تبليغاتX
سرگرمی-داستان
 

قصه مورچه و ملخ

یکی بود یکی نبود، غیر از خداوند مهربان،
روی زمین و احتمالا زیر آسمان هیچ کس تشریف نداشت.

توی یه جنگل که واقعا قانون جنگل از صب تا شب توش رعایت می شد یه مورچه و یه ملخ زندگی می کردن.

مورچه نه سیاه سوخته و ریزه بود و نه زرد و درشت، یه هوا شکلاتی بود. از صب تا شب کار می کرد، دونه های مونده رو زمینو رو شونه اش بار می کرد، 9 رروزی هم یه دونه فاجعه می اومد سراغش، ناله و زار می کرد، گاهی هم گفتگوی تمدنهاش می گرفت، وقت شو هدر می داد. صب کله سحر دونه ها رو دونه دونه، نفت ها رو بشکه بشکه قل می داد و می برد توی صندوق ذخیره ارزی. یه دونه می داد به بچه هاش، یه دونه می گذاشت توی صندوق. بچه اش می گفت: ننه، یکی دیگه بهم بده، می گفت: نه نه نه نه، اینا مال روز مباداست.....

از اون طرف یک ملخ سیاه سوخته، جلو بیت آقاجونش دیدار داشت، با سفیر چین و ماچین که دور مملکتش دیوار داشت، آقا جونش نگاهی به دست و پای ملخه می فرمود، دائما شادی می کرد، قربون دست و پای بلوری بچه می رفت. ملخک، سوار طیاره می شد و می رفت مسافرت، با چهل تا ملخ خارجی از اشرق و مشرق عکس می گرفت، ملخای چشم درشت، ملخای چشم بادومی، ملخای عهد بوق، ملخای راست راست، ملخای چپ چپ، همگی سرخ و سیاه.....

این وسط یه کوسه نرم و سفید، ناز و خوشگل و قشنگ، دندوناش تیز ولی چشمها ملنگ، ملخ و مورچه رو نگاه می کرد، توی چشم انداز برنامه پنجم هی نمودار می دید، با یه دست پسته می خورد، اون یه دست آینه رو گرفته بود، نگاه تو چهره چون ماه می کرد، دیگه بازنشسته بود، واسه این آه می کرد.

یه روز اول بهار، مورچه هه بار می برد و این وسط نه روزی یک دفعه بحران داشت.
ملخه ازش پرسید: مورچه هه کجا می ری؟
مورچه گفت: دارم می رم بار ببرم، کارم مونده عجله دارم.
ملخه خندید و گفت: ها ها ها، کار بیجا مال خره....
و شروع کرد به سخنرانی کردن برای یک عده درباره یه دختر کوچولوی شونزده ساله که با یه چوب کبریت و یه نخ اتمو شکافته بود.

مورچه هه از اول تابستون دوم خرداد هفته ای یه روز نطق کرد و شیش روز بار برد. بار برد و نصفش رو داد بچه هاش و نصف دیگه شو نخورد. تا اینکه صندوقش شد پر پر پر.....

این دفعه، مورچه هه رفت توی خونه لای دست رفقاش نشست و موند، ملخک شد همه کاره توی جنگل.

ملخک تازه از آسمون اومده بود و دل سیر همه جای دنیا رو سیاحت کرده بود.
مورچه هه گفت: ای ملخ! کجا می ری؟
ملخ گفت: دارم می رم هفت تا ملاقات دارم، بعد نه تا دیدار دارم، بعد باید برم به شیش تا یتیم سر بزنم، بعد می خوام برم پشتکوه و پیشکوه و بعدش هم برم زیارت واسه سخنرانی.
مورچه گفت: ببین، الآن جیک جیک مستونته، ولی وقت زمستونت شد، اون وقت چی کار می کنی؟
ملخ خندید و گفت: آقام گفته غصه نخورم، واسه ام خوب نیست.

مورچه رفت و ملخ رفت و بهار و تابستون هم رفت و پائیز اومد و برگها رو برد و زمستون اومد و سرما رو آورد. هوا که سرد شد، برق قطع شد، برق که قطع شد گاز هم قطع شد، گاز که قطع شد آب هم قطع شد، همه اینها که قطع شد خیابونها بند اومد و هر چی که بود و نبود، لاجود و موجود توی جنگل از سرما یخ زدن.

مورچه نشسته بود توی صندوق ذخیره ارزی و داشت انجیر و بادوم می خورد. یه دفعه دید در زدن. در رو باز کرد و دید ملخ اومده. تا در باز شد برف شدید اومد توی خونه.
مورچه به ملخ گفت: می شه بگی اینجا چی کار داری؟
ملخ گفت: لابد می خوای بهم بگی چرا وقتی جیک جیک مستونم بود، فکر زمستونم نبود؟
مورچه گفت: بله، پس چی؟
ملخ گفت: ببین! داداش! این قصه قدیمی شده، فعلا صندوق ذخیره ارزی رو اخ کن بیاد.....

و این طوری بود که مورچه هر چی جمع کرده بود داد به ملخ و ملخ هم هر چی توی صندوق ذخیره ارزی بود یا داد آلبالو گیلاس وارد کرد، یا انقلاب رو صادر کرد و به خوبی و خوشی زندگی کرد.

پائین اومدیم ماست بود، قصه ما رئالیسم جادوئی بود.

نتیجه گیری اخلاقی: آینده نگری برای وقتی خوب است که صندوق ذخیره ارزی خالی باشد.
نتیجه گیری فولکلوریک: جیک جیک مستون فقط وقتی به زمستون مربوط می شود که آدم نفت نداشته باشد.


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


حكایت جذاب هیزم شكن - فرشته و جنیفر لوپز

روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه
وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟
هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. ” آیا این تبر توست؟” هیزم شكن جواب داد: ” نه

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد
یه روز وقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. (هههههههه

هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب

فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

” آره ” هیزم شكن فریاد زد

فرشته عصبانی شد. ” تو تقلب كردی، این نامردیه

هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز ” نه” میگفتم تو میرفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به كاترین زتاجونز ”نه” میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره

 

 

منبع سایت طنز ایران www.tanziran.com


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


تکذیب شایعات عجیب درباره نوزاد رشتی، ایرنا

و ادامه:
« رییس بیمارستان آریا در شهرستان رشت شایعات مربوط به سخن گفتن یک نوزاد در این بیمارستان را بشدت تکذیب کرد.».
«در روزهای اخیر شایعه ای در سطح شهر رشت بر سرزبانهاست که نوزادی در بیمارستان آریا پس از تولد سخن گفته و به دنبال آن از دست پرستار افتاده و فوت کرده است.».
«بر اساس این شایعه، نوزاد قبل از فوتش گفته است که در اواخر آذر ماه قرار است اتفاقات عجیبی از جمله بارش برف سنگین در استان گیلان رخ دهد.».
«دکتر علی رضا کریم زاده حق روز یکشنبه در گفت و گو با ایرنا، افزود: فهرست بیماران بستری در بیمارستان آریا دلیل رد این شایعه است و نشان می دهد که هیچ اتفاق خاصی در این بیمارستان رخ نداده است.».
«وی گفت : با افرادی که به این شایعات بی اساس دامن می زنند و موجب ناامنی روانی و اجتماعی در سطح شهر می شوند، از طریق مقامات قضایی برخورد قانونی خواهد شد.».

«به گزارش ایرنا، حدود ۱۰ روز است که در سطح شهر رشت در بین اقشار مختلف از جمله در مدارس ، ادارات ، صف نانوایی و ... شایعاتی در ارتباط با سخن گفتن و مرگ این نوزاد شایع شده است.»

 

دیدم در این خبر، خیلی خبرهاست! اولش ذهنم کوک ِ «بوستان سعدی» شد. (جسارتاً) – البته از نوع کاریکاتوری آن- (زهر جسارت را گرفتم؟). پس ابیاتی نوشتم، اما آخرش ...... (بگذارید بعد بگویم آخرش چه شد.)


چو نوزاد رشتی بگوید سخن

فتد ولوله داخل مرد و زن

چنان منقلب میشود اجتماع
که دولت بیفتد به فکر دفاع

آژانس خبر نزد دکتر رود
به منظور ردّ و تمسخر رود

«کریمزادۀ حق» یکی دکتر است
که زورش زیاد است و توپش پر است

مریضخانه‌ای را ریاست کند
کنون خدمتی در سیاست کند

بکوشد به رد کردن شایعات
که شاید جلو گیرد از ضایعات

به شدت رود راه تکذیب را
چنانکه تریلی سراشیب را

بگوید که نوزادِ صاحب کلام
نشد زاده در این مکان، والسلام

بگوید که آثار این شایعه
نباشد به جز صدمه و ضایعه

کسانی که این شایعه ساختند
به این شهر ناامنی انداختند

مقامات قانون و نظم و قضا
نشانند سازنده را در عزا

ز نوزاد رشتی بیاید جواب
که ای میوه چینان این انقلاب!

نه من زاده از بطن مادر شدم
که زائیدۀ خلق کشور شدم

در آن دوره که عرصه گردید تنگ
نه گنجشک جیک و نه نوزاد ونگ

زمانی که هر منتقد شد خفه
چه با ریسمان و چه با ملحفه

در آن دوره که هرچه وبلاگنویس
ز کیبورد خود وصل شد با پلیس

در آنجا که گر حرف تو رو شود
به ناگه «جهان» تو «بگلو» شود

در آنجا که گر گفته‌ای یک کلام
«امیر» ترا میکنند «انتظام»

زمانی که غیر از خود ِ رهبران
نیارند گفتن سخن دیگران

پس آنجا مرا نطفه گردد درست
به ظاهر سخنگو شوم از نخست

ولی حرف را مردمان میزنند
به نام من بی زبان میزنند

چو گوینده را میرسد ترس و هول
سخن را ز من میکند نقل قول

هرآنکس که حرفی نماید بیان
ز من ذکرمأخذ کند این میان

خوشا ای کریمزادۀ خوش سخن
به هر ظالمی گوئی از قول من

که از کارتان مردمان در عجب
شب و روز در حیرت و روز و شب

که با آنهمه لشکر و توپ و تانک
طلایت به مخزن دلارت به بانک

که با آنهمه سازمان بزرگ
همه بازجوهاش، درّنده گرگ

و با آنهمه ژست دیکتاتوری
ز یک طفل فرضی لگد میخوری!

(چو نوزاد این نکته ها برشمرد)
(ز دست پرستار افتاد و مرد!)

×××

آما آخرش ...
آه. دلم نیامد نوزاد بمیرد. حیف است! «اتفاقات عجیبی» که گفته، شاید ادامه داشته باشد. چرا این نوزاد سخنگو، مثل شهرزاد قصه‌گو، هرشب افتادنش از دست پرستار به شب بعد موکول نشود؟
تصمیم گرفتم با او مصاحبه کنم، شاید خیلی چیز‌ها روشن شود.

×××

من- سلام عرض میکنم.
نوزاد- با سلام به رهبر انقلاب و علیک به شما، بفرمائید!

من- درسته که شایعه حرف زدن شما بی اساس بود؟ میدونین که رسماً تکذیب شده؟
نوزاد- ببینید. شایعۀ بی‌اساس که تکذیب کردن نداره و خبرگزاری نمیخواد. بنابراین لابد یک حقیقتی بوده که یک بیمارستان و یک خبرگزاری دست به یکی میکنن برای تکذیب کردنش.

من- راجع به حرف‌های رئیس بیمارستان چی میگین؟
نوزاد- خدا را شکر میکنم که اگر نوزاد نمیتونه حرف بزنه، رئیس بیمارستان میتونه! اونم با چه شدتی! «بشدت تکذیب کرد.» لابد موقع تکذیب کردن جیغ میزده یا سرشو میکوبیده به در و دیوار!

من- گویا شما گفتین یک برف سنگین میاد و یک اتفاقات عجیبی هم در راهه.
نوزاد- آره. ولی چرا نمیگن اون اتفاقات عجیب چیه و من چی گفتم؟ من که همه‌رو با جزئیاتش شرح دادم.

من- ممکنه بگین چی گفتین؟
نوزاد- نه عزیزم. اونوقت شما هم مجبورین شایعه‌مو تکذیب کنین. اونم به شدت!

من- پس حرف‌های مهمی بوده!
نوزاد- خب. ببینین. پیش‌بینی برف سنگین که "موجب ناامنی روانی و اجتماعی در سطح شهر" نمیشه. هرکی اینو بخونه میفهمه خبر سانسور شده.

من- واسه همینه که رئیس بیمارستان عصبانیه و گفته مقامات قضائی با شایعه سازان برخورد قانونی خواهند کرد.
نوزاد- آره دیگه. ولی به رئیس بیمارستان چه مربوط که اینو بگه؟ این حرفو که هر رئیس بیمارستانی میتونه بزنه، حتی اگر رئیس بیمارستان نباشه! مطمئنم مقامات قضائی چنین مأموریتی بهش ندادن. بچه میترسونه. مقامات قضائی ما اگر برخورد قانونی سرشون میشد الان همه شون توی زندان بودن.

من- معنی حرفتونو نمیفهمم.
نوزاد- منو بگو که خیال کردم این حرفم دو تا معنی داره حداقل!

من- توی خبر اومده که به گزارش ایرنا، حدود ۱۰ روز است که در سطح شهر رشت در بین اقشار مختلف از جمله در مدارس، ادارات، صف نانوایی و ... شایعاتی در ارتباط با سخن گفتن و مرگ این نوزاد شایع شده است.
نوزاد- شایع شدت شایعات هم از نظر دستوری جالبه. مثل وارد شدن واردات ...

من- یا مثل نوزاده شدن نوزاد!
نوزاد- هاها! پس میفهمین که حرفائی زدم که بحث برانگیز بوده. ضمناً می‌بینین که «صف نانوائی» هم چقدر نهادینه شده! علاوه بر قشر دانش آموز و قشر کارمند، یک قشر «صف بندان نانوائی» هم به اقشار مختلف اضافه شده. مبارکه! یک قشر سه نقطه (...) هم در خبر اومده که نمیدونم چیه.

من- نوزاد بودن شما چه مزیتی برای حرف زدن داره؟
نوزاد- حداقلش اینه که نمیتونن پرونده برام بسازن و بگن با ضدانقلاب همکاری داشته و سابقه‌ش بده و در گذشته فلانکاره بوده و در زمان شاه فلان کرده. زمان شاه من اسپرم هم نبودم.

من- شما که به این راحتی آینده را پیش بینی میکنید چرا نمیدونستین که از دست پرستار میفتین؟
نوزاد- کی میگه نمیدونستم؟

من- پس چرا از دستش افتادین و مردین؟
نوزاد- اولاً خودتون بهتر میدونین. توی این مملکت هرکس حرف بزنه، باید بیفته بمیره! ثانیاً یارو پرستار نبود. اطلاعاتی بود. اومده بود به هوای پوشک عوض کردن، منو ببره. یک پستونک استرکنین هم تو جیبش بود. منم دستی دستی خودمو از دستش انداختم.

من- حیف شد ها. وگرنه بازم میتونستین حرفای جالب بزنین.
نوزاد- می‌بینین که نمردم!

من- توی خبر بود که مردین.
نوزاد- اون که خبر نبود، شایعه بود. اتفاقاً فقط همینجای شایعه باید تکذیب میشد. وگرنه به هرحال یک قتلی اتفاق افتاده، گیرم غیرعمد.

من- پس شما نمردین!؟
نوزاد- نه عزیز. مگه نمی‌بینی؟ تازه رهبر معظم، از قطار ِ در حال حرکت پائین پریده که نماز بخونه، الحمدالله هیچیش نشده و بعد از پنجاه سال صحیح و سالم داره مملکتو اداره میکنه، من چرا از بغل پرستار بیفتم بمیرم؟

من- پیامی ندارین؟
نوزاد- ای مردم! من زنده ام و حرف میزنم. هیچ تکذیبی را هم قبول ندارم. من پدرم استیصاله، مادرم خرافات. تا وقتی این حکومت هست، من هم هستم. هزار دفعه از دست پرستار بیفتم، هزار و یک دفعه پامیشم حرف میزنم. اینهائی که خودشون ترویجش میکنن باید بدونن خرافات، اومد نیومد داره. پایان.

من- خیلی ممنونم که پایانش را هم اعلام کردین.
نوزاد- واسه اینکه شاخو بکشی.
تمام


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت