عصرايران- همزمان با آغاز دور جديد جوسازي رسانه هاي غربي در مورد فعاليت اتمي ايران، يکي از روزنامه هاي اروپايي با تاکيد بر اينکه دولتمردان کشورمان برنامه محو اسراييل ،آن هم با بمب اتم را در دست تهيه دارند، فعاليت هسته اي ايران را غير قابل پذيرش توصيف کرد.
روزنامه ورلد تريبيون در شماره روز جمعه خود با انتشار گزارشي با عنوان "ايران با موفقيت وقت کشي کرد و حالا کار تمام شد" نوشت: در حالي که ايران با افزايش تعداد سانتريفيوژهاي نيروگاه هاي اتمي خود به پنج هزار دستگاه ، همچنان اصرار بر توليد برق دارد و هيچگونه توجهي هم به تحريم هاي سازمان ملل نمي کند بايد انتظار ساخت بمب اتم تا چندي ديگر و محو اسراييل توسط تهران را داشت.
اين روزنامه با تحريف صحبت هاي قبلي مقامات کشورمان دال بر محو اسراييل افزود: ايرانيان سعي داشتند با اتلاف وقت به جن درون شيشه دست پيدا کنند و حالا که به اين خواسته شان رسيدند بايد انتظار محو اسراييل از روي نقشه جغرافيايي توسط بمب اتم آنها را نيز داشته باشيم.
ورلد تريبيون تصريح کرد: همانطور که مقامات ايراني قبلا هم اظهار داشته اند که قصد محو اسراييل توسط بمب اتم (!) را دارند بايد اعتراف کرد که آنها تا چندي ديگر به اين خواسته دست خواهند يافت.
بعد از انتشار گزارش محمد البرادعي رييس آژانس بين المللي انرژي اتمي مبني بر عدم مشاهده انحراف در فعاليت اتمي ايران، همچنان رسانه هاي غربي ها تاکيد بر غير صلح آميز بودن روند غني سازي اورانيوم در کشورمان را دارند چنانکه در مقاله ورلد تريبيون نيز آمده است: بعد از آغاز به کار نيروگاه اتمي بوشهر که بنا به ادعاي خبرگزاري ايتارتاس اوايل سال 2009 به صورت رسمي آغاز به کار خواهد کرد، هيچکس نمي تواند تضمين دهد که ايرانيان براي توليد سلاح هسته اي دست به کار نشوند. همانطور که کارشناسان اطلاعاتي غرب هم تاکيد کرده اند، ايران تا ساخت بمب اتم فاصله چنداني ندارد و بيم آن مي رود که آنها به محض دستيابي به آن، خواسته ديرينه خود را جامه عمل بپوشانند.
استناد اين منبع خبري به کارشناسان بي نام غربي در حالي است که چندي پيش سازمان هاي رسمي اطلاعاتي آمريکا در گزارش جنجالي خود اذعان کردند که از سال 2003 به اين سو ، ايران از برنامه تسليحات اتمي اش دست برداشته است ؛ هر چند که مقامات تعران تاکيد دارند که قبل از 2003 نيز به دنبال سلاح اتمي نبوده اند.
هراس از بسته شدن احتمالي پرونده هسته اي ايران از دغدغه هاي اسرائيلي ها و رسانه هاي وابسته به آنها در غرب است.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
« رفتار من عادی است، اما نمی دانم چرااین روزهااز دوستان و آشنایان هرکس مرا می بیند از دور می گوید.. این روزها انگار حال و هوای دیگری داری! امامن مثل هر روزم. با همان نشانی های ساده و با همان امضا. همان نام و با همان رفتار معمولی؛ مثل همیشه ساکت و آرام؛ این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم؛ حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم؛ گاهی - از تو چه پنهان - با سنگ ها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم؛ این روزها گاهی از روز وماه و سال..از تقویم از روزنامه بی خبر هستم؛ حس می کنم گاهی کمی کمتر، گاهی شدیدا بیشتر هستم؛ حتی اگر می شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم جور دیگر می پرستم، از جمله دیشب هم دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود، من کاملا تعطیل بودم، اول نشستم خوب جوراب هایم را اتو کردم تنها - حدود هفت فرسخ - دراتاقم راه رفتم با کفش هایم گفتگو کردم و بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم و سطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانه ی موهوم دنبال آن مجهول گشتم؛ چیزی ندیدم تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد؛ انگار از لابه لای کاغذ تاخورده ی نامه بوی تمام یاس های آسمانی احساس می شد؛ دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم، از نردبان ابرها تا آسمان رفتم، در آسمان گشتم و جیب هایم را از پاره های ابر پر کردم؛ جای شما خالی! یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد یک پاره از مهتاب خوردم؛ دیشب پس از سی سال فهمیدم که رنگ چشمانم کمی میشی است و بر خلاف سالهای پیش رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست تر دارم، دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روز کامل جشن می گیرم گاهی صد بار در یک روز می میرم حتی یک شاخه از محبوبه های شب یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است؛ گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند اما غیر از همین حس ها که گفتم و غیر از این رفتار معمولیو غیر از این حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگری در دل ندارم رفتار من عادی است.»
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
عشـق مـیـان دو فـرد طــی چنـــدین مرحله متفاوت تكامل می یـابد كه به مـنـظور بــقای عشق هر كدام ازاین مراحل اهمیت خاص خود را دارا میباشد این مراحل شامل:
مجذوب شدن، دلربایی، هوس (اشتیاق مفرط)، صمیمیت و تعهد است:
1- مرحله مجذوب شدن
واكنــش مـثـبـت نسـبت به یك شخص است كه خود به دو مرحله تقسیم بندی میگردد:
* مجذوب شدن فیزیكی :
هنگامــی روی مــــی دهد كه جـسم شمـا نــــسبت به یك شخص از خود واكنش نشان میدهد. واكنشهایی همچون: افزایش ضربان قلب، افزایش درجه حرارت بدن، تعریق كف دستها و دلهرگی. این مرحله سطحی ترین و ابتدایی ترین مرحله عشق میباشد اما در عین حال یكی از قدرتمند ترین عوامل است.
* مجذوب شدن عاطفی :
هنگامی كه اوضاع و احوال مساعد و مطلوب باشد شكل میگیرد. پس از آنكه شما از لحاظ فیزیكی مجذوب شخصی گردید سپس باب گفتگو را با وی خواهید گشود و اگر متوجه شدید كه اشتراكاتی با یكدیگر دارا میباشید از قبیل سرگرمیها، طرز تفكر، ایدئولوژی، شغل، تحصیلات، علایق و دیگر زمینه های مشترك سپس از لحاظ احساسی مجذوب یكدیگر خواهید گشت.
همچنین مجذوب شدن از لحاظ عاطفی حتی میتواند در فقدان مجذوب شدن از لحاظ فیزیكی نیز به وقوع بپیوندد. در این صورت پیوند و رابطه مستحكم تری ممكن است میان دو فرد ملاقات كننده پدید آید. زیرا پیشداوریها و پیش فرضهای مبتنی بر ظاهر فیزیكی دیگر وجود نخواهند داشت.
2-دلربایی
در اصل به عمل تلاش برای تاثیرگذاری و جلب توجه و نظر فردی دیگر توسط توجه متقابل و اهدای هدایا و غیره اطلاق میگردد. دلربایی نیز دو قسم است:
دلربایی خودخواهانه و دلربایی غیر خودخواهانه و با خلوص نیت.
* دلربایی خود خواهانه :*
هنگامی روی میدهد كه شما اقدام به اعمال رمانتیك میزنید صرفا بمنظور منفعت شخصیی خودتان. مانند هدیه دادن برای تحت تاثیر قرار دادن شریك خود. در واقع شما دلربایی را بعنوان یك آلت و به عنوان معامله بكار میبرید.
* دلربایی خالصانه : * هنگامی روی میدهد كه شما تنها برای دلخوشی و لذت شریكتان دست به اعمال رمانتیك میزنید. شما نیز تنها از خوشحالی و لذت شریك خود ابراز خوشنودی میكنید.
دلربایی (و یا عشق) خودخواهانه خیلی زود به سردی گراییده و زایل میگردد. اما دلربایی ( و یا عشق) عاری از هر گونه خودخواهی تداوم خواهد یافت. از آنجایی كه دلربایی و رمانتیك بودن یك عمل میباشد بسیاری از افراد كه مدت زیادی را با یكدیگر گذرانده اند آن را به دست فراموشی میسپارند اما با تلاش آگاهانه قادر خواهند بود شعله های آن را مجددا افروخته سازند.
3- مرحله هوس-اشتیاق مفرط
آرزوی داشتن فردی، تا آن حد كه جدایی از آن فرد غیر ممكن میگردد. این هنگامی است كه رابطه احساسی مبدل به رابطه فیزیكی میگردد. این مرحله بسیار حائز اهمیت است. این مرحله لحظه ای است كه رابطه به یك دو راهی منشعب میگردد كه دو فرد میباید یكی از آن دو راه را برای ادامه مسیر برگزینند: یك راه كه به تباهی می انجامد و مسیر دیگر كه به مرحله والاتر منتهی میگردد.
4- مرحله صمیمیت
به یك ارتباط تنگاتنگ و بسیار نزدیك اطلاق میگردد. دو فرد افكار، عقاید، احساسات و رویاهایشان را با یكدیگر قسمت میكنند. در یك صمیمت حقیقی چیزی برای پنهان ساختن از یكدیگر وجود نخواهد داشت. صمیمیت یك پدیده ناگهانی نبوده بلكه یك روند تدریجی و پیشرونده میباشد كه هیچگاه متوقف نمیگردد. هرگاه صمیمیت در یك رابطه وجود نداشته باشد ممكن است آن رابطه برای مدتی دوام بیاورد اما همیشگی نخواهد بود.
5- مرحله تعهد
به التزام برای صادق و وفادار ماندن به همسر خود در سراسر سختیها و خوشیهای زندگی اطلاق میگردد. اگر شما قادر بوده اید تا این مرحله از عشق پیشروی كنید پس چرا میخواهید به همه چیز پشت پا بزنید؟ به یكدیگر گوش دهید، با یكدیگر سازش كنید و به خاطر داشته باشید كه برای دستیابی به این مرحله و موفقیت مسیر دشواری را پیموده اید. بنابراین قدر جایگاه خود را بدانید.
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند خوشبختی. پولداری. عشق. دانائی. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خویش می زیستند . تا اینكه یك روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترك كنید زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت اگر بمانید غرق می شوید تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از خانه های خود بیرون آوردند وتعمیرشان كردند. همه چیز از یك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قایقها شدندوپارو زنان جزیره را ترك كردند. در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد كه همگی به كنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمی گذاشتند كه او سوار بر قایقش شود. عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جائی برای عشق نماند. قایقها رفتند و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر! آب میرفت و عشق تا زیر در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترك كرده بود. فریاد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسی به کمکش نیامد. در همان نزدیكی قایق ثروتمندی را دید و گفت:ثروتمندی عزیز به من كمك كن. ثروتمندی گفت: متاسفم قایقم پر از پول و نقره و طلاست و جائی برای تو نیست. عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدی و مرا تر میكنی. عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزیز مرا نجات بده اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم كه یارای كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتیاج به كمك دارم. در این حین خوشگذرانی وبیكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من كمك میكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه! سالها منتظر این لحظه بودم كه تو بمیری یادت هست همیشه مرا تحقیر می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمی توانست نا امید باشد رو به سوی خداوند كردو گفت :خدایا مرا نجات بده ناگهان صدائی از دور به گوشش رسید كه فریاد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانائی یافت آفتاب در آسمان پدیدارمی شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بیایم شجاعت هم كه قایقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بیاید تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟ همیشه میدانستم درون تو نیروئی هست كه در هیچ كدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی. عشق تشكر كرد و گفت: باید بقیه را هم پیدا كنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی مرا نجات داد؟ دانائی گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟ دانائی لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون این فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درك كند
نویسنده: سعید مرجان پرست
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
یه روز که مثل یک پرنده ی عاشق تنها، که توی آسمون خودش بال بال میزدم، رسیدم به یک بن بست، بن بستی که هیچ کسی منو نمی تونست ازش بیرون بکشه، جز گناه و یه راه دیگه که برای بیشتر ما آدمها سخته، بله، خدا.....................
من به شخصه خودمو اینطور میبینم، راحت با گناه کنار مییام، ولی وقتی حرف از خدا و نماز و عبادت و ستایش و دست از گناه کشیدن و ..... می یاد، حسابی احساس تنبلی و خستگی و .... بهم دست میده، اصلا یه جورایی به هم میریزم، اونروز احساس کردم که باید کاری کنم، ولی نه با گناه، موندم چی کار کنم؟!، خلوت کردم، حس گریه بهم دست داد، دوست داشتم گریه کنم ، ولی نمیدونم چم شده بود که اشکم سرازیر نمی شد؟!!!، التماس چشمام کردم، تو رو خدا ببار، نه، نه، چیزی نشد، خوابم برد، قبل از خواب آرزو کردم بخوام و تو یخواب کسی ، چیزی ، ..... ببینم و .... ، ولی نه ، هیچی........... ، نزدیک صبح بود که از خواب پا شدم و فکر کردم که باید برم سر کارم، دیدم نه ، خیلی مونده تا وقت کار، دراز کشیدم که بخوابم، حس کردم تخت خوابم میخ داره و کمرم داره سوراخ میشه، نیگاه کردم چیزی نبود، بلند شدم که برم تلویزیون نگاه کنم و بعد برم دفتر کارم، روشن کردم هر چی کانال عوض میدم همش اذان و قرآن و روضه خونی و .... بود، ترسیدم گفتم نکنه روز قیامت شده و خدا داره به تک تک بنده هاش رسیده گی میکنه و هنوز نوبت من نشده، باور کن اینقدر گریه کردم، از ترس، از ترس، از ترس، حس کردم کسی اومد و در اتاقمو می زنه و می گه، ببین تو از روی عشق و خلوص و ... گریه نکردی، از ترس بوده که گریه میکنی، متوجه نشدم چی گفت، یا اصلا منظورش چیه، ولی اینو میدونم که من که خوابم نمی رفت ،خوابیدم، از خواب که پا شدم مقداری از وقت روز گذشته بود، زود زود اماده شدم که برم، که مادرم بهم گفت: مامان دیشب چت بود؟!، پرسیدم چیزی نبود، خواب بودم دیگه، البته کمی بی خوابی زده بو به سرم که هیچی نبودو خوابم بردش آخر، گفت مامان تو از یک ساعت گریه میکردی و .... ، باورم نشد، خوشحال شدم که گریه می کردم، ولی چرا خودم یادم نیست، چون عجله داشتم برم سر کار، دستی تکون دادم و رفتم، الان دارم فکر میکنم چقدر خوبه آدم بتونه هر موقع بخواد با خدای خودش حرف بزنه، حال کنه، بخنده، گریه کنه، ناز کنه(آخه تنها خریدار واقعی اونه و بس)، آرامش که پیدا کردم شکر گفتم و دیدم که من دور شدم، وگر نه چه بن بستی، چه بی راهی، و چه تنهایی، هیچ و هیچ، گفتم ببین خدا رو که منی که اصلا توی بن بست و تنهایی یادی ازش نکردمو همش به شیطون(لعین)فکر میکنم، منو تنها نگذاشت، اختیارمو نگرفت گذاشت به حال خودم باشم و هر کاری میخوام بکنم، بعد سر نیاز و پرتگاه، منو نجات داد، دستمو گرفت، منتی نداشت، و نگذاشت، ولی هر کسی برام کاری کرد، منت گذاشت و انتظاری داشت، خدا هیچ وقت تنهام نگذار، خدا هیچ وقت منو به حال خودم وا مگذار، خدا هر کسی این متن منو خوند، یاریش کن و از بلا به دورش کن، و خانواده ی ماهش رو هم به سلامت دار و ..... ، و همه اونهایی که بیماری دارن، برای همشون دعا کنیم، و آرزو کنیم همه ی دلها همیشه شادی به کامشون باشه، خدا رو از یاد نبریم. یا حق
نویسنده: ش. امضاء محفوظ
نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
هواپیماهای رادار گریز(Hidden Fighter)
سرو غذا در خطوط هوایی كشورهای مختلف
عکس های جالب و دیدنی از حوادث
تیپی Tippy دختر عجیب...
هرکول 17 ساله !
ثصاویری از اولین ابتکارات بدنسازی...
روش های لاغر شدن
همسر مناسب شما چه شخصیتی باید داشته باشد؟ (شخصیت شناسی)
رسم وحشتناک چینیها برای زنان!! (+عکس)
زنی که 60 سال باردار بود، بچهای سنگی به دنیا آورد!! (+عكس)
درباره وبلاگ

سلام به همه خوانندگان عزیز...
امیدوارم این ویلاگ و مطالبش مورد توجه و استقبال همه شما عزیزان قرار بگیرد...
در مورد تبادل لینک هم باید به عرض برسانم که اگر مایل به تبادل لینک هستید این وبلاگ را با اسم"سرگرمی-داستان" لینک کرده و بعد اسم دلخواه خود را برای لینک شدن در این وبلاگ به من اطلاع دهید...
شادی شما آرزوی ماست!
شاد باشید...!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY