تبليغاتX
سرگرمی-داستان
 

استعداد شگفت انگیز معلول چینی

استعداد شگفت انگیز معلول چینی

ژانگ دیک، معلول 71 ساله چینی با وصل کردن برق 220 ولتی به بدنش دردهایش را درمان می کند و ماهی می پزد!

مرد چشم بادامی،یک کارگر در آتلی (شمال غربی چین) است که برای درمان دردهای بدنش، برق 220 ولتی به خود وصل می کند."ژانگ" در نمایش مقاومت حیرت انگیزش چند لامپ به دست گرفت و آنها را با برق خانگی که از بدنش عبور داد روشن کرد.

وی همچنین یک ماهی درشت در دستانش نگه داشت و فیوز را روشن کرد؛پس از چند دقیقه آبزی در دستان "ژانگ" حسابی پخت.

این کارگر که به "بابا برقی"چین شهره شده می گوید از این روش باورنکردنی برای درمان رماتیسم،ورم موضعی و درد کلیه بهره می برد.

استعداد شگفت انگیز معلول چینی درکانون توجه رسانه های خبری سرزمین عجایب قرار دارد.


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


داستان زندگی

داستان زندگی:

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش کایل بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!“

من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن!“

او به من نگاهي كرد و گفت: ” هي ، متشكرم!“ و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر کایل را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره کایل را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:“ پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!“ کایل خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و کایل بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. کایل تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

کایل كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.

من کایل را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ” هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!“

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ” مرسي“.

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ” فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.“

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.

کایل نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: ”خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.“

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.

پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


چند درس برای زندگی

چند درس برای زندگی

درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

--------------------------------------------------------------------------------

درس دوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

--------------------------------------------------------------------------------

درس سوم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!

--------------------------------------------------------------------------------

درس چهارم: من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذارید

--------------------------------------------------------------------------------

درس پنجم: يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!

--------------------------------------------------------------------------------

درس ششم: چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

--------------------------------------------------------------------------------

درس هفتم: توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…

مرد: الو؟

صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟

مرد: آره.

زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.

زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.

مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.

زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.

زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم. خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!

--------------------------------------------------------------------------------

درس هشتم: يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.

زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!

--------------------------------------------------------------------------------

درس نهم: يه مرد ۸۰ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش

 


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


داستان شازده کوچولو

متن زیر قسمتی از داستان شازده کوچولو ست که تقدیم می کنم به همه دوستای خوبی که ارزش دوستی رو می دونن دو آسوون ازش نمی گذرن!

شهریار کوچولو وقتی گلهای سرخ توی دشت رو دید حسابی حالش گرفته شد آخه تا حالا فکر می کرد

که گلسرخش بهش گفته بود ازنوع او تو تمام عالم فقط یکی هست!

تو دلش گفت: منو باش که فقط با یک گل خودمو دولتمند عالم خیال می کردم در صورتی که اونچه دارم فقط یه گل معمولیه!

افتاد رو سبزه ها زد زیره گریه!

آن وقت بود که سروکله ی روباه پیدا شد.

روباه گفت: سلام

شهریار کوچولو: سلام! کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!

_ :  یک روباهم من

شهریار کوچولو: بیا با من بازی کن نمی دونی چه قدر دلم گرفته...

روباه : نمی تونم باهات بازی کنم آخه هنوز اهلیم نکرده اند!

 _ : اهلی کردن یعنی چی؟

روباه : چیزی است که پاک فراموش شده معنیش ایجاد علاقه کردنه!

_ : ایجاد علاقه کردن؟

روباه:معلومه! تو الان واسه من یه پسربچه ای مثل صدهزار پسربچه ی دیگه! نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من! اما اگه منو اهلی کردی هردوتامون به هم احتیاج پیدا می کنیم ! تو برای من میون همه ی عالم موجود یگانه یی می شی و من برای تو!

شهریار: کم کم داره دستگیرم می شه! یه گلی هست که گمونم منو اهلی کرده باشه!

روباه: زندگی یه نواختی دارم همه ی آدما عین همند این وضع یه خرده خلقمو تنگ می کنه! اما اگه تو منو اهلی کنی انگار که زندگیمو چراغان کرده باشی! اما این کار صبرو حوصله زیادی می خواد آدما همه چیزو حاضرو آماده می خوان اینه که موندن بی دوست...

شهریار کوجولو روباه را اهلی کرد...

روباه گفت: برو یک بار دیگه گل ها رو نگاه کن تا بفهمی گل تو توی عالم تکه!

شهریار کوچولو: شما سر سوزنی به گل من نمی مانیذ و هنوز هیچی نستید خوشگلید اما خالی هستید!برایتان نمی شود مرد! گل من هم برای رهگذر دیگری مثل شماست اما برای من از همه شما سره! چون فقط اون بوده که آبش دادم ... جلو گله گذاری . بغ کردن و هیچی نگفتنش نشستم چون اون گله منه!

روباه : ارزش گل تو به اندازه عمریه که به پاش صرف کردی!


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


دکتر لودویک لازاروس

 

دکتر لودویک لازاروس زامنهوف متولد سال ۱۸۵۹ آوریل۱۴ - فروردین۲۵ ـ  در شهر بیالیستوک در لهستان فعلی، آفرینندهٔ زبان بین المللی اسپرانتو در سال ۱۸۸۷ ) است. وی ۱۴ آوریل سال ۱۹۱۷ در گذشت. یونسکو سال ۱۸۸۶ را به پاس خدمات زامنهوف به بشریت، و به خاطر ابداع زبان اسپرانتو، سال «زامنهوف» اعلام کرد.

زامنهوف عقیده داشت كه وجود زبانهای متعدد در جهان باعث جدایی مردم از هم ، بروز اختلافها و جنگها می شود. او تاكید بر این داشت كه اگر یك زبان ــ ولو به صورت زبان دوم و یا زبان رسانه ها به ویژه كتاب ــ میان مردم در سراسر جهان مشترك باشد ، به دلیل بسط تفاهم و تبادل اندیشه ، دانش ، هنر و اطلاعات بسیاری از مسائل به وجود نمی آید و انسانها موفق خواهند شد از میراث مشترك كه همانا تجربه گذشتگان ( تاریخ ) است ، و نیز احساس و عواطف یگدیگر آگاه شوند و درد و شادی هم را درك كنند و عقاید به جای سطح محدود در همه جهان انتشار یابد و مشكلات حل شود.

به باور زامنهوف ، وجود یك زبان واحد جهانی در كنار زبان مادری ، مردم را در گوشه و كنار جهان به هم مربوط می كند ، رسوم یكنواخت و فرهنگ غنی می شود و مسائل ناشی از تفاوت و اختلاف فرهنگها از میان می رود. وی گفته است كه زبان اسپرانتو را به این دلیل به وجود آورد كه ساده تر از همه زبانها است و فراگیری آن زحمت زیاد ندارد.

زامنهوف یك پزشك بود . وی ۱۵ دسامبرسال ۱۸۵۹ در شهر بیالیستوك لهستان كه در آن زمان در قلمرو روسیه بود به دنیا آمده بود . چهار گروه مختلف الزبان و با فرهنگهای متفاوت در این شهر زندگی می كردند كه به همین سبب با هم تفاهم نداشتند و در نزاع و كشمكش دائمی بودند . این چهار گروه عبارت بودند از: روسها ، لهستانی ها ، آلمانی ها (ژرمن ها ) و یهودیانی كه به زبان یدیش تكلم می كردند. زامنهوف از نوجوانی از این وضعیت در رنج بود . بعدا از این اختلاف پی به اختلافات ملل و كشورها برد و راه حل را وجود یك زبان دوم بین المللی یافت و به ساختن این زبان همت گماشت.

وی كه در دانشگاههای مسكو ، ورشو و برلن تحصیل كرده بود زبان انگلیسی ، لاتین و یونانی را هم فراگرفت و به ساختن زبان بین المللی اسپرانتو سرگرم شد . او ساده ترین گرامر ( دستور زبان ) را برای اسپرانتو تدوین كرد و واژه هایی انتخاب كرد كه با پسوند و پیشوندها و افزودن ریشه كلمات بشود با هر واژه دهها كلمه ساخت و یاد گرفتن این زبان و بكار بردن آن را آسان كرد.

زامنهوف در كتابی كه در سال ۱۸۸۷ تحت عنوان« لینگوو انترناسیا » منتشر ساخت نوشته است كه او اطمینان می دهد اگر اسپرانتو جهانی شود عدم تفاهم ، نفرت و تبعیض از جهان رخت برخواهد بست و همزیستی مسالمت آمیز و صلح پایدار برقرار خواهد شد و بشر با استفاده از بهترین استعدادها به پیروزی های بزرگ و سعادت و رفاه دست خواهد یافت . زامنهوف نوشته است كه زبان دوم مشترك باعث گسترش ارتباط طبیعی انسانها و دوستی و وفاق خواهد شد. وی تحقق این آرزو را تشكیل جنبش های ترویج اسپرانتو و حمایت دولتها از آن ذكر كرده است.

به اظهار بسیاری از جامعه شناسان ، در آغاز كار توجه به زبان اسپرانتو زیاد بود ، در بیشتر كشور ها در آموزشگاههای غیر دولتی آن را تدریس می كردند و زمانی بیش از پنج میلیون نفر آن را می دانستند ولی انگلیسی زبانها كه سعی داشته اند این زبان و در نتیجه فرهنگ و روش زندگانی خودشان جهانی شود نسبت به اسپرانتو پشت كردند و دیگران هم نسبت به آن بی اعتنا شدند و امروز بسیاری هستند كه حتی نام این زبان و زحمتی را كه برای ساخت آن كشیده شده است نشنیده اند.با وجود این، عده كسانی كه در سراسر جهان آن را می دانند ۲ تا ۳ میلیون برآورد شده است . تفاوت تلفظ زبان انگلیسی در كشورهای مختلف و بی قاعدگی گرامر آن و تفاوت استعمال واژه ها اخیرا توجه به اسپرانتو را باردیگر افزایش داده است


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


11 روش شاد کردن خانم ها

11 روش شاد کردن خانم ها

۱ ) زن ها دوست ندارند میهمان ناخوانده داشته باشند، بنابراین به آنها وقت کافی بدهید تا آماده شوند. آمادگی آنها برای پذیرایی امری حیاتی است.
۲ ) هر روز از همسر خود سوال کنید که چه کاری می توانید برایش انجام دهید.

۳ ) وقتی از شما خطایی سر می زند اظهار تاسف کنید. وقتی هم که تقصیر از شما نیست باز هم اظهار تاسف کنید!

۴ ) وقتی اوضاع قمر در عقرب است، لبخند را فراموش نکنید. اگر بخندید دنیا هم با شما می خندد و اگر گریه کنید یقین بدانید که دنیا شما را تنها خواهد گذاشت.

۵ ) از تلاش های همسرتان تشکر کنید و ببینید این تشکر تا چه حد موثر واقع می شود.

۶ ) به این فکر کنید که همسر شما زن خیلی خوبی است، مادری بسیار خوب، عروسی بهتر از دیگر عروس ها و اگر به این طرز فکر ادامه دهید، او همین طور خواهد شد.

۷ ) خسیس نباشید و در ستایش همسر خود دست و دلباز باشید. اما به یاد داشته باشید که در هیچ موردی مبالغه نکنید. باید همسرتان استحقاق تعریف و تمجیدی را که شما می کنید، داشته باشد وگرنه ممکن است نتیجه ی خوبی ندهد.

۸ ) همسر خود را تشویق کنید و کمک کنید تا استعدادهای پنهانی او شکوفا شود.

۹ ) به جای هدایای گرانبها، وقت خود را در اختیار همسرتان قرار دهید. نشان دهید که به او توجه دارید، حتی پس از یک روز کار سخت! برای او هدیه ای ببرید حتی یک شاخه گل به این ترتیب او خوش اخلاق می ماند.

۱۰ ) بدانید زمانی که همسرتان از سر درد شکایت می کند، چاره سر درد او قرص مسکن نیست، بلکه یک لبخند است.
۱۱ ) هرگز با همسرتان نجنگید، چون امکان ندارد در جنگ برنده شوید. در عوض از قلم برای نوشتن آن چه در ذهن دارید استفاده کنید. بعد آن را به همراه شاخه ای گل تحویل او بدهید.

 


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


زشت ترین مرد دنیا هم زیبا می شود

زشت ترین مرد دنیا هم زیبا می شود:

پزشکان چینی با جراحی نفسگیر صورت مرد استثنایی،چهره جدیدی از او ساختند.

«هوانگ چونجای»32 ساله هیچ وقت نمی توانست از خانه بیرون بیاید چون «زشت ترین» مرد دنیا لقب گرفت.

وضعیت جسمی و روحی این مرد استثنایی به خاطر تومور 23 کیلوگرمی در صورتش روز به روز بغرنج تر می شد تا جایی که دیگر نمی توانست حتی غذا بخورد و حرف بزند.

«هوانگ» سال گذشته جراحی و 13 کیلوگرم از تومور صورتش برداشته شد.او اما همچنان با 10 کیلوگرم ضایعات روی جهره زندگی می کرد تا اینکه قرار شد طی جراحی دیگری چهار کیلو از تومور برداشته شود.

«هوانگ»پیش از رفتن به اتاق جراحی اشک می ریخت.حالا هم بی صبرانه منتظر است هرچه زودتر باندهای صورتش را باز کنند تا چهره جدیدش را در آینه ببیند.<

گفته می شود بعد از جراحی، قرار است درمان تا بهبودی کامل ادامه یابد.شهروند خرافاتی، سالها پیش به دنبال زخم صورتش اجازه نداد تیغ جراحان به کار بیفتد و همین مساله روزگارش را سیاه کرد.

«هوانگ» می گفت اگر تیغ جراحی به صورتش بخورد به جهنم می رود! همچنین دختر فقیری که به خاطر رشد غده سمی بزرگ زیر زبانش 9 سال تمام زجر کشیده تحت حمایت های ویژه وزارت بهداشت و درمان چین قرار دارد.

«ساشی» در روستای نزدیک ایالت جیانگ شی به دنیا آمد و هنوز نوازد بود که پدر و مادرش متوجه زایده کوچکی زیر زبانش شدند اما توجهی نکردند.

زایده؛ روز به روز بزرگ تر می شد اما خانواده دختر بچه به خاطر فقر مالی نتوانست او را برای درمان پیش جراح ببرد.

«ساشی» به خاطر وضعیت بد چهره اش حتی نمی خواست با دوستانش بازی کند.او چندی پیش همراه پدرش با هزاران امید به بیمارستان گانژو (شرق ایالت جیانگ شی) رفت.پزشکان اعلام کردند زایده زیر زبان ساشی، یک غده سمی است و باید هر چه زودتر جدا شود.

پدر وقتی از هزینه بالای جراحی با خبر شد همه آرزوهایش را بر باد رفته دید و دخترش را به خانه برگرداند.

یک خبرنگار که با تماس پزشکان بیمارستان «گانژو» در جریان وضعیت بحرانی ساشی قرار گرفته مساله را به روزنامه ها کشید و بدین ترتیب وزارت بهداشت و درمان چین پرداخت هزینه های درمان دختربیمار را بر عهده گرفت.


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


داستان جالب

سرزميني بود که همه ي مردمش دزد بودند.

شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش. در سپيده  ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد. و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.

ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا رمان بخواند . دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.

زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود  چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.

مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت. آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت   و مي ديد که خانه اش غارت شده است.

يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود. رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت.  خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.

حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ  مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند.

بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند. اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.

و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.

مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.


ايتالو کالوينو، نویسنده ی معاصر ایتالیایی


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت