نیایند روی سر ناصر. خانواده، همه میگفتند ببریمش تهران.
ولی مسؤولان بیمارستان معتقد بودند با همین تجهیزات میشود نگهش داشت. این حرفها ممکن است ری اکشن داشته باشد برایم، ولی به درک. من عزیزترین کسم را از دست دادم.»
دوست ناصر میگوید، علمشاهی یکی از مسؤولان شرکت آوای نکیسا و کاشی مدیر برنامههایش ترتیب انتقال او به تهران را دادهاند.
«تصمیم بر این شد که با پرواز اورژانسی او را ببرند تهران، ۵میلیون تومان هزینهٔ این انتقال شد. ناصر در بد وضعیتی بود ولی مسؤولین بیمارستان هاشمینژاد واقعا تلاش کردند و مدتی زنده نگهاش داشتند.»
او میگوید زمانی که عبداللهی در آیسییو بستری بوده، بارها به او سر زده و برای همین قویا شایعهٔ خوردن دارو یا ضرب و شتم را رد میکند:
«من تمام بدن ناصر از نوک پا تا موهایش را دیدم؛ فقط یک ضربه روی صورتش خورده بود. دستش هم در رفته بود که توی بیمارستان جا انداختند. من همهٔ این شایعات را تکذیب میکنم. گفتند دارو خورده! ناصر حتی سیگار هم نمیکشید. خیلی ناراحت میشد اگر کسی جلویش سیگار بکشد.»
افشار ادامه میدهد: «به جان عزیزترین کسم همهٔ چیزهایی که شنیدید کذب محض است. ببین! هیچی نبود. هیچی! همهاش چرت، همهاش تیتر. الان که ناصر نیست هر کسی میتواند چیزی بگوید.»
دوست ناصر میگوید خانوادهٔ او در حال پیگیری شایعات هستند و به زودی خبرهای تازهای در این زمینه خواهیم شنید:
«آقای فهیمی پدر خانم ناصر تمام مطالب کذبی که توی روزنامهها چاپ شده را پرونده کرده. الان هم آقای عاشوری، نمایندهٔ بندرعباس در مجلس پیگیر این ماجرا است. حتی پای شبکه۴ تلویزیون هم ممکن است گیر باشد. شبی که حتی کلیههای ناصر به کار افتاده بود یک آقایی که ربطی به موسیقی هم ندارد آمد و توی تلویزیون گفت که ناصر فوت کرده. میدانید این چه تأثیر بدی روی بچههایش گذاشت؟»
ناصر افشار از آمدن کاست جدید عبداللهی خبر میدهد. کاستی که قبل از مرگش آماده کرده بود:
«اسمش معجزه است. توی این آلبوم ضربههایی که بعضی شرکتها در تهران بهاش زدند را در قالب ترانه کار کرده.»
او دو سه بیتی از شعر را هم برایمان میخواند، به یاد خوانندهاش، به یاد ناصری که الان دیگر زنده نیست:
«از من نپرس با تو بمونم
تو هیچی از من نمیدونی
اگه بگم راز دلم رو
تو هم کنارم نمیمونی»
● اولین مصاحبه پزشک معالج ناصر در بندرعباس
گفتوگوی تلفنی با دکتر حمیدرضا سامی مقدم، پزشک معالج ناصر عبداللهی در بیمارستان شهید محمدی بندرعباس شاید اولین و تنها مصاحبه با پزشکان معالج ناصر باشد.
▪ آقای دکتر، حال ناصر عبداللهی چطور است؟
فعلا که زیر دستگاه تنفس مصنوعی است، در حالت کما، تعریفی ندارد. توکل به خدا. باید برای او دعا کنیم.
▪ در خبرها آمده بود که مشکل او نارسایی کلیوی است. مشکلش حاد است یا مزمن؟
نه، مزمن نیست. ظاهرا هیچ سابقهای از چنین مشکلی نداشته. نارساییاش حاد است.
▪ پس بیماریاش نارسایی حاد کلیه است. دیالیز هم شده؟
بله. جمعه یک جلسه دیالیز برایش انجام شد، اما نتیجهاش آن چیزی نشد که دلمان میخواست.
▪ احتمال بهبودش چقدر است؟
نمیشود قاطع گفت. انشاءالله احتمالش زیاد است.
▪ فقط مسألهاش کلیوی است یا مسائل و مشکلات دیگری هم دارد؟
نه، گرفتاریهای او فقط کلیوی نیست. مشکلات فراوانی دارد: گرفتاریهای ریوی، گرفتاریهای مربوط به انعقاد خون و…
▪ وضعیت فعلی؟
تغییر چندانی نکرده. مثل سابق، فعلا در حالت کماست.
▪ یعنی اصلا به درمان جواب نداده؟
خب، جواب به درمان زمان میخواهد. بازگشت عملکرد کلیهها یک مدتی طول میکشد.
▪ ارزیابی خودتان؟
نمیشود ارزیابی خاصی کرد. خیلی سخت است. مثلا وقتی احمدرضا عابدزاده مشکل خونریزی مغزی پیدا کرده بود، کلیه و ریهاش سالم بود اما ما اینجا با اختلال در سیستمهای متعدد روبهرو هستیم: ریهها و سیستم انعقادی و…
گزارش تصویری از مراسم بخاک سپاری شادروان ناصر عبداللهی؛


در پایان؛ هر آنچه گذشت و گفته شد، ناصر عبداللهی به عنوان خواننده مردمی و خادم اهل بیت در دل و ذهن مردم ایران ماندگار می ماند. از تمام حاشیه ها که کنار رویم، ناصر همیشه با کارهایش دل مردم را شاد کرد و همه مردم ایران همه جوره از او راضی و خشنود هستند.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
ناصر عبداللهی یکی از خوانندگان خوب کشور ما بود که به صورتی کاملا ناگهانی فوت کرد، فوت این هنرمند ما آنقدر ناگهانی بود که شایعات بسیاری را نیز به دنبال داشت. یک کلیپ سی ثانیه ای از آخرین ساعت های عمر ناصر عبداللهی به دستم رسیده که وی را بر روی تخت بیمارستان نشان می دهد، صورت ورم کرده ی وی به خوبی نشان می دهد که شخص یا اشخاصی وی را مورد ضرب و شتم قرار داده اند. متاسفانه هیچ کدام از اقوام درجه ی یک ایشان حاضر به دادن هیچگونه اطلاعاتی در این مورد نیستند و مدام تاکید می کنند که ایشان به سبب بیماری فوت کرده اند حال آنکه این فیلم خلاف آن اظهارات را نشان میدهد. لینک فیلم در یوتیوب http://www.youtube.com/watch?v=oLLFq1VSF9wبالاخره پس از دو سال: «ناصر عبداللهی» کشته شده است!

محمد علی چاووشی رئیس موسسه «مشکات»، رئیس استودیو بل است. وی همچنین رئیس اسبق صنف تولیدات محصولات شنیداری بوده است.
وی دو سال پیش در تشییع پیکر شهید ناصر عبداللهی اعلام کرد که وی شهید اندیشه علوی است. اکنون پس از دو سال به خدمتشان رسیدیم تا در مورد شهادت ناصر و شهید اندیشه علوی با ایشان مصاحبهای داشته باشیم. بدون مقدمه سراغ اصل مطلب میرویم.
تبیان: جناب آقای چاووشی، بعد از دوسال که از شهادت ناصر میگذرد هنوز خیلیها نمیدانند که آقای عبداللهی به شهادت رسیدهاند و هنوز خیلیها هم گرفتار شایعات هستند.
چاووشی: بسم الله الرحمن الرحیم. این که ایشان توسط چه کسانی شهید شدند یا به قتل رسیدهاند، این یک کار تخصصی است و باید از حوزه پلیس و کشف جرایم و اینها و مسئولان قضایی سوال شود. من از آقای عبداللهی شناختی دارم و در حدود شناختم صحبت خواهم کرد.
اینکه من شناخت دارم از آقای عبداللهی به عنوان هنرمند جوانی که در اواخر عمرش دگرگونی احوال و انقلاب روحی برایش پیش آمده بود، این را خودم دیدم. من بیشتر روایتگر این وجه اخیر احوال و رفتار ایشان میتوانم باشم. به عنوان کسی که به هر صورت با اهل هنر ناگزیر از ارتباط است. ما به عنوان یک ارتباط حرفهای و کاری و یک کسی که ناشر موسیقی است با اهالی موسیقی ارتباط داریم و از جمله این عزیزان زنده یاد ناصر عبداللهی است.
به هر صورت ایشان جوانی بود که بر حسب یک اتفاق استعداد هنریاش کشف شد. گروهی از رسانه ملی در ایام دهه فجر به بندر عباس رفته بودند. آنجا با یک جوانی برخورد میکنند که میبینند گرایشی به هنر و موسیقی دارد و سرودهایی را برای اینها زمزمه میکند. همین جرقه ارتباط و انگیزه آقای عبداللهی با موسیقی مرکز نشینان و دسترسی به رسانه و به انتشارات و موسسات تولید و نشر موسیقی میشود . به تهران سفری میکنند و به هر صورت تقریبا خیلی زود و به سرعت جامعه به ایشون اقبال کردند. و در ژانری که خودش به آن تعلق داشت یعنی ژانر موسیقی پاپ یا پاپ ایرانی با جان مایهای از آن رنگ و روح موسیقی جنوب که باز خواست خود ایشان بود، جایگاه و مخاطبینی پیدا کرد و جز موفقان این ژانر از موسیقی شد. و ناشرین هم در پی این بودند که به ایشان دست پیدا کنند و آثار موفق و پر تیراژ ایشان را منتشر کنند. این یک روایتی از آن روندی که ما از یک جوان اهل موسیقی میشناختیم و آثاری که از ایشون منتشر شد.
در 2 سال و مخصوصا یک سال آخر عمر ایشان، من چند باری که ایشان را زیارت کردم، حالت خاصی در او دیدم. نه تنها من، خیلیها شاهد بودند که ایشان دچار یک دگرگونی احوال شدند.
تبیان: این دگرگونی از چه نوعی بود؟
چاووشی: در حقیقت دگرگونی در جغرافیای باور هایش رخ داه بود و به هر صورت نگاه ایشان به دین از نوع دیگری شده بود . خیلی متوجه احوال و جایگاه اهل بیت شده بودند و به ائمه گرایش خاصی پیدا کرده بودند خصوصا به حضرت زهرا و حضرت امیرالمومنین. این حالات را هم من از زبان ایشان شنیدم و هم از رفتار ایشان دیدم و هم دوستانی که با ایشان کار میکردند میدانند که به کنجی پناه میبرد. و چیزهایی دیگر که بر آفتاب افکندنش درست نیست. چون ایمان حوزهای است هرچه پنهان تر، عزیزتر و مقدس تر. ایشان قصد ابراز و دین ابرازی و دین اظهاری نداشت که خدای ناکرده شاهد ریا و چیزهایی که امروز خیلی رایج است باشد. ولی بالاخره اون نگاه عمیقی که به اهل بیت و اون تعلق خاطری که پیدا کرده بودند عاشقانه نه فرصت طلبانه و تبلیغاتی گرانه برای آشنایان کاملا مشهود بود.
تبیان: شما چطور متوجه این آثار و احوال شدید؟
چاووشی: اولا آثار ایشون گواهی میدهد. هر کسی با مراجعه به آثار ایشون متوجه میشود. چون ایشان برای حضرت زهرا چندین کار خواندهاند. ایشان علاقه خاصی به اهل بیت پیدا کرده بودند.
چیزی هم که من در آنجا (روز تشییع پیکر مطهر ناصر عبداللهی) اشاره کردم که ایشان شهید اندیشه علوی شد، نظر به این ماجرا بود که به هر صورت سلفیها و وهابیها مدح و ستایش و سرایش و ترویج مفاخر و مشایخ دین را حرام میدانند و شرک میدانند کما اینکه بوسیدن قبر پیغمبر خدا را شرک میدانند. همانطور که توسل و مدح پیغمبر خدا را شرک میدانند و متاسفانه در پیرامون زیست بوم محلی ایشان در آن دیار(بندر عباس) تفکر وهابی هم به شدت وجود داشت و هم بسیار ناراحت بودند از این روان بسیار عاطفی و عرفانی ایشان و محبت و عشق ایشان به اهل پیغمبر.
اینجا بحث شیعه و سنی نیست. بحث فرقهای است که الان در جهان منشا تروریسم است. فرقهای است افراطی و نگاهی جزمی و تکفیری به ادیان و مذاهب و دگراندیشان که این فرقه، فرقه وهابیت است.
که ریشه اش هم استعماری است. که متاسفانه آقای بن لادن از حوزه عمومی اندیشه اسلامی نیست از این نحله سلفیها است. که همه جا منشا خشونت، تکفیر، دگرکشی و دگرستیزی هستند.
کما اینکه این نحله شیعیان را از قدیم الایام رافضی و مهدور الدم میدانند. کما اینکه سنیان شافعی که اهل توسل به اولیای دین هستند نیز همچنان مرتد و برون از دین میپندارند.
این تیپ آنطوری که من شنیدهام در منطقه ایشان، در روستای ایشان، در اطراف روستای ایشان و در بین بعضی از خویشاوندان ایشان وجود داشته است.
این سخن هم من از اهالی خانواده خانم ایشان شنیدم که بسیار ناراحت بودند. من از اطرافیان خانم ایشان و از اولیای خانم ایشان شنیدم که بالاخره ناصر قربانی همین فرقه سلفی و وهابی شده است.
حتی آقای علم شاهی به من گفت که ناصر گفته که: دیگه دارم از موسیقی هم بیزار میشم. چون میگفت وظیفه من چیز دیگری است
تبیان: جناب آقای چاووشی، چرا باید آقای عبداللهی قربانی شوند و چرا برای ایشون این اتفاق افتاد؟
چاووشی: من پیجوی حادثه تاریخی و پلیسی نبودهام. من یک هنرمندی میشناسم به نام آقای عبداللهی که به اهل بیت ارادت خاصی پیدا کرده بود و به حضرت زهرا ارادت خاصتری پیدا کرده بود. طبیعتا اون کسانی که میپنداشتند ایشان باید چون وهابیها و سلفیها بیندیشد، او را نمیتوانستند تحمل بکنند.
به خاطر اینکه ناصر عبداللهی هنرمند بود و به دلیل موفقیت و نفوذ هنری که داشت در آن منطقه تاثیرگذار بود و در آن محیط نقشش نقش موثرتری بود. و آنها ایشان را با اهداف خودشان مضر مییافتند. البته لجاجتها و عنادهای عصر جاهلیت مانند اون اشخاص هم شاید بی تاثیر نبوده.
من این هم به این قرینه گفتم که من از آقای دکتر امیدوار رضایی، رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی خواهش کردم (چون ایشان فوق تخصص مغز و اعصاب هستند) که تشریف بیاورند که شاید بتوانند این جوان را از مرگ نجات بدهند. ایشان تشریف آوردند. معاینه کردند، مدارک و پرونده پزشکی را دیدند به من گفتند فلانی اینی که گفتند ایشان مسموم شده، ایشان مواد مخدر مصرف کرده مطلقا در پرونده ایشون وجود نداره. ایشون ضربه خورده. این صدمه که مغز ایشون پیدا کرده به دلیل اصابت ضربهای است. این آثار کبودی که در صورت وی در عکسها مشخص است به همین دلیل است. من هم با توجه به نظر یک متخصص پزشکی وقتی گقتند ناصر رو زدند از اقوام پیرامون ایشان سوال کردم که مگه کسی ایشون رو زده؟ گفتند بله و ماجرایش هم مفصل است. گفتم چرا؟ گقتند به خاطر همین تغییرات فکری و عقیدتی که پیدا کرده بود خیلیها از دستش ناراحت بودند. در اون شرایطی که این جوان با مرگ دست و پنجه نرم میکرد، فرصت سوال و پرسش بیشتری نبود.
چه کسی اصلا به فکر قوت لایموت زن و بچهاش بوده؟
آیا عایلهاش نون دارند که بخورند؟
آیا اصلا کسی به فکر او بوده؟
از مسئولین محترم بپرسید کدام یک بار رفتهاند و زنگ خانه آشفته و بیسرپرست یتیمهای عبداللهی را به صدا درآوردهاند؟
آیا اصلا کسی به صدا درآورده؟
آیا اصلا کسی نام عبداللهی را در ضمیر خودش یک بار زمزمه کرده و بگوید که یتیمهای این هنرمند نان شب دارند که بخورند؟
آیا کسی به فکر اینها بوده؟
تبیان: آیا جامعه موسیقی در این راستا کاری انجام داده است؟
چاووشی: من خبر دارم که یک انسان جوانمردی به نام آقای غلام علمشاهی و بعضی اهالی موسیقی در بخش خصوصی حداقل احساس وظیفهای کردهاند و یک احوال پرسی از خانواده او داشتهاند و مساعدتهایی انجام دادهاند. و همچنین مرکز موسیقی به خواهش بنده کمکی کردهاند. بنده چند بار به آقای دکتر احمدی (رئیس مرکز موسیقی) زنگ زدم و البته ایشان منصفانه در تشییع جنازه ناصر شرکت کردند و کمکی هم کردند. بعد از او هیچ کس و هرگز.
تبیان: چرا آقای عبداللهی در تابستان 85 دوباره به بندر عباس مراجعت کردند و در آنجا سکنی گزیدند؟ با اینکه چند سال در تهران ساکن بودند؟
چاووشی: ایشان دقیقا به دلیل همان تغییراتی که در احوالاتش پیدا کرده بود، دوست داشت این احوالات و افکار و باورهایش را در منطقه خودش ترویج کند. و به همین دلیل هم برگشت. حتی آقای علم شاهی به من گفت که ناصر گفته که: دیگه دارم از موسیقی هم بیزار میشم. چون میگفت وظیفه من چیز دیگری است.و این آخرها از حوزه هنر یک مقدار منزوی شده بود.
تبیان: در بسیاری از برنامههای تلویزیونی و مصاحبهها ایشان اعلام کرد که علاقه دارد کاستها و کنسرتهای معنوی اش را شروع کند و میگفت که خیلی هم دیر شده است.
چاووشی: اینکه گفته بود که من از موسیقی بیزار شدم نیز همین مطلب بوده. منظورش این بود که موسیقی معمولی و آزاد رو غیر از برای حضرات معصومین دوست ندارم.
تبیان: برای آخرین سوال شهید اندیشه علوی را تعریف کنید.
چاووشی: ما یک تعریفی از شهید داریم. کسی که با عشق اهل بیت بمیرد شهید محسوب میشود. نه من صد نفر شاهدند که ناصر عاشق اهل بیت بود و به خاطر همین عشقش نیز کشته شد.
ممنون از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
سوسیالیسم: دو گاو دارید. یكی را نگه میدارید. دیگری را به همسایه خود میدهید.
كمونیسم: دو گاو دارید. دولت هر دوی آنها را میگیرد تا شما و همسایهتان را در شیرش شریك كند.
فاشیسم: دو گاو دارید. شیر را به دولت میدهید. دولت آن را به شما میفروشد.
كاپیتالیسم: دو گاو دارید. هر دوی آنها را میدوشید. شیرها را بر زمین میریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند.
نازیسم: دو گاو دارید. دولت به سوی شما تیراندازی میكند و هر دو گاو را میگیرد.
آنارشیسم: دو گاو دارید. گاوها شما را میكشند و همدیگر را میدوشند.
سادیسم: دوگاو دارید. به هر دوی آنها تیراندازی میكنید و خودتان را در میان ظرف شیرها میاندازید.
آپارتاید: دو گاو دارید. شیر گاو سیاه را به گاو سفید میدهید ولی گاو سفید را نمیدوشید.
دولت مرفه: دو گاو دارید. آنها را میدوشید و بعد شیرشان را به خودشان میدهید تا بنوشند.
بوروكراسی: دو گاو دارید. برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر میكنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.
سازمان ملل: دو گاو دارید. فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو میكند. آمریكا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو میكنند. نیوزلند رای ممتنع میدهد.
ایده آلیسم: دو گاو دارید. ازدواج میكنید. همسر شما آنها را میدوشد.
رئالیسم: دو گاو دارید. ازدواج میكنید. اما هنوز هم خودتان آنها را میدوشید.
متحجریسم: دو گاو دارید. زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.
فسم: دو گاو دارید. حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.
پلورالیسم: دو گاو نر و ماده دارید. از هر كدام شیر بدوشید فرقی نمیكند.
لیبرمینیالیسم :دو گاو دارید. آنها را نمیدوشید چون آزادیشان محدود میشود.
رالیسم: دموكراسی مطلق: دو گاو دارید. از همسایهها رای میگیرید كه آنها را بدوشید یا نه.
سكولاریسم: دو گاو دارید. پس به خدا نیازی نیست.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
بانو زلیخا ما كه فقط یك زن سان می باشیم و نه زنی كامل, نیك می دانیم كه برای مراوده با یك مرد باید بیشتر از یك روبند را وا كرد. آن هم از رخی كه طرف از بچگی دیده.
در این حالت اگر خودتان نمی گفتید كه من خود را برای تو آماده كرده ام ما هم كه داستان را بلد بودیم نمی فهمیدیم جریان چست.
ای قربان آن دماغ عملیتان بشوم آن حجاب اسلامیتان ما را كشت.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
دوست زمین شناسی مقایسه ی جالبی را بین سن زمین و سن انسان انجام داده است كه خواندن آن خالی از لطف نیست!
" فقط تصور كنید كه بتوانیم سن زمین را كه غیر قابل تصور است ، فشرده كنیم وهر صد میلیون سال را یك سال در نظر بگیریم! در این صورت كره ی زمین مانند فرد 46 ساله خواهد بود! هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره ی زندگی او نیز اطلاعات كم و بیش پراكنده ای داریم. اما این را می دانیم كه در سن 42 سالگی، گیاهان و جنگل ها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند. اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یكسال پیش نبود! یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریبا 8 ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد.
در اوایل هفته ی پیش میمون های آدم نما به آدم های میمون نما تبدیل شدند! و آخر هفته ی گذشته دوران یخبندان سراسر زمین را فرا گرفت. انسان جدید فقط حدود 4 ساعت در زمین بوده و طی همین یك ساعت گذشته كشاورزی را كشف كرده است. بیش از یك دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و حال ببینید انسان در این یك دقیقه چه بلایی بر سر این بیچاره ی 46 ساله آورده است.
او طی 40 دقیقه ی بیولوژیكی، از این بهشت یك آشغال دانی كامل ساخته است. او جمعیت خودش را به نسبت های سرسام آوری زیاد كردهو نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است! سوخت های این سیاره را مال خود كرده و همه را به یغما برده است! و الان مثل كودكی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حمله ی برق آسا نگاه می كند"
حالا یه چیز هم از جای دیگه گرفتم و اضافه میکنم به این متن :
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
باز راه افتاده اند دور شهر و این بار گربه ها را عقیم میکنند. من چند بار عقیم شدم نه یکبار؛ چند بار.
1- اولین بار 6سال داشتم. با دختر عمه ام مامان بازی میکردیم که شوهر عمه ام زد توی گوشم.
2- بعدها 12 سالی بیشتر نداشتم. با ترس و لرز فیلم تایتانیک را میدیدم. چه رویایی! رز خوابیده بود لخت لخت و جک نقاشی می کشید. چه حس زیبایی بود عشق! هورمونهای بدنم رحم نکردند و ناگهان ... بلند شد! باورم نمی شد. سرم را بالا آوردم. پدرم زد توی گوشم.
3- 14 سال داشتم. هر بار که در خلوت خودم با خیال بی انتها "او" را در آغوش میگرفتم، میبوسیدم، نوازش میکردم و...تمام میشد. در خیال خودم با او همبستر شده بودم و بعد از دقایقی تمام بدنم سست بود. ناگهان یاد حرفهای معلم دینی افتادم...چشمت کور میشود؛ گناه کبیره؛ سلولهای مغزت از بین میرود و اِی وای! من می ماندم و ساعتها عذاب وجدان و معذرت خواهی از خدا.
4- 16 سال داشتم. پاییز بود. با "او" دست در دست کنار زاینده رود قدم میزدیم. اولین بار بود که دست "او" را میگرفتم! باورم نمی شد. رویای شبهای من به حقیقت پیوسته بود! آن دستهای ناز و کوچکش در دستم بود. حرف میزد و من به لبهای قرمز و ظریفش که با ماتیکی لایت زیباتر، شهوت انگیزتر، خواستنی تر و معصومتر از همیشه بودند نگاه میکردم و هیچ صدایی را نمی شنیدم. تا آن صذای لعنتی آمد. "هوی بیا اینجا بینم". صورتم را برگرداندم و سنگینی دست زمختی را بر صورتم حس کردم. میگفت من خجالت نمی کشم از شهدا. من روی زمین افتاده بودم، آنها لگد میزدند و او رفت...و دیگر نیامد. بدجوری عقیم شده بودم. یادش به خیر. پسرک ساده و معصومی را میشناختم که شبها با خیال لبخند دختری می خوابید و صبحها با صدای گنجشکهای حیاط خانه از خواب بیدار می شد.
5- فکر کنم پدرم هم عقیم شده بود. چهره خسته اش هر روز که از سر کار می آمد، عقیم عقیم بود. چروکهای روی پوست و گریه های شبانه مادرم هم فکر کنم به خاطر عقیم بودنش بود. زندگی آنها را هم عقیم کرده بود. همه انقلابها، موشکها، نانها، وامها، بچه ها، کارها، زندانها، اعدامها و جنگها آنها را هم عقیم کرده بود. فکر کنم صاحب آن دستان زمخت و زننده آن لگدها هم عقیم بودند.
نسلها را یکی پس از دیگری عقیم کردید، اقلا به گربه ها رحم کنید. حسرت راه رفتن در خیابان با "او" که به دلمان ماند. بگذارید دلمان به فریاد های عاشقانه گربه ها خوش باشد. بگذارید اقلا دو گربه را ببینیم که در کوچه ای شاداب و سرزنده به دنبال هم میدوند. همه کافه ها و خیابانهای عقیم شهر شبها چشم انتظار گربه ها هستند. از ما که گذشت، به گربه ها رحم کنید...
مطلب از وبلاگ باغ مخفی
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
تا به حال شده کسی فقط با چند کلمه یا بدتر با سکوت سنگین خود، قلبتان را در سینه بشکند؟ شما چی؟ تا به حال اینکار را با کسی کرده اید؟ همیشه راهی برای خندیدن و عشق ورزیدن دوباره وجود دارد.
مراحل
1. سعی کنید دلیل ناراحتی خود را بفهمید. دقیقاً چه موقع این حس ناراحتی در شما به وجود آمد؟
2. به این فکر نکنید که تقصیر که بوده است. همه اشتباه می کنند. اصلاً خودتان را نگران آن نکنید.
3. برای اینکه حس راحت تر و بهتری پیدا کنید، یک فعالیت تسکین بخش و ریلکس کننده انجام دهید. یک حمام داغ، مدیتیشن، خواندن کتاب یا هر کاری که آرامتان کند.
4. بعد از یکی دو ساعت، یعنی هر زمان که احساس کردید آمادگی آن را دارید، به این فکر کنید که آیا می توانید احساسات آن فرد را بپذیرید یا نه.
5. اگر توانستید خود را بقبولانید، به او زنگ بزنید، برایش یادداشت بگذارید یا هر کاری که لازم باشد را انجام دهید. شاید دوست داشته باشید که رو در رو با او صحبت کنید. البته این امکان وجود دارد که آنها نخواهند شما را ببینند یا با شما حرف بزنند، اما باید تلاش خود را بکنید. حتی اگر از شما رو برگرداندند، حداقل با خودتان می گویید که تلاشتان را کردید. شاید آنها هم متوجه تلاش شما بشوند.
6. پیش بروید. وقتی حس کردید که می توانید دوباره دریچه قلبتان را رو به دیگران باز کنید، کس دیگری را برای خود پیدا کنید.
7. لبخند بزنید. جدی می گویم. لبخند زدن به شما کمک می کند که حس بهتری پیدا کنید و اگر چند تا دوست خوب و نزدیک پیدا کنید و با هم بخندید و اوقات خوشی را بگذرانید، مطمئناً دوباره یادتان می آید که زندگی بدون آن فرد هم چقدر زیباست.
8. قانون دو ساله را به خاطر آورید. یاد گرفتن یک کار، عادت کردن به یک شهر جدید، و همچنین التیام قلب شکسته دو سال زمان می برد. اگر قبل از اینکه این فکر به خاطرتان بیفتد، مراحلی که در این مقاله عنوان می شود را دنبال کنید، بیش از اندازه خوشبین و دلسرد خواهید شد. نتیجه واقعی زمانی حاصل می شود که انتظار معقولی داشته باشید.
9. لحظه ای که آن فرد اخرین قطره خون را هم از قلب شما که هنوز می تپد، بیرون می کشد، دست از بحث کردن با او بردارید و به هیچ وجه سر اینکه حق با کیست و با کی نیست جدل نکنید. هر موقع که می خواهید از حق به جانب بودن خودتان دفاع کنید، دست نگه دارید و روی یک چیز کاملاً متفاوت تمرکز کنید.
10.همه یادگاری های آن فرد را جمع کرده و داخل یک جعبه بگذارید—این یادگاری ها احتمالاً شامل یک قاب عکس، یک خوراکی، یک عطر و شاید یک سی دی موسیقی باشد. بعد در موقعیت بعدی مثلاً شب جمعه ای که همیشه با او می گذراندید، سی دی را داخل دستگاه بگذارید، از آن عطر به خودتان بزنید و آن خوراکی را بخورید، چراغ ها را خاموش کنید و تا می توانید گریه کنید. بهترین زمان برای اینکار وقتی است که تنهای تنها در خانه هستید.
11.خاطره ها را کنار بگذارید. وقتی در مرحله 2، آرامش خودتان را دوباره به دست آوردید، موسیقی را خاموش کنید، شکلات هدیه را کنار بگذارید، و یادگاری های دیگر داخل جعبه بگذارید. قاب عکس را بیرون نگه دارید.
· هر روز هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید، بلند با خود بگویید "تو و همه خاطره هاتو فراموش کرده ام" و دست از فکر کردن به او بردارید.
· هر روز دو هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید بلند بگویید، "دلم برات تنگ شده" و باز دست از فکر کردن به او بردارید.
· هر روز سه هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید بلند رو به عکس بگویید، "من واقعاً متاسفم".
12.عکس عشق سابقتان را با یکی از عکس های خودتان جایگزین کنید. اما آن عکس را همانجا نگه دارید و فقط یکی از عکس های خودتان را کنار آن قرار دهید. بعد هر روز که از کنار آن رد می شوید، باز به عکس درون قاب بگویید که متاسفید. بله، برای خودتان متاسفید که این همه وقت را با کسی سپری کردید که ارزش و قیمت شما را ندانست و دیگر به هیچ وجه برایتان مهم نیست.
13. بگذارید زمان قلب شکسته تان را التیام دهد. تا الان یک ماه از تاریخ قطع رابطه شما گذشته است. با یکی از دوستانتان به جایی بروید که همیشه با عشق قدیمیتان می رفتید (یادتان باشد که به هیچ وجه تنها آنجا نروید). یکبار و فقط یکبار به دوستتان بگویید که همیشه با دوست قبلیتان به این رستوران یا برای خرید به این فروشگاه می آمدید. بعد چیزی بخورید یا همان کاری که قبل ها با عشقتان می کردید، را بکنید، فقط با یک فرد جدید. دوستی که با او راحت باشید و بتواند مکالمه را خوب پیش ببرد.
14. هر روز با خودتان تمرین کنید که با خودتان صادق باشید.
15. هر شب قبل از خواب کتاب بخوانید. ممکن است تا آن موقع اصلاً کتاب خواندن را دوست نداشته اید اما هیچ چیز بهتر از خواندن کتاب شما را از دریای تفکراتتان بیرون نمی کشد. کتاب خواندن به التیام قلب شکسته شما کمک می کند.
16.سعی کنید با آدم های جدید آشنا شوید بعد از دو ماه کم کم کسی را جایگزین عشق از دست رفته کنید.
17. با دیگران حرف بزنید. بادوستانتان حرف بزنید. آنلاین با افرادی که نمی شناسید چت کنید و آنوقت است که می فهمید هزاران نفر مثل شما وجود دارند که خیلی خوب می توانند به شما کمک کنند.
نکات
· دیگر به هیچ عنوان با کسی که قلبتان را شکسته است قراری نگذارید. اینکار به هیچ وجه به درمان و التیام شما کمک نمی کند.
· وقتی می خواهید قب شکسته تان را التیام بخشید، دیگر تلفن ها و پیام های فرد مورد نظر را جواب ندهید. این کار هم هیچ سودی به حالتان نخواهد داشت و نه تنها التیامتان نمی دهد بلکه دردتان را بیشتر می کند.
· قلب شکسته شما به خاطر این التیام پیدا نمی کند که دوباره مجذوب آن فرد شوید و دوباره او را به دست آورید. وقتی خودتان را وارد این پروسه فکری می کنید، بستنی بخورید (بستنی را می توانید جایگزین یک پیاده روی طولانی یا شنا هم بکنید). به تنها چیزی که نباید فکر کنید بودن دوباره با آن فرد است. فکر کنید هیچ راهی برای برگشت وجود ندارد.
· یکبار درمورد این اتفاق با دوستانتان صحبت کنید. اگر نتوانستید صحبت کردن درمورد این موضوع با دوستانتان را به یک جلسه ختم کنید، حرف زدن درمورد جزئیات مطلب را جداً بیشتر از یک ساعت طول ندهید. بعدها به دوستانتان نیاز پیدا می کنید پس بهتر است آنها را به درددل های گاه و بیگاهتان اذیت نکنید.
· به هیچ وجه برای فراموش کردن عشق از دست رفته، به خوردن، نوشیدن مشروب بیش از حد، سیگار کشیدن یا موادمخدر روی نیاورید. اگر بتوانید در دوسال آینده خودتان را با این موضوع وفق دهید مطمئن باشید که کسی را پیدا خواهید کرد که همیشه دوست داشتید داشته باشید. همه چیز به گذر زمان برمی گردد.
· داشتن دوست های خوبی که مراقبتان باشند و جلو فکر کردن ها مداوم و غصه خوردن های شما را بگیرند فوق العاده است.
هشدارها
· اگر آنقدر احساس افسردگی می کنید که به خودکشی تمایل پیدا کردید، سریعاً به پزشک روانشناس مراجعه کنید.
· اگر بعد از گذشت دو سال هم قب شکسته تان التیام پیدا نکرد، می توانید شهر محل سکونتتان را تغییر دهید.
· افراد باهوشی که روانشناس هستند می گویند سرعت التیام هر کس با بقیه فرق دارد. آن حس مراقبت از خود و تعهد به خود است که به شما کمک می کند هر چه سریعتر قلب شکسته تان را ترمیم کنید.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است .
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار می گردد.
این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یاباید بمیرد و یا آن که فراینددردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش ٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.
چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟
بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای کهنه و سنتهای گذشته رها شویم.
تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرستهای زمان حال بهره مند گردیم.
حال شما در چه فکری هستید؟
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
مجله Time، تاپیترین ده تا چیز را در زمینههای گوناگون مانند «ده داستان جنایی برتر»، «ده لحظه باز بودن میکروفون برتر»، «ده کاریکاتور برتر»، «ده اکتشاف علمی برتر» گردآوری کرده است.

یکی از مواردی که در دسته اخبار عجیب و غریب آمده، خبر حامله شدن یک مرد دو جنسیتی است. این آقا، اصالتا زن بود و زن به دنیا آمد ولی بعدا تغییر جنسیت داده و مرد شد و حتی ازدواج هم کرد. ولی موقع تغییر جنسیت تصمیم گرفت تا رحم خودش را نگه دارد و همین طور تصمیم گرفت که خودش، بچه دار بشود. جالب این جاست که همسر او هم به دلیل یک بیماری نمیتواند بچهدار بشود. راستش به نظرم باردار شدن این آقا یا خانم یا هر چی که هست به نظرم چندشآور میآید. باید منتظر بمانیم ببینیم بچهاش چی میشه

خبر جالب دیگه، طلاق، یک مرد و زن انگلستانی است. چیزی که این خبر را جالب کرده، این است که دلیل خانم برای جدایی این است که شوهرش به او خیانت کرده است. حالا جالب این جاست که این خیانت در دنیای واقعی رخ نداده بلکه در سایت SecondLife که یک دنیای مجازی است، پیش آمده است.

خبر دیگر رایج شدن یک روش جدید برای نرم کردن پوست پا است. در این روش از یک نوع ماهی خاص استفاده میشود که با خوردن لایههای رویی پوست پا، آن را ظریفتر و نرمتر میکنند. ظاهرا این روش پیش از این در برخی از کشورهای آسیایی رایج بوده است و در یک دوره چهار ماهه، 5000 مشتری در آمریکا این روش پوست پای خودشان را نرم کردهاند.

این یکی دیگه واقعا عجیب و غریب است. یک گروه مدافع حیوانات به یک شرکت بستنیسازی نامه نوشتهاند و درخواست کردهاند که در ساختن بستنیها به جای شیر گاو، شیر انسان به کار برود. آنها ادعا کردهاند که شیر گاو حساسیتزا است و سبب بیماری قلبی هم میشود.
برگرفته از: aseman.1sabad.com
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت

جام جم آنلاین: مقامات قضایی نیویورك، یك خانم رستوراندار را به اتهام طبخ گوشت میمون در رستورانش، دستگیر و روانه زندان كرد.
به گزارش آسوشیتدپرس ، با شكایت مشتریان یك رستوران در مركز نیویورك به مراكز بهداشتی، ماموران بهداشت مواد غذایی به این محل رفته و پس از بازرسیها و جستجوهای فراوان مشخص شد كه صاحب رستوان كه یك خانم است از 3 سال پیش تاكنون به علت گران بودن نرخ گوشت قرمز، از گوشت میمون و چند خزنده برای طبخ غذاهای خود استفاده و تحویل مشتریان میداده است، از این رو ماموران بهداشت رستوران تعطیل كرده و صاحب رستوران را به پلیس تحویل دادند.
این در حالیست كه این رستوراندار در بازجوییهای پلیس اعتراف كرد كه میمونها را از طریق فرودگاه بینالمللی «كندی» به نیویورك وارد میكرده و به صورت غیرقانونی از آنها برای طبخ غذاهایش استفاده میكرده است.
در صورت اثبات جرم این خانم در دادگاه باید حداقل 5 سال را در زندان بگذراند.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
ساله كه 17 دی از راه میرسد، یاد جوانمردی، پهلوانی و " تختی " به ذهنها خطور میكند ..jpg)
17 دی سالروز درگذشت روانشاد جهان پهلوان غلامرضا تختی است. مردی كه علاوه بر مدالهای متعدد جهانی و المپیك در رشته كشتی آزاد و تبحر در كشتی پهلوانی و داشتن بازوبند، به دلیل صفات اخلاقی نیك به شدت محبوب مردم بود.
همچنان تاریخ، نامت را به سرافرازی بر تمام گودها و گذرها فریاد میزند. همچنان شکوه نامت، ایران را یکپارچه شور و هیاهو میکند. تکیهگاه این خاک، بازوان تناور توست.
مردانه، میادین را به زانو درآوردهای. بر اریکه جهان، شکوهت چشمگیر است.
نبند! پلک نبند این دریچههای روشن تا همیشه را.
شانههای استوارت، تکیهگاه قهرمانی این ملت ـ یادگاری همیشه جاوید ـ است.
نبند؛ این پنجرههای تازه را رو به هوای این دیار نبند. میادین، منتظرند.
چنگ بر گرده خاک بردهای و مرگ، چنگ بر تمام تنت.
تو را تاب نیاوردهاند خورشیدستیزان. هنوز لبخند آرامت، آرامش این دیار است ـ بزرگی این خاک ـ .
خورشید، از پس مدال سرافرازیات میدرخشد؛ اما نیستی.
پلکهایت را بر هم نگذار که باران، پشتِ شیشهها شدت میگیرد. همچنان دستان مهربانت، خاطره این خاک است. .jpg)
اگرچه سربلند از میدان بازگشتهای؛ اما سرت را بالا نگرفتهای به غرور. خورشید، بر شانههایت سنگینی میکند. نبند؛ چشمهای آفتابیات را نبند!
حریف میطلبی؛ زمان در خود نمیگنجد؛ اما کسی هیاهوی پیش آمدن روبهرویت را جرئت نمیکند.
خاک، زیر گامهای پهلوانیات سر خم کرده است.
بزرگمردیات را این سرزمین فراموش نمیکند.
تاریخ تو را از یاد نمیبرد و مرگ، پایان نام بزرگت نیست.
گذشتهای و تا همیشه رد گامهایت به جوانمردی بهار باران باد.
برگرفته از سایت کلوب
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
هواپیماهای رادار گریز(Hidden Fighter)
سرو غذا در خطوط هوایی كشورهای مختلف
عکس های جالب و دیدنی از حوادث
تیپی Tippy دختر عجیب...
هرکول 17 ساله !
ثصاویری از اولین ابتکارات بدنسازی...
روش های لاغر شدن
همسر مناسب شما چه شخصیتی باید داشته باشد؟ (شخصیت شناسی)
رسم وحشتناک چینیها برای زنان!! (+عکس)
زنی که 60 سال باردار بود، بچهای سنگی به دنیا آورد!! (+عكس)
درباره وبلاگ

سلام به همه خوانندگان عزیز...
امیدوارم این ویلاگ و مطالبش مورد توجه و استقبال همه شما عزیزان قرار بگیرد...
در مورد تبادل لینک هم باید به عرض برسانم که اگر مایل به تبادل لینک هستید این وبلاگ را با اسم"سرگرمی-داستان" لینک کرده و بعد اسم دلخواه خود را برای لینک شدن در این وبلاگ به من اطلاع دهید...
شادی شما آرزوی ماست!
شاد باشید...!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY