تبليغاتX
سرگرمی-داستان
 

هفت عادت مردمان معاصر

هفت عادت مردمان معاصر

عادت اصلي دروني شده است .به ويژه اگر بخواهيم درباره عادت موثر بودن گفتگو كنيم با قانوني طبيعي -مانند ساير قوانين طبيعت- سرو كار داريم . گاه مي توانيم آن را ((اصول)) بناميم  .مثلا در كسب و كار شايد يكي از اصول انطباق با نكرش مشتري باشد . اين امر را اصول مي خوانيم . حال اگر بخواهيم اين اصل را به شيوه اي دروني سازيم كه طريقه اجراي آن را بدانيم ،مشتاق يا طالب اجراي ‌آن باشيم و بدانيم كه چه كاري را بايد انجام بدهيم ، عادت ايجاد شده است .
دانش يعني اين كه بدانيم چه كاري را بايد انجام دهيم .
مهارت يعني اين كه بدانيم به چه شيوه اي آن كار را انجام بدهيم .
اشتياق يعني اين كه ميل به انجام آن كار را داشته باشيم .

عادت عبارت از نقطه تماس دانش و مهارت . اشتياق است .

افراد به تدريج عادت يا شيوه يي از زيستن را مي آموزند كه به طريقي تقويت مي شود. از اين شيوه زندگي پاداش يا رضايتي - هر چند رواني - مي ستانند اگر نه به آن ادامه نمي دادند. آنگاه شايد دريابند كه آن عادت سودمند نيست ، اگر چه ممكن است عادت عميقا ريشه گرفته و بر آنها مسلط شده باشد پس براي شكستن آن نيروي زيادي بايد صرف شود ولي زماني كه عادت شكسته شد آزادي بسيار مطلوبي احساس مي شود.
 ((هفت عادت مردمان موثر)) اصولی اساسي و بنيادي اند، نه هفت اختيار انتخابي . و همه انسانهاي موثر و كارآمد صاحب اين هفت عادتند. زيرا اين هفت عادت به درمان مشكلات مزمن و ايجاد امكانات تازه مي پردازند. مجالهاي هيجان انگيزي كه مي توانند قدرت درون و خلاقيت انسان را شكوفا و نمايان سازند.
 اين هفت عادت عبارتند از :

1- عامل باشد

2- ذهنا از پايان آغاز كنيد

3- نخست امور نخست را قرار دهيد

4- برنده/برنده بينديشيد

5- نخست گوش فرا دهيد....

6- سينرژي (انرژي گروهي ايجاد كنيد )

7- اره را تيز كنيد

 


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


اسرار کشتی ماری سلست

اسرار کشتی ماری سلست

 

کشتی باری "دی گراتیا "در مسیر خود از نیویورک به جبل اطارق با کشتی دو دکله عجیبی مواجه شد که مسیر آن ثابت نبود مثل آن بود که ناخدایی مست کشتی را هدایت می کرد وقتی باد می وزید کشتی به هر سو منحرف می شد . ناخدای "دی گراتیا " هیچکس را بر عرشه آن کشتی ندید – برای همین چند علامت فرستاد اما پاسخی نشنید . کشتی نزدیکتر شد. قایقی به آب انداخته شد ناخدا و معاون دوم بطرف کشتی عجیب پارو کشیدند. نزدیکتر شدند. نام کشتی بر بدنه آن خوانده می شد" ماری سلست " ناخدا و همراهان به عرشه ان پا نهادند. ساعت سه بعد از ظهر 5 دسامبر 1872 بود . آنچه در آنجا یافتند آغاز معماریی شد که اکنون بیش از یک قرن از آغاز آن می گذرد. انها هیچکس را ندیدند کشتی را جستجو کردند اما خالی بود. " ماری سلست " بر آتلانتیک پهناور به تنهایی شناور بود . کشتی در وضعیتی مطلوب بود بادبانها و عرشه و بدنه همه سالم بودند. محموله آن بشکه های الکل دست نخورده در سر جای خود قرار داشت- مقدرای زیادی مواد غذایی و آب در کشتی بچشم میخورد . در خوابگاه ملوانان لباسها خشک و منظم بر روی هم چیده شده بود. چند تیغ صورت تراشی زنگ نزده بر روی میزی قرار داشت و باقیمانده غذایی بر روی آتشی که خاموش شده بود گذاشته بودند. مقداری پوره و یک تخم مرغ عسلی شکسته بر سر میز بود. کنار بشقاب دیگر یک شیشه سر باز شربت سینه بود که چوب پنبه آن را در کنارش گذاشته بودند . طرف دیگر چرخ خیاطی کوچکی قرار داشت و لباس بچه گانه ای زیر آن بود- همان دوربر  قوطی روغن انگشتانه و خرده پارچه ریخته شده بود و در روی دیوار مجموعه ای کتاب در کتابخانه ای بود, خلاصه مثل آن بود که تمام سرنشینان کشتی بی مقدمه و ناگهانی تصمیم به ترک کشتی گرفته بودند. از زمان واقعه مدت زیادی نمی گذشت زیرا غذا فاسد نشده و اشیا فلزی زنگ نزده بود . اتاق معاون هم دست نخورده بود- بر روی میز کاغذی قرار داشت که بر روی آن محاسباتی نیمه تمام همانگونه رها شده بود.  سکه های طلا جواهرات و پول در گاو صندق کشتی سر جایش بود فقط زمان سنج ناپدید شده بود . ناخدای "دی گراتیا "احتمال وقوع شورش را مطرح کرد اما چرا تمام خدمه کشتی فرار کرده بودند و قایق نجات سر جای خود قرار داشت؟ آنها می بایست یا سوار کشتی دیگری شده باشند و یا از عرشه به دریا پریده باشند . ناخدا و معاون "دی گراتیا" سر نخی پیدا کردند . در یکی از کابینتها شمشیری قرار داشت که بر روی ان لکه های شبیه خون دیده می شد  .  اگر چه بعدها در اینباره تردید پیدا شد . از این لکه ها بر عرشه کشتی, جایی که بنطر می آمد با تبر شکسته شده باشد نیز به چشم می خورد . تکه ای چوب به طول 6 فوت و عرض یک اینچ از عرشه بریده شده بود , معلوم نبود که این کار برای چه صورت گرفته, وقتی دفتر ثبت وقایع بررسی شد معلوم گردید آخرین بار دو روز قبل مطلبی در آن نوشته شده است : حدود 400 مایلی محلی که کشتی پیدا شده بود - اگر کشتی بعد از نوشتن این مطلب بلافاصله گم شده بود می بایست روزها بدون ناخدا و خدمه در دریا سرگردان مانده باشد. اما بنظر نمی رسید که چنین باشد. بادبانها" ماری سلست" بر افراشته شده بود . کشتی درست در مسیر وزش باد پیش می رفت . "دی گراتیا" هم و همان مسیر در پشت آن در حرکت بود.اما دی گراتیا در طول این مسیر 400 مایلی توسط ناخدایی هدایت شده بود . بنظر ناممکن می آمد ماری سلست خودبخود این مسیر را پیموده باشد. کسی کشتی را هدایت کرده بود اما چه کسی.؟ تحقیقات اداره دریاداری "جبل الطارق" چیزی را معلوم نکرد. معلوم شد "ماری سلست "از نیویورک با 206 تن الکل حرکت کرده بود. هم چنین به غیر از زمان سنج زاویه یاب و اسناد مربوط به کالای موجود در کشتی نیز ناپدید شده بود . اثری از ناخدا و همسر و دو دختر کوچکش و دو نفر خدمه کشتی نیز هیچگاه پیدا نشد. توضیحی که بعدها مقامات انگلیسی و آمریکایی ارائه دادند چنین بود : ملوانان خود را با الکل مست کرده اند بعد ناخدا و خانواده اش را به قتل رسانده و فرار کرده اند. اگر چه توضیح قانع کننده نبود زیرا هیچ اثری از کشمکش دیده نمی شد و می یابد لاقل یکی از ملوانان بعدها پیدا شود که نشد. دهها نظریه مطرح شد : کشتی توسط یک هشت پا یا هیولایی مورد حمله قرار گرفته بود و تمام سرنشینان آن را ربوده بدون آنکه بخود کشتی صدمه بزند یا آنکه کشتی در کنار حزیره ای اسرار آمیز پهلو گرفته خدمه بر روی جزیره رفته اند و در آنجا نابود شده و یا گردبادهای دریای تمام سرنشینان کشتی را بدریا ریخته, فرضیه ای دیگر چهل سال بعد در مجله " استراند "مطرح شد. نویسنده مقاله "هواردلین فولد" مدعی شد که یکی از همکارانش به نام "ابل فوسدایک" که شخص تحصیلکرده و دنیا دیده ای بود برای او مطالبی در اینباره نوشته- نامه این شخص حاوی مطالبی بود که نه تنها سرنوشت ملوانان بلکه شکستگی روی عرشه کشتی را نیز مشخص می کرد . فوسدایک مدعی شده بود که او مسافر کشتی و تنها بازمانده واقعه غم انگیزی است که بر روی آن به وقوع پیوسته او دوست نزدیک ناخدا بود و به دلایلی می بایست با شتاب از امریکا بگریزد . ناخدا او را در کشتی خود بدون گذرنامه جا می دهد. در طول سفر ناخدا از نجار کشتی می خواهد که برای دختر او سکویی کوچک بر روی دماغه کشتی بسازد پایه های این سکو در همان محلی که بریدگیها دیده شده بود نصب شد . یک روز بین ناخدا و معاونش گفتگویی در می گیرد : که با لباس می شود به خوبی شنا کرد یا نه؟ برای اثبات این نظریه ناخدا به آب می پرد و شروع به شنا در اطراف کشتی می کند دو نفر دیگر هم به او ملحق می شوند- بقیه بر روی سکوی کوچک جمع می شوند سکو زیر فشار وزن آنها می شکند و همه آنها بدریا میریزند در آنحال کوسه ها به آنها حمله ور می شوند تنها" فوسدایک" زنده می ماند و در حالیکه کشتی از او دور می شده به تخته پاروها می چسبد. روزهای مدید او در دریا سرگردان می ماند تا سر انجام نیمه جان به ساحل شمال شرقی افریقا می رسد . یادداشتهای " فوسدایک " یک قصه ظریفی را بیان می کرد اما روشن نمی ساخت چگونه کشتی 400 مایل بدون آنکه کسی آن را هدایت کند پیش رفته, علاوه بر آن این داستان در بعضی نقاط نقایصی دارد که از مردی تحصیلکرده چون "فوسدایک" ارتکاب آنها بعید بوده, او می گوید کشتی 600 تن وزن- وزن کشتی در اصل 3/1 این مقدار بوده داشته است . همچنین او گفته که ملاحان کشتی انگلیسی بودند در حالیکه بیشتر آنها هلندی بودند و علاوه بر آن شنا به دور کشتی که چند گره دریای سرعت داشته ناممکن بوده است. بعد از صد سال هنوز پاسخ روشنی برای معمای کشتی متروکی که در دریاه ها سرگردان بوده پیدا نشده است.

 


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


این قطار به جایی نمی رود

این قطار به جایی نمی رود

 دیوید جکسن رئیس پلیس ایالت یوتا مردی وظیفه شناس و پدری مهربان بود . او سالها پیش همسر خود را از دست داده بود و تنها همدم او پسرش تامز بود .  تامز دوست داشت مثل پدرش یک پلیس بشود ولی نامزدش لوری با اینکار مخالف بود . انروز لوری و تامز به خانه پدر امده بودن تا به کمک او بتوانند مشکلشان را حل کنند . دیوید با صبوری به حرف انها گوش داد و سپس برای اینکه روز تعطیلشان خراب نشود به انها پیشنهاد کرد به یک سینما بروند او میخواست ان دو را کمی ارام کند و سپس در یک زمان مناسب با انها حرف بزند . ایستگاه مترو دقیقا جلوی خانه انها بود و انها تصمیم گرفتن با مترو بروند . انها انقدر مشغول صحبت بودن که اصلا متوجه نشدن کی وارد کوپه قطار شدن . قطار با سرعت زیادی حرکت میکرد و این کمی غیره طبیعی به نظر میرسید .در ان بعدظهر تعطیل باید قطار شلوغ باشد ولی اینگونه نبود انگار انها تنها سرنشینان ان قطار بودن . البته یکنفر هم چند ردیف جلوتر از انها نشسته بود . حس پلیسی دیوید به ان میگفت که باید خبری باشد . تامز و لوری هم همین احساس را داشتند . تامز به پدرش گفت فکر میکنم قطار را اشتباه سوار شده ایم و در همان لحظه رو کرد به طرف تنها مسافر قطار ببخشید اقا این قطار کجا میرود.؟ ان مرد چهره رنگ پریده ای داشت و قیافه اش بیشتر به رهبر یک اکستر شبیه بود همانطور که داشت واگن را ترک میکرد به انها گفت این قطار به جایی نمی رود . لوری از ترس گریه میکرد . هنگامی که دیوید به طرف واگنی که مرد رفته بود دوید هیچ نشانی از او نبود تمام واگن های دیگر خالی بود از ان بدتر هیچ مسئولی و راننده ای در قطار نبود . دیوید نزد بچه ها برگشت سرعت قطار هر لحظه بیشتر میشد . دیوید احساس کرد نیروئی عجیبی انها را احاطه کرده . لوری از حال رفته بود تامز گفت حالا چکار کنیم پدر..دیوید او را دلداری داد..نترس پسرم مطمعن باش که اتفاقی نمی افتد..در همین هنگام سرعت قطار کمتر شد و بعد از چند لحظه کاملا ایستاد . انها به سرعت از قطار پیاده شدن اینجا همان جائی بود که سوار قطار مترو شده بودن جلوی خانه اشان . دیوید جکسون و پسر و عروسش بسیار متعجب بودند و خدا را شکر کردند که از این حادثه جان سالم بدر بردند. انها بطرف خانه رفتن . هنگامیکه میخواستن وارد خانه بشوند بوی شدید گاز از خانه خانم اوستر به مشامشان خورد . خانم اوستر بیوه زنی بود که همسایه دیوار به دیوارشان بود . دیوید چندبار او را صدا زد اما هیچ صدائی نشنید . انها مجبور شدند در را بشکنند . هنگامیکه وارد خانه شدند خانم اوستر بیهوش به روی مبل افتاده بود . تامز به سرعت شیر گاز را بست و پنجره ها را باز کرد . خانم اوستر پس از مدتی بهوش امد . او غذا را روی اجاق گذاشته بود و بخاطره اینکه سن بالایی داشت خوابش برده بود . لوری هنوز مضطرب بود و در اطاق قدم میزد . ناگهان صدای جیغ او دیوید و تامز را هراسان کرد . او با دست دیوار را نشان میداد به روی دیوار قاب عکسی بچشم میخورد . او همان مردی بود که در قطار دیده بودند . خانم اوستر گفت : او "الن" همسر من است حدود 29 سال پیش مرده , همیشه به من میگفت تو تنها نمی مانی من همیشه مراقب تو هستم


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


شرق اسرارامیز ( نگاهی به علوم حیرت انگیز شرق اسیا )

شرق اسرارامیز ( نگاهی به علوم حیرت انگیز شرق اسیا )

 

حدود پنج تا شش هزار سال پیش – زمانی که هرم " خئوپس " هنوز ساخته نشده بود و یا قبل از اینکه پونان توسط شکارچیان وحشی منهدم شود و یا شهر " تروی "هنوز بصورت خواب و رویا بیش نبود – شهر " موهنجودارو " در محلی واقع در جنوب پاکستان فعلی بین " لارکانا " و " کاندیارو " امروزی – در اوج شکوفائی خود بوده است . این شهر مهم بین المللی ان روزگار که حتی در مورد نام ان نیز اطمینان نداریم از ورای قرون و اعصار به سبک غیر عادی به نسل امروز سلام می نماید . دانه های نهفته در ویرانه های ان از یک خواب طولانی بیدار شده و بعد از رشد و نمو مجدد یک نوع غله ناشناخته ببار اورده است که قابل هضم تر از هر نوع دانه ای است که تاکنون شناخته شده است .!! برای اولین بار همین خبر کوتاه ولی معجزه اسا در مطبوعات بود که به مردم فهماند که شهری بنام " موهنجودارو " هم وجود داشته است . اما احتمالا" اکثر خوانندگان ان مقاله متوجه نشده بودند که خاکبرداری و کشف ان شهر باستانی چه اهمیت باستان شناسی داشته و شاید سئوالاتی به ذهنشان خطور کرده بود . حدود نیم قرن پیش ( قبل از استقلال هند و جدا شدن پاکستان از ان ) محصلین و دانشجویان هندی با یک معمای عجیب مواجه بودند . در یک دست کتاب " ریگ وادا " را داشتند که متعلق به مردم بسیار پیشرفته و با فرهنگ عالی قرن سوم قبل از میلاد بود و در دست دیگر هیچگونه مدرکی دال بر پیشرفت علوم و فنون بعد از ان تاریخ باشد را نداشتند . یعنی در زمانی که نفوذ و تاثیر فرهنگ یونانیان و ایرانیان عالم گیر شده بود . این دوره رکود برای انها بصورت معما در امده بود و کشفیاتی که گاهی به عمل می امد بر بغرنج بودن معما می افزود . از قبیل بقایای دیوارها, سلاح هابرنزی و وسائل زیست منزل و یک مهره برجسته که یک نوع گاو شاخدار ناشناخته با نوشته ای عجیب و غیر قابل تفسیر را نشان می داد و در " هاراپا " پنجاب در حدود 200 کیلومتری جنوب غربی شهر لاهور کشف شد . در سال 1921 یک باستان شناس هندی بنام " دایا – هارپا " یک سری خاکبرداری هایی به عمل اورد که منجر به کشف یک شهر باستانی شد – که مردمان انجا اطلاعی از وجود اهن نداشتند و فقط از وسایل برنزی و سنگی استفاده میکردند, با وجود اینها به یک مرحله عالی از تمدن دست یافته بودند که پیدا شدن یک ساختمان عظیم سیلو مانند که به شکل قیف بود و یک تندیس بدون سر و دست که با مهارت خارق العاده از سنگ تراشیده شده بود – موید این ادعاست . یک سال بعد باستان شناس دیکری دست به خاکبرداری زده و یک معبد بودائی مربوط به قرن دوم میلادی را از زیر خاک بیرون اورد – که در یک جزیره کوچک ابهای ساحلی واقع در حدود 725 کیلومتری" هاراپا "و در یک منطقه پر از پستی و بلندی که مردم محل " موهنجو - دارو " (تپه مرگ ) می نامیدند, قرار داشت . در ادمه حفریات با کمال تعجب در زیر ویرانه های معبد بقایای قدیمی تری را کشف نمودند که از نظر خصوصیات ظاهری شباهت زیادی به کشفیات مربوط به تمدن " هاراپا " داشت . موضوع شگفت انگیز و عجیبی که در حفریات – خصوصا" در اخری بروز نمود این است که سیستم اجتماعی ان طوری بود که هیچ نشانی از کاخ سلطنتی یا معبد در انجا یافت نشد . در صورتی که تاکنون در کشفیات باستان شناسی بدون استثنا اثاری از کاخ های سلطنتی که به نسبت بارزتر نیز بوده اند کشف شده است . سیستم شهر سازی انقدر منظم و بینظیر میباشد که به گفته مهندسین ,در عصر حاضر نیز بهتر از انرا نمیتوان احداث نمود .یک حمام سونا و یک سیستم گرمازا با هوای داغ , سیستم فاضلاب و ابرسانی بسیار پیشرفته که در تمام شهر بچشم میخورد و مجراهای فاضلاب که ابهای باران را به بیرون شهر هدایت میکرده است – نشان از یک تمدن عظیم دارد . در انجا یک جعبه جواهرات بسیار نفیس از جنس نقره که پر از انواع جواهرات از قبیل : انگشتری ها – دست بندها  و گردنبندهای از جنس طلا و نقره و بعضا" عاج و در داخل یک جعبه دیگر پارچه نفیسی از جنس پنبه وجود داشت که در نوع خود قدیمیترین میباشد که تاکنون کشف شده است– تا ان موقع قدیمیترین نشانه پنبه در میان یافته های امریکای عهد باستان بوده است و قدیمیترین زمان پیدایش ان در حوزه مدیترانه نیز در عهد اسکندر کبیر یا در حدود سال 300 قبل از میلاد بوده است . همان طور که متوجه شدید مردم " هاراپا " از وجود اهن بی اطلاع بوده اند و یا به گفته ان تعداد از دانشمندان که به وجود قاره گمشده مو معتقدند, انها قبلا" اهن و مصارف انرا میدانستند ولی بعدها انرا فراموش کردند . ( به نظر حقیر این مسخره ترین تئوری بیان شده است – چون ابزارهای ساخته شده از اهن بسیار محکمتر و با دوامتر از الیاژهای چون برنز و نقره و طلا میباشد و یکی از مسائلی که باعث شد امپراطوری یونان بسرعت جهان را تسخیر کند وجود سلاحهای از جنس اهن بود که سایر سلاحهای دیگر را براحتی میبرید و از بین میبرد – وسائل کشاورزی و غیره .... که تاثیر فراوانی در زندگی انها داشت بعد از مدتی فراموش شد.!! حال چگونه ممکن است یک تمدن به این راحتی این دانش را فراموش کند.؟ ) در فاصله بین " هاراپا " و " موهنجو دارو " در محلی که رودخانه پنجاب به ابهای ساحلی میپیوندد, اشیائی یافت شده است که در میان انها یک انگشتانه اهنی و یک فنجان از فلز سبک که احتمالا" از الومینیم بوده , قرار داشت . شاید شما عزیزان با خواندن این مطلب تعجب کنید و این یافته را یک اراجیف مفت فرض کنید – اما قاره اسیا پر از انواع شگفتیهاست . برای مثال ستون اهنی معروف دهلی که در نزدیکی منار" کوتب "قرار دارد  و از نوعی اهن یا بهتر است بگویم از نوعی الیاژ اهن مانند ساخته شده که بهم جوش خورده و با وجود اینکه بیش از 4000 سال قدمت دارد و در طول این مدت طولانی در معرض باد و باران و گرمای هوای گوناگون قرار گرفته است ( انهم در هوای متغیر هندوستان ) – اما کوچکترین اثری از زنگ زدگی در ان مشاهده نمیشود . اما نکته بسیار عجیب و اسرار امیز این میباشد که این ستون از اهن خالص ساخته شده است که امروزه فقط از طریق الکترولیز و انهم به مقدار کم میتوان انرا تولید کرد.!! در مورد این ستون حیرت انگیز, باستان شناس هندی تبار متولد بریتانیا بنام "R. Balasubramaniam " کتابی با عنوان " ستون فلزی معروف دهلی " به نگارش دراورده که در ان به موارد حیرت انگیزی از این ستون اشاره کرده است . این ستون که حدود 30 / 7 متر ارتفاع و بین 48 تا 29 سانتیمتر قطر ان میباشد – در محلی مسطح واقع شده است . قطر این ستون از پائین پهن و هر چقدر ارتفاع میگیرد نازکتر میشود . وزن ان معادل 5 / 6 تن میباشد که همانطور که گفته شد از اهن خالص میباشد . بر قسمتی از این ستون کتیبه ای به خط هندو باستان حک شده که در نوع خود حیرت انگیز است –  اجازه دهید معمای این ستون را از ابعاد مختلف مورد بررسی قرار دهیم . همانطور که میدانیم امروزه به وسیله جریان برق و الکترولیزه کردن, ناخالصیهای فلز گرفته شده و انرا بصورت الیاژهای مختلف از قبیل – الومینیم – فولاد و غیره.... در می اورند . این ستون اهنی با جوشهای بسیاری شکل گرفته است – به عنوان مثال برای تاج این ستون بیش از صدها جوش بکار برده شده . ایا میدانید برای جوش دادن یک الیاژ خالص – انهم از نوع اهن خالص چه ولتاژ برقی لازم است ؟!! حتما" شما دوستان جوشکاریهای معمولی را دیدید و از حرارت و نوری که متساعد میشود خبر دارید –  معما وقتی بغررنج تر میشود که میبینیم بر روی این ستون کلماتی هم حک شده است . طبق باورهای هندوهای قدیم این مکان یک مکان مقدس بوده و توریستهایی که از دهلی و منار " کوتب " دیدن می کنند – ساعات زیادی با این ستون حیرت انگیز خلوت می کنند . حتما" انها نیز به این فکر می کنند : کدام تکنولوژی و کدام علم توانسته ستونی با این عظمت, انهم در 4000 سال پیش خلق کند . البته شرق سرشار از این معماهای شگفت انگیز است . موسسه " اسمیتسونیان " و اداره استاندارد ایالت متحده امریکا, وسائلی را ارائه نموده اند که ثابت می کند حدود 7000 سال قبل مردم شرق با استفاده از کوره هایی که تا 9000 درجه سانتی گراد گرما تولید میکردند, فولاد بدست می اوردند . و یا میتوان از سکه هایی که توسط " ایوتی دموس " ( 187 تا 222 قبل از میلاد ) اهل باکتریا واقع در محل فعلی افغانستان ضرب شده اند و دارای رگه های واضعی از فلز نیکل است که استخراج ان از سنگ معدن خام – بسیار پیچیده و مشگل است . یک قلاب کمر متعلق به یک ژنرال چینی بنام " چوئوچو " ( 316 تا 265 بعد از میلاد ) که به همراه اشیاء دیگر در مقبره اش پیدا شد, در سال 1965 توسط اساتید بخش فیزیک کاربردی اکادمی علوم چین انالیزه ( تجزیه ) گردید و نتایج زیر بدست امد . الومینیم 85 درصد, مس 10 درصد و منگنز 5 درصد و همانطور که مجله " هورایزنز " ( افق ها ) در اینباره اشاره نمود, درست است که فلز الومینیم در طبیعت فراوان است, ولی استخراج و تصفیه اش بسیار مشگل است و استخراج ان از طریق الکترولیز کمتر از 2 قرن است که شناخته شده است – وپی بردن به این امر که متخصصین استخراج فلزات چینی در 1600 سال قبل به نحوه استخراج الومینیم وارد بوده اند – از نظر تاریخچه علوم, کشف مهمی محسوب میشود . حال که مطلب از الومینیم و کشور چین است – اجازه دهید مطلبی را که من در 16 اردیبهشت سال 84 در وبلاگ قرار داده ام را با هم یکبار دیگر مطالعه کنیم تا بدانیم – شرق نیز سرشار از شگفتیهاست . » در سال 1956 باستان شناسان یک وسیله نشان دادن گذر زمان را از زیر خاک بیرون اوردند که دارای حروف چینی روی ان بود . در محاسبات اولیه این وسیله را به قرن سوم میلادی نسبت دادند که با توجه به ازمایش کربن (کربن - 4 ) در صحت این تخمین هیچ شکی وجود نداشت . امادو مشکل بزرگ و تکاندهنده دراین میان مشاهده شد . یکی اینکه وسیله نشان دادن زمان و ساعتهای اولیه را سوئیسی ها تنها سه قرن پیش تر به صورت مکانیکی اختراع کرده بودند . و این وسیله نشان میدهد چینی ها حداقل ده قرن در ساختن ساعت از سوئیسی ها جلوتر بوده اند . اما مشکل دیگر که بسیار عجیب تر جلوه میکند این است که این وسیله از 85درصد الومینیم ساخته شده است .  در صورتی که ما میدانیم الومینیم به صورت الیاژ و جسم مرکب وجود داشته و وانگهی اولین بار الومینیم در قرن نوزدهم میلادی و انهم به کمک نیروی برق به صورت مستقل و مجزا درامده است . حال چگونه چینی ها شانزده قرن پیش تر از طرفی مکانیزم ساعت مکانیکی را بدست اورده بودند و از جهت دیگر از الومینیم به 85درصد یک مخلوط , استفاده کردند.؟ و سرانجام چگونه در ان زمان نیروی برق را در اختیار داشته اند که بتوانند به مجزاسازی الومینیم بپردازند.؟ اینها همه از رازی خبر میدهد که همه دانشمندان را در عجب گذاشته است . رازی که چینی ها را در دوهزار سال پیش قادر ساخته تا بسیاری از دستاوردهای مدرن بشری را تجربه کرده باشند

!! « حالا میخواهم با شما از روش حیرت انگیز درمانهای باستانی حرف بزنم – پزشکانی که راز بسیاری از مداواها و درمانها را می دانستند و از گیاهان برای معالجه کردن بیماران خود استفاده میکردن.

شبه قاره هند یک منبع پایان ناپذیر دیگری از علم و معرفت, افسانه ها و پدیده های اسرار امیز و خارق العاده محسوب میشود . عارف " یووس . د . ال ویدره " که یک شخصیت برتر و مبصر درباره افسانه آگارتی میباشد- عقیده دارد که در مورد اشنایی هندوها به یوگا, هندوستان مدیون این امپراتوری زیرزمینی است . مثلا" در کتاب " یوگا سوترا " به بعضی از قدرت های خارق العاده که از طریق یوگا اخذ میشود – اشاره شده است . مثلا" اشاره کرده است که انسان را قادر میسازد تا هیکل و بدن خود را بزرگ یا کوچک نماید, بی وزن یا نامرعی بشود – به هر کجا از جمله ستارگان سفر نماید و هر وقت اراده نماید میتواند بر نیروها و موانع طبیعی فایق اید . ( مثل عبور از دیوارها و صخره ها یا فرو رفتن به زمین ) میتواند هر چیزی را بوجود اورد . تغییر شکل و ماهیت بدهد و یا از بین ببرد و قادر میشود وارد جسم و ذهن و روح شخص دیگری بشود . انها اعلام نمودند که تمامی این پدیده ها را میتوان از طریق " سمادهی " ( جذبه تعالی ) اخذ نمود . خدایان از بدو تولد دارای چنین قدرتی هستند .  اما سایر انسانهای فناپذیر میتوانند از طریق استفاده از گیاهان( گیاهخواری ) به ان دست یابند . بعضی از متخصصین علوم ماوراء الطبیه مدارکی در دست دارند که ثابت می کنند قوم " نعاکال " که برادران کبیر "مو" محسوب میشوند و در ضمن حاکمان امپراتوری زیرزمینی " اگارتی " بوده اند, اسرار فن یوگا را به بزرگان تبت اموختند,اما ان تعداد از افراد شکاک و بدبین به اشاره گیاهخواری موضوع چسبیده و ادعا می کنند که حالا نیز تعدادی داروی علفی ( حشیش ) وجود دارد که استفاده کنندگان را به عالم هپروت و تجسم پرواز نامرعی شدن و خیلی قدرتهای خیالی دیگر میبرد . در ضمن باید به خاطر داشته باشیم که هندوهای ان عصر در علم داروسازی به پیشرفتهای عجیبی دست یافته بودند . مثلا" به اتفاق بعضی ملل دیگر از داروئی شبیه پنی سیلین امروزی استفاده میکردند . یا در بیش از 5000 سال قبل یک پزشک مصری بنام " اسوپ " از یک داروی سحرامیز که گویا از تجزیه خاک بدست می اورد به عنوان ماده ضد عفونی مانند انتی بیوتیک های امروزی استفاده میکرده است . یا روش مداوای باستانی چینی ها امروزه نیز به مورد اجرا گذاشته میشود – ( انها که با طب سوزنی اشنا هستند میدانند که تمام مداوی این طب بر اساس الکترودهای متضاد بدن – درمان میشود – اگر بگوئیم این روش مداوا قدمتی بیش از 5000 سال دارد – انگاه باید تعجب کرد که چگونه چینی ها شریانهای عصبی را میشناختند و با سوزنهای ساخته شده از سنگ یا فلزات مخصوص- بر اعصاب نظارت میکردند .!! ) و هندوهای باستان نیز تحت پوشش مراسم مذهبی  علیه بیماری ابله , مایع کوبی می نموده اند . همچنین روش مداوای " ایورها " که بر مبنای استفاده از محصولات گیاهی استوار بود- دارای تاثیرات فراوانی بود و این امر نشانگر ان است که انها خیلی بیش از نسل حاضر درباره خواص نباتات اطلاع داشته اند . در عصر حاضر تعدادی از پزشکان مشرق زمین به کتب باستانی مراجعه کرده و طرق تازه و موثری برای مداوای امراض مربوط به قلب و عروق و انواع زگیل کشف نموده اند . پرفسور " انجلو ویزیانو " که تحقیقات وسیع و مفصلی در مورد نحوه درمان و داروهای بکار رفته توسط هندوهای باستان بعمل اورده است – میگوید : شیره یک نوع گیاه بنام " بلوکچار " را به عنوان مسکن و خواب اور بر روی پوست سر مالیده اند که اثر معجزه اسا و فوری داشته است . همچنین گیاهی که تنها در کوهای تبت رشد می کند برای استفاده زنانی که میخواستند زایمان کنند به انها داده می شده و انها هنگام زایمان درد را حس نمیکردند. وی همچنین اشاره نموده است که پزشکان هند باستان از یک نوع گیاه سری داروئی ساخته بودند که برای مداوای مرض دیابت استفاده می شده و اثر ان مانند انسولین فعلی بوده است .اجازه دهید یکبار دیگر تئوریهایی که همیشه بیان کرده ام را دوباره بازگو کنم . الف – از عمر زمین سالها و قرنهای بسیاری میگذرد – انسان به تمدن و علوم مافوق تصور ما رسیده و در اثر حادثه ای چون برخورد شهاب سنگ – یا زلزله مهیب, ان تمدنها برای همیشه از بین رفته و امروز ما مدارکی از ان تمدنها را بدست می اوریم . ب – تئوری فرازمینیها و کمک انها به انسان یکی از پرطرفدارترین مباحث 50 سال اخیر میباشد ..... هر چه باشد یا نباشد روزگار کره خاکی ما و انسانهایی که بر ان زندگی میکردند – تصوری نیست که امروز ما داریم .

 


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


میلیونر اسرار آمیز

میلیونر اسرار آمیز

 

" ارتور ستیل ول " ثروتی گرد اورد  باور نکردنی .! هزاران کیلومتر راه اهن احداث کرد و 40 شهر را ساخت. ولی هیچگاه بدون مشورت با افرادی که او انها را " دوستان نامرئی " مینامید – قدمی برنداشت . خانم و اقای " ستیل ول " مانند بیشتر زن و شوهرها, زندگی زناشوئی خود را با پول اندک شروع کردند . پدر و مادر "ستیل ول " در " ایندیانا " مزرعه دارانی فقیر – ولی قانعه و صرفه جو بودند, با اینحال درامدشان کفاف زندگی انان را نمی داد . " ارتور ستیل ول " از اینکه به اولیای همسرش کمک میکرد و درامد ناچیزش را با انها تقسیم مینمود – احساس مباهات میکرد . یک تنه, فعالیت را اغاز کرد . نخستین کار او راندن یک واگن باری بود . چند هفته بعد به سمت کارمند دفتری راه اهن ارتفاء یافت و در همان جا ماندگار شد . دوران دبیرستان را به زحمت به پایان رسانده بود, پول و پله ای در بساط نداشت و به هیچوجه امیدوار نبود که اینده ای درخشان در انتظارش باشد . ولی شبهای متوالی, مرتبا" نداهائی میشنید . گاهی صداها هنگام خواب به سراغش می امدند و زمانی هنگامیکه زیر نور چراغ به مطالعه مشغول بود – این صداها توجه او را به خود جلب میکردند. این صداهای پنهانی که در ضمیرش طنین می انداخت, بهیچوجه برایش تازگی نداشتند و او را به وحشت نمی انداختند, زیرا از پانزده سالگی با اینگونه صداها مانوس شده بود . در دفتر خاطراتش به این نداهای پنهانی اشاره کرده و نوشته بود که این صدا به او خاطر نشان ساخته بود که در خلال چهارسال با دختری بنام " جنویو وود " ازدواج خواهد کرد . در ان زمان کسی را به این نام نمیشناخت . ولی به زودی این پیشگوئی به حقیقت پیوست و با دختری با این نام ازدواج کرد . از ان تاریخ به بعد " ستیل ول " کاملا به این نداهای غیبی اعتقاد پیدا کرد . هیچگاه درباره این صداها با کسی جز همسرش سخن نمی گفت, زیرا از این بیم داشت که دیوانه اش خطاب کنند و بگویند عقلش را از دست داده است . هنگامیکه پشت میز کارش نشسته بود – این صداهای غیبی مرتبا" به او نهیب میزدند و او را تشویق میکردند که به غرب برود و به ساختن راه اهن – که در ان زمان شاخه های فولادین خود را به هر سو می گستراند – مبادرت ورزد . سرانجام " ارتور " و همسرش "  جنی " در برابر این نداها سر تسلیم فرود اوردند . او کارش را رها کرد و دار و ندار خود را درون ارابه ای که به عاریه گرفته بود گذاشتند و راهی " کانزاس سیتی " شدند . " ارتور " در انجا در یک شرکت حق العمل کاری شغلی پیدا کرد, ولی صداهای ناشناخته دوباره به سراغش امدند و همانگونه که خود میگوید- او را تشویق به ساختن راه اهن کردند .! باور کردنش دشوار است, ولی این کارمند ساده که هفته ای چهل دلار درامد داشت سرانجام موفق شد یک راه اهن بسازد . بانکداران او را میشناختند و به او اعتماد داشتند . بنابر این بدست اوردن سرمایه کار دشواری نبود . بی سر وصدا زمینش را خرید و دست بکار شد, وپیش از انکه سرمایه گذاران "نیویورک " دریابند چه اتفاقی در شرف وقوع بود, راه اهن < خط کمربندی کانزاس سیتی > را درست بغل گوش انها راه انداخته بود . در طول زندگی این شخصیت عجیب, واقعه ای شگفت انگیزتر از ان نبود که تصمیم گرفت راه اهنی بسازد که مزارع گندم " کانزاس " را به خلیج مکزیک متصل میساخت . این اقدامی چشمگیر و کاملا منطقی بود که سالمندان با تجربه ان زمان, ان را نادیده گرفته بودند . " ارتور ستیل ول " سرمایه گذار 26 ساله ای که ادعا میکرد از سوی صداهای غیبی هدایت میشود – از فرصت استفاده کرد و برای انجام چنین کاری دل بدریا زد . هر بار که با مشگلات بزرگی روبرو می شد و تصمیم میگرفت از کار کناره گیری کند – در خلوت به استغاثه میپرداخت و از مشاوران نامرئی خود درخواست میکرد تا او را راهنمائی کنند . همه موانع یکی پس از دیگری از میان میرفت – تا انکه خط اهن او به 50 مایلی " گال وستن " رسید . او بعدا" نوشت که در اینباره از مشاوران نامرئی اش کسب دستور کرد, به او گفته شد که بی درنگ کار را متوقف سازد – چون در غیر این صورت زندگی اش تباه خواهد شد . زیرا سرنوشت ناگواری در انتظار شهر " گال وستن " است.! و بهتر است او شهر را دور بزند و به راهش ادامه دهد . البته ستیل ول از این موضوع دچار حیرت و سرگردانی شد, با اینحال چاره ای جز اطاعت نداشت . همکارانش ایراد میگرفتند و سخنان او را درباره راهنمائی غیرمتعارف باور نداشتند, ولی او مجبور بود بی درنگ تغییر مسیر را صادر کند . " ستیل ول " دندانهایش را بهم میفشرد و همه دشواریها را تحمل میکرد . همکارانش پیش از همه درباره این تصمیم پر خرج و بیهوده – از او توضیح میخواستند . ولی " ستیل ول " همچنان  سکوت میکرد . مردم " گال وستن " که به این راه اهن دلخوش کرده بودند و امیدوار بودند کار و کسب شان بهتر شود- با این تغییر مسیر ناگهانی سخت به خشم امدند . اما " ستیل ول " همچنان در تصمیم خود پایدار بود و راه اهن  جنوب "کانزاس سیتی " از نقطه ای دور افتاده ای که به افتخار " ارتور ستیل ول " بندرگاه " پورت ارتور " نام گرفت به خلیج مکزیک رساند. چندی بعد فاجعه اغاز گشت و طوفان سهمگینی شهر " گال وستن " را نابود ساخت , لیکن به بندر " پورت ارتور " و تاسیسات راه اهن که دور از مرکز فاجعه قرار داشت اسیبی وارد نیامد .! همکارانش که قبلا او را به شدت مورد سرزنش قرار داده بودند, اکنون بخاطره اقبال بلندش او را ستایش میکردند ." ستیل ول " که اکنون به او لقب " ستیل ول " خوش اقبال میدادند – تنها لبخندی میزد و سخنی بر زبان نمیراند . او وهمسرش " جنی " خوب میدانستند که مردم هیچگاه سخنان انان را درباره مشاوران نامرئی و اسرارامیز باور نمی کنند . انها در این پروژه بیش از یک میلیون دلار درامد کسب کرده بودند و تمام این ثروت بخاطره مشاوران نامرئی بود . " ستیل ول " همیشه می گفت : مردم چگونه باور می کنند که من بدون انکه همسرم را دیده باشم – چهار سال قبل از ازدواج نام او را میدانستم.؟ چگونه باور می کنند که ظرف مدت هفت سال از یک کارمند ساده و فقیر به یک میلیونر سازنده راه اهن تبدیل شدم – انها چگونه باور می کنند من حادثه ناگوار " گال وستن " را میدانستم .! این مرد جمعا" به ساختن هفت راه اهن مبادرت نمود . بندر " پورت ارتور " را برای کشتی ها احداث کرد – 40 شهر بزرگ و کوچک ساخت که وجه تسمیه دو شهر ان – یعنی " پورت ارتور " در تکزاس و شهر " ستیل ول " در " اکلاهما " بنام اوست . در طول زندگی شگفت انگیز خود ثروت چشمگیری گرد اورد . به هر چه دست میزد تبدیل به پول میشد و تمام اینها را مدیون مشاوران اسرار امیز خود بود . او به احضار ارواح اعتقادی نداشت و در دوران زندگی پر مشغله خود فرصتی یافت تا 30 جلد کتاب به رشته نگارش دراورد . یکی از معروفترین کتابهای او " روشنائی که هیچگاه خاموش نشد " نام داشت که تا مدتها, پر فروش ترین کتاب زمان خود بود . در سال 1910 کتابی نوشت که در ان به تفضیل وقوع جنگ جهانی اول را پیشگوئی کرده بود . در سال 1914 کتاب جالب دیگری نوشت که به " همه جهان – جز المان " نام داشت . در این کتاب شکست المان و متحدین, سقوط رژیم سلطنتی در روسیه, استقلال فنلاند و لهستان و پیدایش " اسرائیل " را پیشگوئی کرده است . " ارتور ستیل ول " در سال 1928 دیده از جهان فرو بست . دو هفته پس از درگذشت وی – همسرش " جنی ستیل ول " بر اثر سقوط از پنجره اسمانخراشی در " من هتن " جان سپرد و به شوهرش – که سالها قبل بنا به راهنمائی ان صداهای اسرا امیز او را بههمسری برگزیده بود پیوست .


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


بازی سرنوشت ( وقتی ملکه الیزابت شرمنده شد )

بازی سرنوشت ( وقتی ملکه الیزابت شرمنده شد )

 

ایرلند بهار 1848 میلادی :

سکوتی سنگین بر فضای دادگاه مستولی شده بود . دادگاه خالی از جمعیت بود و غیر از ماموران انتظامی , ناظران سلطنتی , متهمین و قضات شخص دیگری در انجا وجود نداشت . محاکمه مربوط به 9 نفر از رهبران اشوبگر ایرلندی می شد که طبق نظر اکثریت, می بایست به اعدام محکوم می شدند . قاضی بر تخت خود تکیه زد و گفت : اقایان " ریچارد گورمان  – پاتریس داناهو – میشل ایرلند – جوهن میچل – چارلز دافی – تامس مک گی – موریس لاین – ترنز مکمانوز – تامس میژه ",  شماها متهم به خیانت و اشوب علیه دولت بریتانیای کبیر هستید . قبل از اینکه دادگاه رای نهائی خود را صادر کند,  ایا حرفی برای گفتن دارید.؟  روزی دلچسب و بهاری بود . مردم بیرون سالن دادگاه صف کشیده و در انتظار پایان محاکمه بودند. از میان متهمان " تامس مک گی " به سمت سخنگوی جمع انتخاب شد و در حالیکه از پنجره نیمه باز دادگاه به مردم مینگریست,  دفاع از جمع را اینچنین اغاز کرد : علیجناب,  قاضی گرامی - موضوعی که اینک در این دادگاه مطرح میشود, نخستین جرم از سوی ما تلقی خواهد شد... ولی بدانید که اخرین جرم نخواهد بود.! " مک گی " میدانست که صدایش بگوش مردم بیرون سالن میرسد,  بنابر این با صدای رساتر ادامه داد . ما از این دادگاه میخواهیم که این جرم را ساده تلقی نموده و نهایت تخفیف در مجازات را قائل شود... چراکه قول میدهیم برای بار دیگر برخوردی مناسبتر از حال داشته باشیم . مطمئن باشید بار دیگر حماقت بخرج نخواهیم داد تا دستگیر شویم .! موجی از هلهله و تقدیر بگوش میرسید . مردمی که بیرون از سالن ایستاده بودند, برای انها کف میزدند و از ته دل تشویقشان میکردند . این برخورد خشم درباریان و قاضی را بدنبال داشت – بنحوی که سریعا" حکم اعدام را صادر کردند . خبر فوق به سرعت در تمام دنیا  انعکاس پیدا کرد و دیری نگذشت که بانگ طرفداری و تشکیل دادگاه مجدد – از چهار گوشه جهان بگوش میرسید . عده ای این دادگاه را به رسمیت نشناخته و در مورد رای صادره اعتراض نمودند, برخی نیز به انگلیسی بودن قاضی معترض گشته و اعلام کردند که عدالت بنحو احسن به مورد اجرا گذاشته نشده است . موضوع بدجوری بغرنج شده بود – بگونه ای که "ملکه الیزابت "– پادشاه انگلستان,  صلاح دید جهت خواباندن این اعتراضات رای دادگاه را تغییر دهد . لحظه حساسی بود, حکایت 9 مرد ازادیخواه ایرلندی دهان به دهان در نزد همه نقل می شد . برای انکه در افکار جهانی تغییری داده شود . ملکه الیزابت دستور داد تا بجای اعدام  ان نه جوان خبیث,   انها را به کشور استرالیا که در ان روزگار سرزمین مردمان وحشی بود تبعید کنند . استرالیا برای برای این جوانان جای بدی نبود . " جوهن میچل " پس از اتمام دوره محکومیتش به ایالات متحده رفت و در انجا به سیاستمداری معروف تبدیل شد . او بقدری در مردم انجا نفوذ پیدا کرد که چندی بعد, پسرش به عنوان فرماندار شهر " نیویورک " منتخب شد .. " تامس مک گی " به عضویت مجلس کانادا درامد – " ترز مکمانوز " و " پاتریس داناهو " در طی جنگهای داخلی امریکا مدال شجاعت کسب کردند و به سمت فرماندهی عالی در امدند . " تامس میژه " شهردار شهر " مونتانا " گردید و " ریچارد گورمان " نیز به سمت استاندار ایالت " نیوفوندلند " منصوب گشت . تا اینجا با سرگذشت 6 تن از محکومان ایرلندی اشنا شدیم – بد نیست که اینک به حکایت سه نفر دیگر بپردازیم : ان سه مرد جوان ایرلندی در کشور استرالیا به شغل زراعت پرداختند . علاوه بر کشاورزی " میشل ابرلند " و " موریس لاین " در زمینه های حقوقی نیز فعالیت نموده و پس از چندی پرونده قاضی انگلیسی را که انها را به اعدام محکوم کرده بود را به جریان انداخته و او را متهم ساختند . چندین سال پس از تبعید و اتمام دوران محکومیت, " موریس لاین " سمت ریاست دادستان کل استرالیا را اخذ نمود و تا روزی که زنده بود از مساعی و همفکری های " میشل ایرلند " سود می جست . چیزی که در این ماجرا ملکه انگلستان را بیشتر از پیش ازار می داد,  موضوع " چارلز دافی " بود . در سال 1871 میلادی " چارلز دافی " به سمت ریاست جمهوری استرالیا انتخاب شد و این تلخ ترین لحظه برای ملکه انگلستان بود... چراکه وی می دید " چارلز دافی " محکوم بیست وسه ساله قبل – اینک برای خود صاحب قدرتی شده است... انهم قدرتی بسیار خطرناک .! پس از به قدرت رسیدن " چارلز دافی " ملکه الیزابت شخصا" از او پوزش خواست و هنگامیکه از سرگذشت هشت نفر دیگر مطلع شد – به ظاهر هم که شده خود را خوشنود نشان داد . انسان نمیداند نام اینگونه حوادث را چه باید گذاشت . دست تقدیر ؟ سرنوشت .؟ یا بازی روزگار؟


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


پیشگوئی حیرت اور " سنت اودلیا "

پیشگوئی حیرت اور " سنت اودلیا "

 

در اخرین ماههای جنگ جهانی دوم تعدادی از تانکهای امریکایی از شهر کوچکی در " اودلین برگ " واقع در قسمت غربی کوههای " استراس بورگ " با سر و صدای زیادی عبور میکردند . این ماشینهای عجیب و غریب جنگی چند یارد انطرفتر از کلیسای قدیمی که مقبره " سنت اولیا " در ان قرار داشت,صف کشیده بودند و صداهای مهیبی از انان بر میخواست . " سنت اولیا " بانوی مهربان و پارسا و دیندار بود, اگر شما به پیشگوئی معتقد باشید باید بگویم بیش از هزار سال پیش امدن این تانکها را پیشگوئی کرده بود . ایا اودلیا قادر بود وارد مراحل زمانی شود و در اینده سیر نماید.؟ ایا این بانوی مقدس حوادث قرن هجدهم, قتل عام و اتش سوزیهای همگانی را که دنیا را به سوی قرن بیستم سوق می داد را شرح داده بود.؟ پاسخ ان در ادامه مطلب است . افرادی که اینده را پیشگوئی می کنند, کسانی که احضار روح مینمایند, کف بینها و کسانیکه از روی برگ چای و قهوه فال میگیرند – همگی ادعا می کنند که قادر هستند اینده را پیشگوئی کنند . اما این بانوی پرهیزکار جزو هیچ یک از این گروه ها نبود و هرگز چنینین ادعای که میتواند اینده را پیشگوئی کند- را نکرد . وی دختری بود از خانواده متومل المانی, در سال 660 متولد شد و تقریبا" مدت 60 سال نابینا بود, ولی هنگامیکه در سال 719 غسل تعمید داده شد اعلام نمود بینائی خویش را بدست اورده و قادر است همه چیز را ببیند . داستانهای زیادی در مورد وی نقل شد – ولی هیچیک از انها عجیب تر و مستندتر از " پیشگوئی سنت اودلیا " نبود . در این کتاب اودلیا ادعای پیشگوئی نکرده بود – اما در ان دو نامه به برادر محبوبش  " پرنس فرانسونیا " بچشم میخورد که یکسری از رویاهای خود را که در خواب با انها مواجه شده را به رشته تحریر دراورده است . افرادیکه در این نامه شرح جنگ جهانی اول را مطالعه نمودند, تناقضها و ناهماهنگی های زیادی مشاهده کردند : الگوی جنگی با هدف نهایی هماهنگی نداشت . ولی این پیشگوئی با نقل قول افراد و همچنین وقایع جنگ جهانی دوم تا حدود زیادی مطابقت دارد . در اینجا دو نمونه عجیب از نامه سنت اودلیا که بیش از هزار دویست و پنجاه سال پیش به زبان لاتین برای برادرش نوشته شده است را با هم مورد بررسی قرار می دهیم . «  اوه – برادر عزیزم . توجه کن . چون من وحشت و هراس جنگل ها و کوه ها را بچشم دیده ام . ترس بر مردم فائق میشود, چون هیچوقت در هیچ نقطه از دنیا کسی شهادتی این چنین از بلایا و گرفتاری ها را نداده است . زمانی  فرا خواهد رسید که المان بعنوان جنگجوترین و متخاصم ترین کشور دنیا شناخته خواهد شد . دوره ای فرا خواهد رسید که مبارزی جنگی, جنگ را در کلیه نقاط دنیا کسترش می دهد . مردم او را ضد مسیح می نامند . مادران او را نفرین میکنند, مادرانی نظیر " راشل " بخاطره سرنوشت فرزندانشان عزادار می شودند, به این مادران حتی اجازه سوگواری داده نمی شود – چون در خانه هایشان معدوم می شوند و دیگر در این دنیا نخواهند بود . «اجازه دهید این قسمت از نامه را تحلیل کرده و " پیشگوئیهای اودلیا " را با وقایع مقایسه نمائیم . این قسمت از نامه که گفته شده المان متخاصم ترین کشور دنیا شناخته خواهد شد, نیازی به توضیح ندارد .تحلیل دوم اینکه در طی 25 سال المانیها – دنیا را به ورطه جنگ کشاندند و ویرانترین جنگی که در طول تاریخ به ثبت رسانده است . سنت اودلیا به برادرش میگوید : مردم رهبر المان را ضد مسیح خطاب می کنند . انها که تاریخ را مطالعه می کنند به خوبی با این جمله اشنا هستند . براستی مردم ادلف هیتلر را اینچنین خطاب میکردند و این نامی بود که هیتلر از طریق امال نفرت انگیز و وحشیانه اش کسب نمود . کلیساها و بالاخص رهبران کلیسا از جمله موارد مورد ازار اذیت هیتلر بشمار می رفتند . این دژخیم همه چیز را به اتش می کشید, غارت میکرد و تازمانیکه قدرت در دست داشت بدون انکه به جنگ و خونریزی خاتمه دهد – همچنان به ویرانگریهای خویش ادامه داد . پرهیزکاران و افراد متدین و خداپرست به دستور او الت مضحکه و تمسخر مدارس هیتلر " یاوت موومنت " قرار گرفته بودند . ده فرمان حضرت موسی (ع ) نزد عموم به مسخره گرفته می شد و انرا منشاء ضعف و بدبختی معرفی کرده بود . هیتلر با کمال افتخار اثار و اموخته های گالیله را ویران کرد تا خود را خدای مردم المان بشناساند . سپس در جای دیگر نامه قید شده است که این شخص مورد لعن و نفرین هزاران تن از مادران قرار میگیرد که بخاطره سرنوشت فرزندانشان عزادار هستند . حقیقتا" چقدر این موضوع به واقعیت نزدیک است.! ولی نه فقط هزاران مادر بلکه میلیونها..!! مادران کودکانی که در کلیساهای روسیه و لهستان جمع اوری شدند , زنده زنده سوزانده شدند . مادرانی که صاحب فرزند بودند ولی به زور ماموران هیتلر به خانه های فساد دولت المان کشانیده شدند . اری این رهبر المانی مورد لعن و نفرین قرار گرفت, چرا که این مادران از کشورهایی چون بریتانیا , فرانسه,روسیه, امریکا و استرالیا شاهد بودند که چگونه دختران و پسرانشان جان خود را در جنگی که هیتلر بانی ان بود از دست دادند . ولی ایا حقیقتا" سنت اودلیا به هیتلر اشاره کرده بود و منظورش این رهبر دژخیم و بی رحم بود.؟ پاراگراف بعدی نامه, اطلاعات بیشتری در دسترس ما قرار میدهد . اودلیا مینویسد : «  این فاتح از سواحل دانوب می اید و رئیس مقتدری خواهد شد, جنگی را برپا می کند – که دهشتبارترین و مخوفترین جنگی خواهد بود که بشر تاکنون دیده است «.!  حال اجازه دهید به تحلیل این قسمت از نامه بپردازیم . وی از سواحل دانوب برخاسته است . ادلف هیتلر در محلی که تنها با اختلاف پنجاه فوت از رودخانه دانوب فاصله داشت – متولد گردید . در انتهای پاراگراف بالا دوباره به جنگی که وحشتناک و مخوفترین جنگی بوده که بشر دیده اشاره شده است . شما عزیزان بهتر از هر کس می دانید که جنگ جهانی دوم وحشتناکترین جنگ جهانی بود که بشریت را به سختی تهدید میکرد . سنت اودلیا ادامه میدهد : « دستانش شعله ور خواهند شد و در حالیکه سربازانش مشعلهای اتش را بدست دارند بسوی مکانی که از انجا جرقه اتش بیرون میزند حرکت می کنند . تعیین تعداد جنایتهایی که صورت میگیرد غیر ممکن میباشد «.  سلاحهای اتشزا, بمب افکنها, بمبهای اتشزا – همگی در شما شعله هایی هستند که سنت اودلیا از ان نام برده است . مشعلهای اتش احتمالا" نشانه سوزاندن شهری بعد از شهر دیگر و ملتی بعد از ملتی دیگر میباشد و تمامی این جنایت در مراحل اولیه فتوحات وی صورت گرفت . وی در حالیکه مشعلی بدست داشت – شهرها را یکی پس از دیگری طی میکرد و با به اتش کشیدن شهرها از خود اثاری به جز ویرانی برجای نمی گذاشت . تعیین تعداد جنایات که وی مرتکب گرردید غیر ممکن میباشد . " لیدایس " ..... " داخائو " ... قتلگاههای عمومی... کوره های ادم سوزی که میلیونها تن از مردم بی پناه و درمانده را در انجا سوزانده و از خاکستر انها در ماشینهای جنگی هیتلر استفاده می شد . « وی در خشکی و دریا و اسمان پیروز خواهد بود – چون در این حملات ناباورانه, مردان جنگی مشاهده خواهند شد که حتی بدست اوردن ستاره ها نیز به اسمان خواهند رفت و سپس این ستاره ها را جهت اغاز جنگهای بزرگ از نقطه ای از دنیا به نقطه ای دیگر پرتاب می کنند «.  به مدت 2 سال پس از انکه هیتلر ماشینهای جنگی خود را در دنیا بکار انداخت, سپاهیانش در سراسر قاره اروپا متفرق گردیدند . صدها هواپیما دشمنانش را نابود کردند و با به اتش کشیدن شهرهای بی دفاع شبها را همچون روز روشن میکردند .

 


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


پرنده بالدار " رازی دیگر از اهرام "

پرنده بالدار " رازی دیگر از اهرام "

  

در سال 1898 از قبر یک مومیایی مصری به نام " سقاره " وسیله چوبی و بالداری بدست امد که ابتدا باستان شناسان تصور کردند , این وسیله که در قرن دوم قبل از میلاد ساخته شده مجسمه چوبی پرنده مورد علاقه " سقاره " بوده است . اما در سال 1972 زمانی که یک  تیم محقق و باستان شناس دیگر از دانشگاه لندن مشغول برسی پرنده چوبی بودند , ناگهان به واقعیتی پی بردند که باور کردنی نبود . ان پرنده چوبی در اندازه های بسیار دقیق ساخته شده بود و از طراحی فوق العاده ایرودینامیکی برخوردار بود  است, و این نشان می داد طراحان ان از علوم ایرودینامیکی اطلاع داشتند  محققان پی بردند این پرنده چوبین دقیقا مانند طراحی جت های کنکورد بوده و نسبت ها حتی تا سانتی متر به سانتی متر دقیق و مانند نسبت های زوایا و انحناهای یک هواپیمای کنکورد بوده است . باستان شناسان و محققانی که روی این پرنده کار میکردند بلافاصله مدعی شدند که مصریان در دوهزار سال پیش تر بر اساس فیزیک پرنده ها درصدد ساختن اولین هواپیما برامده بودند . اما اینکه موفق شده یا نشده اند سئوالی است که شاید هرگز پاسخی بران داده نشود . ولی انچه که مطمئن به نظر میرسد این است که اگر بر اساس ابعاد این پرنده چوبی , هواپیمایی ساخته شود بدون طردید قادر به پرواز است . اما این تنها معمای اهرام نیست , تصویری بر دیوار هرم خوفو نقش بسته است که چندین شکل را در دل دارد .


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


خانم مابل چینری

خانم مابل چینری

خانم مابل چینری Mabel Chinnery  در یکی از روزهای سال 1959 برای سر زدن به  قبر مادرش به قبرستان شهر رفت . او با خود تنها یک دوربین آورده بود تا از قبر مادرش چند عکس برای یادگاری برداردبعد از اینکه چند عکس از قبر گرفت ناگهان‌، بدون هیچ مقدمه‌ای به سوی شوهرش که تنها در ماشین به انتظار او نشسته بود برگشت  و یک عکس هم از او گرفت . بعد از ظهور فیلم، این دو زوج بسیار تعجب کردند از اینکه دیدند یک نفر هم که عینکی بر چشم دارد بر صندلی عقب ماشین نشسته بود. خانم چینری بلافاصله اون فرد را شناخت. او مادرش بود ( زنی که آن روز برای دیدار از قبرش رفته بود ) این عکس برای اطمینان از واقعی بودن و جلوگیری از هرگونه تقلب و یا انعکاس نور اطراف در شیشه عقب در اختیار کارشناس قرار گرفت. او شهادت داد که این عکس یک عکس صد درصد واقعی است.

 


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


معمای مرگ ناپلئون بناپارت

معمای مرگ ناپلئون بناپارت

 

یکی از پیچیده ترین و اسرار امیزترین معماهای تاریخ , " معمای مرگ ناپلئون بناپارت " است . همین معما باعث شده تا علم پزشکی نوین وارد عرصه شده و مورخین را یاری کنند تا پرده از این راز صد ساله بر دارد . چرا و چگونه این معما شکل گرفته؟؟!! زیرا این تصور وجود دارد که " ناپلئون بناپارت " به مرگ طبیعی درنگذشته است , بلکه به ضرب گلوله از پای در امده است , و شخصی که بعنوان ناپلئون بناپارت در تبیعدگاه " سنت هلن " به مرگ طبیعی درگذشت – ناپلئون واقعی نبوده است,  و این خود همواره بصورت یکی از اسرار تاریخ باقی مانده است . برای پی گیری موضوع به سراغ مدارکی میرویم که " پیتر مک رون " مورخ و یکی از بزرگترین کارگاهان " اسکاتلندیارد" انها را جمع اوری کرده است . در دهکده " بالی مور " واقع در فرانسه مدرک رنگ و رو رفته ای بدست امده که معمای شگفت انگیز" ناپلئون بناپارت " را تا حدودی روشن میکند . بر روی این صفحه از کاغذ که امار مرگ و میر دهکده را در ان زمان مشخص میسازد نام مردی ذکر شده است بنام " فرانسوا اوژن ربو "  و در این صفحه چنین نوشته شده است . " فرانسوا اوژن ربو " در سال 1771 در این دهکده متولد شد و در جزیره " سنت هلن " در گذشت . تاریخ مرگ او را که احتمالا جعلی بوده از مدتها پیش پاک کرده اند و این خود میتواند دلیل خوبی برای مدارک موجود باشد . هیچ ببعبد نیست که این شخص , روز پنجم مه 1821 با نام " ناپلئون بناپارت به " سنت هلن " درگذشته باشد . زیرا این شخص شباهت زیادی به "ناپلئون بناپارت " داشت . " ناپلئون بناپارت " با زحمت فراوان توانسته بود هم شکلهای متعددی برای خود پیدا کند, و چهار نفر را که از هر جهت شبیه او بودند , در اطراف خود نگهداری میکرد –  و یکی از انها همین اقای  " فرانسوا اوژن ربو " بود . < تاریخ سرنوشت عجیبی دارد, حتما شما عزیزان بیاد دارید همین دیکتاتور سابق عراق جناب صدام حسین چند نفر را که شبیه خودش بودند در اب نمک خوابانده بود – هر چند گرفتار شد و هیچکدام از این عروسکها بکارش نیامد . جناب هیتلر هم چنین کاری کرده بود . یکی از ملکه های زمان فراعنه برای اینکه راحت از قصر خارج شود و برای عشق و حال بتواند براحتی قصر را ترک کند, یکی از همین عروسکهای زنده را که شبیه خودش بود – در مکانی نگهداری میکرد.> همه هم شکلهای ناپلئون بناپارت گرفتار سرنوشت دردناکی شدند . یکی از انها درست پیش از جنگ " واترلو " مسموم و کشته شد . دیگری فلج گردید و سومی بضرب گلوله ناشناسی از پا در امد و هنگامی که ستاره اقبال " بناپارت " افول کرد , تنها  " فرانسوا اوژن ربو " زنده مانده بود و برای زندگی با خواهرش به دهکده " بالی کور " رفت . " ناپلئون بناپارت " به جزیره " سنت هلن " واقع در ابهای مجاور سواحل افریقا تبعید شد . مقامات انگلیسی و فرانسوی توافق کردند که مراقب او باشند و اجازه ندهند همنگونه که یکبار از " الب " گریخته بود, باز هم از این منطقه فرار کند . برای همین فرانسویها سخت او را زیر نظر داشتند و انگلیسیها تعدادی قایق گشتی را در ابهای اطراف جزیره به نگهبانی گماشته بودند تا از فرار احتمالی " ناپلئون بناپارت " جلوگیری کنند . " ناپلئون تمام  عوامل لازم را برای فرار خود در اختیار داشت . یعنی هم پول داشت ,  هم از کمک دوستانی که حاضر بودند جان خود را فدای او کنند – و هم صبر و شکیبایی زیادی بخرج میداد . اینک ببینیم در ان زمان چه وقایعی اتفاق افتاد . در سال 1881 ژنرال " گورگار " از مقام فرماندهی " سنت هلن " برکنار شد و ژنرال " برتراند " بجای او منصوب گردید . " گورگار " به پاریس بازگشت تا زندگی بازنشستگی را طی کند . دو ماه بعد از ورود او به پاریس یک کالسکه زیبا وارد دهکده " بالی کور " شد . کالسکه ران – نشانی خانه " فرانسوا اوژن ربو " را جویا شد . اما اینکه چه کسانی درون کالسکه نشسته بودند و چرا انها در جستجوی هم شکل و قیافه " ناپلئون بناپارت " می گشتند.؟ هرگز این موضوع معلوم نشد و درشمار اسرار باقی ماند . " فرانسوا اوژن ربو " به همراه خواهرش زندگی عادی خود را میکردند و هر کس از انها درباره کالسکه  ناشناس سئوال میکرد – با خونسردی میگفتند: که یک پزشک میخواست تعدادی خرگوش برای مهمانی خود خریداری کند . ولی واقعیت جز این بود . در یکی از شبهای پائیز همان سال " فرانسوا اوژن ربو " بهمراه خواهرش بطرز عجیبی ناپدید شدند و هیچ اثری از انها بدست نیامد . مدتی بعد خواهرش را دیدند که در نهایت اسایش و رفا در " تور " زندگی میکرد. او اظهار میکرد که مخارج او را یک پزشک نیکوکار تامین می کند .! البته خود او هرگز ان پزشک را ندیده بود و تمام مخارج زندگی بوسیله پست و اکثرا" توسط شخصی گمنام برای او فرستاده می شد .! در مورد برادرش میگفت : که او به سفر دریائی رفته است و از او خبری ندارد . " ناپلئون بناپارت " برای فرار از جزیره " سنت هلن " به چهار چیز نیاز داشت . 1 – یک هم شکل .2 – یک کشتی . 3 -  تعدادی دوست وفادار 4- پول. با توجه به توضیحات داده شده متوجه میشویم " ناپلئون بناپارت " تمام عوامل را در اختیار داشت است . در زمستان سال 1818 یکماه پس از ناپدید شدن " فرانسوا اوژن ربو " همسر ژنرال " برتراند " به یکی از دوستانش نوشت : ما موفق میشویم – ناپلئون از جزیره گریخته است .! در همان روزها , مرد ناشناس شیک پوشی که خود را " ریوار " مینامید – وارد شهر " ورونا " واقع در ایتالیا شد . او خود را بازرگانی از شمال فرانسه معرفی میکرد که همسرش فوت کرده و قصد دارد, تجارت کوچکی در زمینه خرید و فروش الماس را اغاز کند . او برای اینکار شریکی بنام اقای " پتروچی " برای خود دست و پا کرده بود که کارها را اداره میکرد – و بشوخی " ریوار " را امپراطور صدا میزد, زیرا " ریوار " شباهت باور نکردنی به " ناپلئون بناپارت " داشت . بطوریکه بعدا" – " پتروچی " و دیگران اظهار میداشتند, بعد از ظهر روز 23 اوت 1823 " ریوار " پیغام لاک و مهر شده ای را درفت داشت و پس از اطلاع از مضمون ان – سخت اشفته خاطر گردید و به " پتروچی " گفت که مجبور است برای انجام یک ماموریت مهم " ورونا " را ترک کند . دو ساعت بعد او سوار کالسکه ای شد و پیش از حرکت نامه لاک و مهر شده را به " پتروچی " داد و از او خواست که اگر ظرف سه ماه بازنگشت – انرا به پادشاه فرانسه تسلیم کند . دوازده شب پس از ان واقعه, اندکی بعد از ساعت یازده شب 4 سپتامبر 1823 همه چراغهای قصر " شونبرون " در اتریش روشن بود و پسر " ناپلئون بناپارت " در اتش تب میسوخت. یکی از نگهبانان که در ان وقت شب در بیرون قصر به نگهبانی مشغول بود, ناگهان از صدای بهم خوردن برگهای درخت مو توجه اش به ان سو جلب شد و سایه ای را مشاهده کرد که خود را به زمین انداخت و بطرف قصر دوید, نگهبان اتش گشود و یکی از گلوله ها به شکم ان شخص که قصد داشت خود را به قصر برساند – اصابت کرد و کار او را یکسره نمود . نگهبان نگاهی به جسد انداخت و بلافاصله افسر مافوق خود را از جریان مطلع ساخت . سرانجام سفارت فرانسه مسولیت رسیدگی به این امور را بر عهده گرفت تا انکه همسر " ناپلئون بناپارت " در خواست کرد جسد مرد ناشناس در ارامگاه خانوادگی دفن شود و این کار انجام شد . " ریوار " هیچگاه به " ورونا " بازنگست و " پتروچی " نامه لاک و مهر شده را به پادشاه فراسه تسلیم کرد و در ازای این خدمت و سکوتی که اختیار کرده بود, پاداشت قابل توجهی دریافت نمود . در جزیره " سنت هلن " نیز – سرانجام مرگ به سراغ زندانی که همه تصور میکردند , " ناپلئون بناپارت " است امد . در حالیکه این این زندانی نه مثل ناپلئون نوشتن بلد بود و نه میتوانست مثل ناپلئون سخن بگوید . " هر چند بعضی ها میگفتند : شرایط تبعید و اقامت در جزیره او را به چنین روزی انداخته است – اما انها که او را میشناختند, میدانستند – " ناپلئون بناپارت " نوشتن و سخنوری را در خون خود دارد و مدارک و فرمانهای او این موضوع را کاملا اثبات می کند . بهر حال مردی که در " سنت هلن " در اسارت بسر میبرد در سال 1881 بر اثر ابتلا به سرطان معده درگذشت, و هیچ یک از خانواده او اصراری بر دفن او در مزار خانوادگی او نکرد . ایا بازرگان ناشناسی که خود را " ریوار " مینامید, همان " ناپلئون بناپارت " واقعی نبود که پس از فرار از زندان " سنت هلن " به ایتالیا رفته بود و ظاهرا" به کار تجارت اشتغال داشت.؟ و پنج سال بعد یعنی در سال 1823< که در حقیقت دو سال از مرگ " ناپلئون قلابی " میگذشت> از طریق یک نامه لاک و مهر شده – از بیماری شدید فرزندش اگاه گردید و تصمیم گرفت به هر ترتیب شده خود را به خانواده اش برساند؟ همان مردی که به ضرب گلوله از پا در امد.؟ سالها بعد, در سال 1956 دولت بریتانیا فاش ساخت که قسمتی از روده " ناپلئون بناپارت " را در اختیار دارد, و این مدرک اشکارا نشان میدهد که صاحب ان نه بر اثر سرطان معده , بلکه بر اثر اصابت گلوله درگذشته است .!!گلوله ای که در باغ قصر " شونبرون " به سوی شخص ناشناس شلیک شده بود . و در حقیقت این ناشناس کسی جزء " ناپلئون بناپارت " واقعی نبود – و انکس که در جزیره " سنت هلن " بر اثر ابتلا به سرطان معده درگذشته بود, کسی نبود جز " فرانسوا اوژن ربو "  هم شکل " ناپلئون بناپارت "

 

** توضیح نویسنده: اما یکی از شگفت انگیزترین نکته های این معمای تاریخی, وجود تابوتی در موزه مخصوص ناپلئون بناپارت است . در این موزه علاوه بر دستنوشته ها و فرامین مختلف – و نقشه های جنگی که توسط خود ناپلئون بناپارت برای تسخیر دیگر ممالک کشیده یا صادر گردیده است . تابوتی بچشم میخورد که روزانه افراد مختلفی از ان دیدن می کنند . این تابوت همان تابوتی است که با ان شخص مورد نظر همسر ناپلئون بناپارت که در باغ قصر " شونبرون " توسط تیر نگهبان از پا درامد تا مزار خانوادگی " بناپارت " تشیع شده است . این تابوت در تاریخ 1963 توسط یکی از بازماندگان بناپارت به موزه فوق اهدا گردیده است . نکته دیگر که باید خدمت شما عرض کنم این است که مردم فرانسه با تمام وجود ناپلئون بناپارت را دوست دارند و از او به عنوان یک قهرمان ملی و اسطوره میهنی یاد می کنند, هر چند عمل او برای تاریخ توجیه ناپذیر باشد .


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


قبر بی علف

قبر بی علف 

 

در سال  1902 اهالی ولز در میدان اصلی شهر جمع شده بودند تا شاهد اعدام جوانی باشند بنام" کاری بورن"  این جوان بدبخت از شهر دیگری برای کمک به یک زن بیوه به ولز آمده بود. وی در زمین زراعتی آن زن کار می‌کرد و در مقابل دستمزد ناچیزی می‌گرفت.یکروز دو ولگرد ولزی جلوی او را گرفتند و هرچه پول داشت از او دزدیدند و او را کتک زدند. سپس وی را به کلانتری برده و ادعا کردند او از آنها پول دزدیده است. مردم ولز هم که همه باهم متحد بودند  در کمال ناباوری رای به مرگ او دادند.  آن جوان سحرگاه بروی چوبه دار قرار گرفت به خاطر گناهی که مرتکب نشده بود. قبل از انجام مراسم وی ناگهان یک دست خود را بالا برد و گفت: " همه شما میدانید من بیگناهم. اما بیجهت محکوم به مرگ شدم. من از خداوند میخواهم برای اثبات بیگناهی من بعد از مرگم هیچ گیاهی بروی قبر من رشد نکند " در همین لحظه مامور اعدام دسته را کشید و جوان مرد . دوهفته بعد از مرگ او کشیش های کلیسا متوجه شدند روی تمام قبرها پر از گل و گیاه شده در حالی که قبر  این جوان همچنان عاری از علف است. شایعه هایی به سرعت در شهر پیچید. مقامات کلیسا دستپاچه شدند و سریع رویه خاک را با یک خاک قویتر عوض کردند. اما سودی نداد. در چندین سال بعد زمین را تا عمق 60 سانتیمتری کندند و خاک را عوض کردند اما قبر همچنان خالی از هرگونه گیاه بود. گیاهانی که بروی آن میگذاشتند ( به صورت نهال ) بعد از چند روز به یکباره خشک می‌شد تا اینکه نسلهای بعدی کشیشها گذاشتند قبر به حالت طبیعی خود باشد تا مردم از این اتفاق عبرت بگیرند و دروغ نگویند . بسیاری از مردم ولز میگویند : انان که به او  توهمت زدن به شکل فجیعی مردند . قبر هنوز آنجاست. عاری از علف. تا شاهد مدعای مردی باشد که بیگناه کشته شد .


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


باطری دوهزار ساله

باطری دوهزار ساله

در سال 1938 یک باستان شناس المانی بنام " کونیک " موفق به کشف یک ظرف 13سانتی متری در زیر خاک شد که این ظرف دارای یک سیلندر مسی و یک میله اهنی بود که سر این میله از ظرف بیرون زده و داخل یک سر شیشه قیرگون شده یا اسفالت شده بود . او این ظرف شیشه ای عجیب را در حفاریهایی که در حومه بغداد انجام داده بود , پیدا کرد . جالب اینکه در داخل ان علائم رطوبت و همچنین بقایای اسید از جمله سرکه به وضوع مشاهده می شد که نمایانگر فعالیتهای الکترونیکی بود . و " کونیک " قانع شد که وسیله کشف شده قدیمی ترین باتری جهان بوده است !! و بلافاصله در چندسال مشابه دقیقی از باتری بغدادی ساخته شد که نیروی برقی به میزان دو ولت از انها بدست امد . بنظر میرسد که " الساندر و ولتا " مردی که در سال 1800 اختراع باطری به او نسبت داده میشود , ممکن است دوهزارسالی پس از واقعه اختراع باتری موفقیت خود را بدست اورده باشد . بسیاری از دانشمندان معتقدند که باتری با میزان شارژ بسیار کم مانند , باتری بغدادی بر خلاف انچه که که ادعا میشود کاربرد هم داشته و برای امور پزشکی , جادوگری های مذهبی و همچنین کارهای دستی کوچک  ,کاملا مصرف داشته داشته است.


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


اصحاب تابوت - فروزندگان آتش

اصحاب تابوت - فروزندگان آتش

بسم الله الرحمن الرحیم

قل اعوذ برب الفلق – من شر ما خلق

بگو: پناه میبرم به پروردگار فلق – از شر آن چیزی که خلق نموده است.

آیا تا به حال از خود پرسیده اید که کمترین و بیشترین عذاب جهنم چیست؟

در روایات از پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله) آمده است که:

کمترین عذاب جهنم برای کسی است که در دریایی از آتش شعله ور است و نعلی به پایش بسته شده است و آن چنان سوزان میباشد که مغز سرش به جوش می افتد در حالی که آه و نالۀ بلندی سر میدهد، فکر میکند که عذاب او از همۀ اهل آتش بیشتر و بدتر میباشد.

تصویر با سایز بزرگتر

و اما بیشترین و بدترین عذاب جهنم برای چه کسانی است؟

در تفسیر قمی در وصف آیۀ «قل اعوذ برب الفلق – من شر ما خلق» آمده است که فلق چاهی است در جهنم که اهل آتش پناه به خدا میبرند از آن چاه و از شدّت حرارتش، زیرا از خدا اجازه خواست تا نفس بکشد، و با یک نفس کشیدنش جهنم را به آتش کشید (یعنی پر حرارترین نقطۀ جهنم آن جا میباشد) بله، اهل آتش از آن چاه به خدا پناه میبرند و افراد داخل چاه، از شر آن صندوق پناه به خدا میبرند و آن صندوق همان تابوتی است که شش نفر از اولین و پیشینیان و شش نفر از آخرین یعنی بعدی ها در آن تابوت قرار دارند،

اما آن شش نفری که از پیشینیانند:

 - اول: پسر آدم است که برادرش را کشت،

 - دوم: نمرود است که حضرت ابراهیم (ع) را در آتش انداخت،

 - سوم: فرعون هم عصر حضرت موسی (ع) است،

 - چهارم: سامری است که مردم را گوساله پرست نمود،

 - پنجم: آن کسی است که مردم را یهودی کرد،

 - ششم: آن کسی است که مردم را نصرانی کرد،

و اما آن شش نفری که از آخری ها هستند:

 - پس اولی آنها اولی است،

 - دومی آنها دومی است،

 - سومی آنها سومی است،

 - و چهارمی آنها معاویه است،

 - و پنجمی آن صاحب خوارج است،

 - و ششمی آنها ابن الملجم است.

صاحب خوارج که اسم آن ذوالثدیه معروف است و دست اضافی داشت که مانند پستان بود و سرکرده خوارج بود. 

 هرگاه حضرت زکریا (علیه السلام) میخواست بنی اسراییل را موعظه کند مراقب بود که فرزندش یحیی نباشد زیرا طاقت نمی آورد، سخنی از عذاب جهنم و قیامت بشنود.یک روز نگاه کرد دید یحیی نیست شروع کرد مردم را موعظه کند، و فرمود: جبرئیل به من خبر داد که در جهنم کوهی است به نام (سکران) یعنی مست کننده و در دامنه آن کوه بیابانی است به نام (غضبان) یعنی به غضب در آمدۀ خدا، و در آن بیابان چاهی است که یکصد سال راه طول قامت آن چاه است، و در میان آن چاه تابوتهایی از آتش است، و در میان آن تابوتها صندوقچه هایی است از آتش و لباسهایی از آتش، و غل و زنجیرهایی از آتش، یک وقت دیدند که یحیی (ع) سرش را از میان جمعیت بالا آورد و فریاد برآورد (واسکرنا و اغضبانا) وای از آن کوه و بیابان، وای از آن چاه و تابوتها، و یحیی از مجلس خارج شد و سر به بیابان گذارد و دیگر یحیی (ع) را ندیدند. زکریا (ع) آمد به خانه و مادر یحیی را صدا زد و .....

اما در مورد شش نفر آخری، مراد از اولی اولی از دومی دومی و از سومی سومی، سه شخص میباشند که ابتدا بنده منظور آن را نفهمیدم، ولی بعد از دیدن مطالب زیر، به معنای آن پی بردم:

در بارۀ ابوبکر نقل شده که در حالت احتضار میگفت:( وای بر من، وای بر من که پیغمبر مرا بشارت به آتش می دهد، و میگوید تو و رفیقت در اسفل السافلین هستی.)

عمر گفت: هذیان میگوید.

ابوبکر گفت: به خدا قسم هذیان نمیگویم.

آنگاه محمد بن ابوبکر میگوید: پدرم سرش روی زانوی من بود، به او گفتم بگو (لا اله الا الله)گفت نمی گویم و نمی توانم بگویم، تا اینکه وارد آتش و داخل تابوت گردم، چون اسم تابوت را برد، گفتم: هذیان میگوید.

پرسیدم چه تابوتی؟

گفت: تابوتی در آتش است که قفل آن هم از آتش است، و دوازده نفر در آن قرار میگیرند، که من با رفیقم و ده نفر دیگر در آنجا خواهیم بود.

گفتم: هذیان میگویی؟ گفت: نه به خدا سوگند، خدا لعنت کند پسر ضحّاک را، او مرا گمراه کرد و بد رفیقی بود برای من، و گفت صورت مرا به زمین بگذار و همانطور ناله کرد تا از دنیا رفت.

منابع و مئواخذ:

سرگذشت روح از ابتدای خلقت تا قیامت (ص 114- ص 300)

و همچنین تسلیۀ الفؤاد، (ص 245)

ارشاد (ج 2 - ص 183)

بحار (جلد 30 ص 130)

 


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


چشمان بصیر به همه چیز

چشمان بصیر به همه چیز

 

پرفسور " ريگوئنا " در والنسيا در نزدیکی دریاچه ای به همین نام* که در حدود 32 کیلومتری جنوب غربی کاراکاس میباشد  ,اسکلتی را پیدا که جمجمه انها تخت بود . ( سطح فوقانی جمجمه تخت بوده است ) ابتدا تصور شد که صاحب این جمجمه ناقص الخلقه مادر زادی است . اما مدتی نگذشت که جمجمه های دیگر از جمله جمجمه ای متعلق به یک جنین با همان خصوصیات کشف شد . و با کشف بناهای یادبود برای انسانهای کله مخروطی,چنین استنباط میشود که سازندگان انها دارای قوهء بصیرت مضاعف بوده اند که برای دانشمندان امروز کاملا ناشناخته است . پرفسور " پاول برژایر  " در یکی از نوشته های روزانه خود چنین نوشته است : یکی از دوستان ما با نام " دنییل روزو " در سال 1952 عازم دشت لم یزرع "مارکاهواسی" واقع در غرب " کوردیلرادولاس " اند شد . تا کاوشهایی به عمل اورد . دشتی که فقط میتوان بر پشت قاطر به انجا رفت و وسعتی حدود 3 کیلومتر مربع دارد و در ارتفاع 1470 متری سطح دریا قرار دارد . " روزو " در انجا شکل حکاکی شده حیوانات و صورت انسان را در صخره ای یافت که فقط در نقطه انقلاب خورشیدی تابستان** نور افتاب روی انها افتاده و قابل رويت میگردند, و در غیر ان روز و انزمان در سایه و در تاریکی قرار گرفته و دیده نمی شوند!!! در میان ان کنده کاری ها شکل حیوانات دوران دوم زمین شناسی از قبیل سوسماران غول پیکر شیرها, لاک پشتها و شتر که در امریکای جنوبی ناشناخته است ( البته کاملا اینطور نیست زیرا بقایایی فسیل شده انها در قاره کشف شده است ) وجود داشت و در انجا یکطرف تپه ای را بصورت کله یک پیرمرد تراش داده بودند . وقتی از ان عکس گرفته و انرا ظاهر نمودند,فیلم نگتیو ان تصویر منور یک جوان را نشان میداد!! ایا این پدیده رابطه ای با نوعی مذهب ابتدایی داشته است.؟ تعین قدمت ان از طریق کربن-4 غیر ممکن است زیرا در "مارکاهواسی" هیچگونه بقایایی از موجودات زنده وجود ندارد, اما علم زمین شناسی قدمت انرا خیلی قدیمی تعین کرده است . "روزو " عقیده دارد که ان دشت مسکن تمدن " مسما " بوده است که احتمالا قدیمیترین نوع در روی زمین است . با توجه به این که ان تصاویر فقط در مواقع خاص و تحت تابش نور خورشید با زاویه به خصوص قابل رویت هستند,, در انصورت نمونه های مشابهی در قاره اروپا وجود دارند و شاید تعداد دیگری نیز باشند که نیاز به کشف شدن دارند . برای مثال در جنوب بریتانیا یک سری بنا های یادبود سنگی ماقبل تاریخ وجود دارند که مدت بیش از 40 سال مورد تجسس چند دانشمند از جمله "مارث سین جاست ", " ريکوارت ", " زکریالو روزیک " قرار داشت . انها متوجه علائم بخصوصی روی یکی از صخره های که معروف به " کرحم " میباشد , شدند . انها سال بعد مجددا به انجا  برگشتند تا از انها عکس و تصاویر تعیه کنند,اما با کمال تعجب دریافتند که ان علائم محو شده اند . بهر حال یکی از متخصصین در انجا درنگ نمود و چند ساعت به نظاره ان سنگ پرداخت تا اینکه متوجه شد ان علائم به روی سنگ یواش یواش ظاهر میشوند!! بدین طریق دریافتند که بعضی از کنده کاریها روی سنگ ها در ساعات بخصوصی از روز و یا روز بخصوصی از سال قابل رويت اند . همچنین در " لاکماریاکوئر " سنگی از اینگونه بناهای یادبود وجود دارد که به نیمکت تجار معروف است و فقط در روزهای 16 و 17 ( معمولا 16 و 27 ماه های خورشیدی ) بعضی از ماه های به خصوص قابل رویت میشوند . تعداد کنده کاری های روی صخره موجود در هر قاره و عظمت کار ایجاد انها این توهم را بوجود می اورد که هنرمندان تراش دهنده انها دارای قدرت غول اسا و اسکنه غول پیکر بوده اند . برای مثال در ایتالیا "گایولیو فروسینی" به دو تا از این قبیل حجاری ها نام باکره صخره ها و به دیگری نیمرخ مرد داده اند که در الومایر نزدیک شهر روم واقع اند . کله حجاری دومی بصورت مخروطی است . درست مشابه " غول هاوی " در برزیل و اثار هنری مشابه دیگر در نقاط دیگر . پرفسور  پاول و برژایر میگویند که حجاریهای اسرار امیز که بعضی مواقع پدیدار می شوند و بعضی موافع ناپدید, احتمالا مربوط به نوعی مذهب ابتدائی بوده اند . اما در مورد صورت " مارکاهواسی " چه توضیحی میتوانم بدهیم, که با چشم بدون مسلح پیر جلوه می نماید و با دوربین عکاسی جوان.؟ و درک این پدیده که یک هنرمند حتی بتواند با استفاده از تجهیزات و ابزار مدرن چنین اثر دو حالته را به وجود اورد مشکل است!! به زحمت میتوان تصور نمود که پیکر تراش ناشناخته باستانی دارای نعمت خدادادی " دید مضاعف " بوده است . به هر حال تعداد زیادی از اینگونه شگفتی های گذشتگان در انتظار کاشفان به سر میبرد .


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


بارندگی های عجیب

بارندگی های عجیب:

 

خانم " بیبنگتون " ساکن شهر " الکساندریا " در ایالت لوییزیانا در ساعت دو چهل دقیقه بعد از ظهر روز یازدهم اکتبر 1958 به داخل حیاط خانه اش پیچید و ماشینش را پارک کرد . وقتی شروع به رفتن به طرف در عقب منزلش کرد , صدای شرشر ابی را شنید که به نرمی به چمن خانه اش میخورد و نیز به روی شیروانی سقف تاپ تاپ میکرد . البته چیز قابل توجهی در ان نبود بجز اینکه افتاب میدرخشید و مطمئنا هوا بارانی نبود ! او فکر کرد که این فقط مقداری اب است که از ابپاش همسایه شان فوران کرده است. مشگل این بود که همسایه ها اصلا ابپاشی نمیکردند , ولی اب به شرشر ادامه می داد. شاید لوله ترکیده بود ؟ برسی ها نشان داد که تمام لوله ها سالم بوده وهیچ شلنگ یا شیر ابی در خارج از خانه هم باز نبوده است..حالا موضوع جالبتر شده بود.. بارش اب سرعتش زیاد شده و تنها بر سقف منزل خانم " بیبنگتون " میبارید..خبرنگاران و تیم های اتشنشانی و ازدهام مردم در اطراف منزل خانم " بیبنگتون " بیشتر بیشتر می شد... چگونه ممکن است در هوایی صاف و گرم باران تنها بر بام یک خانه ببارد.؟ بارش باران انقدر زیاد شد که ناودانها تحمل حجم این همه اب را نداشتند ...این باران بیش 28 ساعت تنها در ان نقطه بارید و سپس قطع شد .

اما یکی دیگر از بارشهایی را که برایتان در نظر گرفته ام شاید باورنکردنی ترین بارش از این نوع باشد!! دکتر "ویلیام واترمن " و همسرش در یک منزل هشت اطاقه و زیبا نزدیکی شهر " وینزور " از ایالت " ورمونت " بخوبی و خوشی زندگی میکردند

تا اینکه در ماه سپتامبر سال 1975 مشکلاتشان شروع شد . اولین بار که متوجه بحران شدند ,وقتی بود که یک روز صبح کشف کردند نوعی شبنم عجیب و سنگین روی اثاث خانه جمع میشود . این شبنم مثل قطرات روشن و درخشان اب یا قطرات عرق روی پوسته درب و روی صندلی ها و همه نوع اثاثیه چوبی جمع می شد . خانواده واترمن کوشیدند تا مسله را با پاک کردن قطرات بوسیله اسفنج رفع کنند . ولی بعد از انکه سیزده سطل اب را طی دو روز خالی کردند , تازه به سر جای اولشان برگشتند و فهمیدند که این کار بی ثمر است !! نیاز به گفتن نیست که دکتر و همسرش از فهم این امر که چرا چنین چیزی در خانه ای که انها 9 سال بی دردسر را در ان سپری کرده اند اتفاق می افتد.. دکتر گزارش داد یک روز که داشت ظرف محتوی انگور را از اتاقی به اتاق دیگر می برد , در طی همین مدت کوتاه ظرف پر از اب شده بود !! همانطور که انتظار میرفت انها به استمداد از متخصصین بر امدند.. اما هیچ توضیحی برای این اتفاق عجیب نبود ..تنها چیزی که بود تجمع قطرات اب به روی اثاثیه منزل بود که بیشتر و بیشتر می شد..خانواده ابدیده ! مجبور شدند تمام البسه و اسباب خانه را از درون منزل خارج کنند و خودشان به یک تریلر نقل مکان کردند . تا این که بالاخره باران داخلی متوقف شد و بار دیگر ان خانه قابل زیست گشت..

سالها پیش یعنی در تاریخ اوت 1967 واقعه حیرت انگیزی در برزیل اتفاق افتاد, این واقعه مدتها محققان و دانشمندان را در بهت وحیرت فرو برد . در انروز گروهی از جوانان پرشور که با موتورسیکلت از " ریودوژانیرو " به " سائوپائولو " میرفتند در بین راه با منظره شگفت انگیزی روبرو شدند که هرگز در عمرشان منظره ای چنین وحشتناک را ندیده بودند . باران عجیبی میبارید,ولی نمیتوانست یک باران معمولی باشد زیرا هوا ابری نبود تا انسان تصور کند که این یک باران طبیعی است . انچه از اسمان فرو میریخت تاریکتر و سیاهتر از ان بود که انسان تصور کند که قطرات باران است !! یکی از جوانانی که در بین موتور سواران بود وکیل دعاوی بنام " مارکوندس فریرو " که در انجا حضور داشت دل بدریا زد و خود را به محل واقعه رساند, ولی با کمال تعجب مشاهده کرد که در منطقه ای به وسعت یک کیلومتر مربع از اسمان گوشت و خون میبارد !! مطبوعات " سائوپائولو " روز بعد این واقعه را در تیراژ وسیع بچاپ رساندند و اندازه قطعات گوشت را که از اسمان فرو افتاده بود 5 تا 18 سانتیمتر ذکر کردند , جنس این گوشت ها اسفنجی و رنگشان بنفش بود و هنوز قطرات خون از انها فرو می چکید! ماموران پلیس در برابر این حادثه عجیب و بی سابقه , حیرت زده برجای ماندند و کاری از دستشان ساخته نبود . پس از تحقیق دریافتند که در روز سقوط این اشیاء از اسمان, هوا صاف و افتابی بوده و در لحظه وقوع این حادثه هیچ هواپیمائی بر فراز ان منطقه پرواز نمیکرده است . در اخر چون هیچ مدرکی برای توضیح این بارش عجیب بدست نیامد پلیس برزیل با جمع اوری قطعات گوشت از روی زمین پرونده این ماجرا را مختومع اعلام کردند !!

 

در 25 مارس 1966 در مریلند بیش از 3000 پرنده مرده از اسمان به روی این شهر بارید و خسارات زیادی را برجای گذاشت .. در 17ژانویه 1969 در بریستول انگلیستان به مدت 7 دقیقه از اسمان انواع ماهی های بزرگ وکوچک میبارید... البته دانشمندان معتقدند که بخاطر انواع طوفانها و گردبادها این جانوران اسیر شرایط موجود شده اند اما در برابر این سئوال که چرا هنگامی که هیچ ابری یا طوفانی در منطقه نیست این بارندگی ها اتفاق می افتاد و چرا این بارانها تنها در یک نقطه مشخص نازل میشود... هیچ پاسخی ندارند .

در سال 1983 یک نویسنده امریکائی بنام " چارلز فورت " کتابی را منتشر کرد با نام " حقایق لعنتی" که بیش از 185 مورد از بارش های عجیب را با شواهد و مدارک کافی در ان ذکر کرده بود.. این کتاب در عرض دو سال بیش 70 بار تجدید چاپ شد .


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


زندگی دوباره

زندگی دوباره

 

تویاش دختر یک خانواده فقیر هندی است . خانواده او حتی دهلی پایتخت هند را ندیده اند. تویاش تا 9 سالگی هیچ مشکلی ندارد او هم مثل تمام دختران روستایشان بازی میکند . یا به مادرش کمک میکند . اما یکروز هنگامی که از خواب بلند میشود  . حرفهای میزند که خانواده اش تعجب میکنند او از خانواده ای حرف میزند که در لیورپول انگلیستان است او میگوید پدر و مادرش در ان شهر هستن. انروز خانواده به او میخندد  اما دختر دائم گریه میکند و پدر و مادر خود را میخواهد . . او را کتک میزنند . و بعد از مدتی به خیال اینکه جن زده شده او را پیش طبیب روستا میبرند . اما دعاهای طبیب نه تنها اثر ندارد بلکه حال دخترک خراب و خرابتر میشود . انها مجبور میشوند توباش را به شهر ببرند تا یک روانپزشک او را ببیند . در بیمارستان دکتر از دوست خود که یک پزشک انگلیسی است میخواهد تا دخترک را معاینه کند . هنگام معاینه پزشک انگلیسی بسیار تعجب میکند . چگونه دختر بچه ای که برای اولین بار به شهر امده انقدر دقیق نام محله های لیورپول را میداند . عاقبت مجبور میشود ماجرا را برای سفیر انگلیس در هند بگوید با تعقیقات سفارت مشخص میشود . خانواده ای را که دخترک در انگلیس نام میبرد وجود دارد . او حتا نام برادر . همسایگان و بستگان خود را در لیورپول کاملا دقیق گفته انها متقاعد میشوند تا او را به انگلیستان ببرندو برای اطمینان افراد نامبرده را با چند نفر دیگر نزد دختر میاورند . او پدر و مادر انگلیسی  خود را شناسایی . برادران خود را به اسم صدا میزند . تعجب بر تمام مردمان انگلیس سایه می افکند . چگونه ممکن است..؟ اما چیزی که قدرت تفکر را از انها گرفته بود . حکایت غریبی بود  ان خانواده 9 سال پیش دخترشان امیلی را بخاطره بیماری از دست داده بودن . ایا ممکن است روح امیلی دوباره در وجود دختری دیگر بدنیا بیاید...؟    (مدرک :  شما اگر از یک انگلیسی که 50 یا 60 سال داشته باشد بپرسید این داستان را با اب وتاب برایتان میگوید ) تمام روزنامه های انگلیسی  9/2/1965

 


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


دو دوست

دو دوست

 

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزی بگوید روی شن های بیابان نوشت امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟ دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


راز خوشبختی

راز خوشبختی

مغازه داری پسرش را فرستاد تا از خردمند ترین مرد دنیا سئوال کند راز خوشبختی چیست؟ پسر چهل روز در صحرا سرگردان بود و سرانجام به قلعه زیبایی رسید که در بالای کوه مرتفعی قرار داشت . مرد خردمند آنجا زندگی می کرد .« قهرمان ما به جای روبرو شدن با آن مرد خردمند وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن دیده می شد : بازرگانان در رفت و آمد بودند ، مردم در گوشه و کنار با هم صحبت می کردند ، دسته کوچکی از نوازندگان آهنگ آرامی را می نواختند و روی میزی لذیذ ترین خوراک های آن منطقه از دنیا به چشم می خورد . مرد خردمند با همه صحبت مي کرد و پسر مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا نوبت او شود . « مرد خردمند با دقت به توضیحات پسر در مورد آمدنش گوش داد ، و گفت که در آن لحظه وقت ندارد در مورد راز خوشبختی به او توضیح بدهد . به پسر گفت که در قصر گشتی بزند و دو ساعت بعد باز گردد . مرد خردمند قاشقی که دو قطره روغن در آن بود به پسر داد و گفت : " در ضمن می خواهم کاری انجام دهی در حالی که مشغول گردش هستی ، این قاشق را هم با خودت ببر اما نباید بگذاری قطرات روغن از آن بریزد. " پسر چشمش را به قاشق دوخت و مشغول بالا و پایین رفتن از پلکان های قصر شد . بعد از دو ساعت نزد مرد خردمند باز گشت . مرد خردمند پرسید : " خوب ، آیا قالیچه های ایرانی را که روی دیوارها بودند دیدی ؟ آیا باغی را که ده سال طول کشید تا سر باغبان آن را بباراید ، دیدی ؟ آیا در کتابخانه من متوجه دست نوشته های زیبا روی پوست آهو دیدی؟ پسر خجالت زده شد و اعتراف کرد متوجه هیج یک از آنها نشده است . تمام توجه پسر این بود که روغنی را که مرد خردمند به او سپرده بود

نریزد . « مرد خردمند گفت : پس دوباره برو و شگفتی های دنیای من را ببین . اگر خانه کسی را نشناسی نمی توانی به او اعتماد کنی ." پسر آسوده خاطر شد ، قاشق را برداشت و به تفحص در قصر پرداخت و این بار متوجه همه کارهای هنری روی سقف و دیوارها شد . باغ ها را دید ، کوههای اطرافش را ، زیبایی گل ها را و سلیقه از را که در تمام چیزهایی را که دیده بود برای او تعریف کرد . مرد خردمند پرسید : " پس قطرات روغنی که به تو سپرده بودم ، چه کردی ؟ " پسر به قاشق نگاه کرد و دید روغنی در آن نیست . خردمند ترین مرد عالم گفت " خوب نصیحتی به تو می کنم و آن این است که راز خوشبختی یعنی دیدن همه شگفتی های جهان به این شرط که هرگز قطرات روغن درون قاشق را فراموش نکنی


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


فرشته بیکار

فرشته بیکار

 روزی مردی خواب عجیبی دید. دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند. هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دیدکه سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگـــان را دید که کاغذهـایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند: خدایا شکر.!!!


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


مشغله

مشغله

 روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:" آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!" شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟!

 نویسنده: حمید رضا بهلولی


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


زندگی خروسی

زندگی خروسی

 کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت. توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

منبع : اینترنت مترجم: شبنم پاک سرشت


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


جك درنده

جك درنده

پنج بار مردي ناشناس با جثه اي كوچك، پا به درون شبهاي مه  آلود لندن گذاشت و پنج بار با زنان خياباني صحبت كرد. آنها را به تاريكي كشانيد و به نحوي بي رحمانه به قتل رسانيد. كارآگاهان حرفه اي فرضيه هاي گوناگوني درباره اينكه مرد ناشناس كيست، ارائه كردند و سرانجام هيچ كس پاسخ اصلي را پيدا نكرد و جنايات بيرحمانه او در پرده ابهام باقي ماند .

محله جنوب شرقي لندن در زمان ويكتوريا که لکه ننگي بر دامن انگلستان بود، خانه هاي پست و مخروبه در دو سوي خيابانها سر برافراشته  بودند. كوچه و خيابانها در زواياي ميخانه ها در شب، غارهاي تاريكي بودند كه درون آنها در زير نور شمع انبوه جماعت بدكاران در هم مي لوليدند. در بيرون زنان و مردان مفلوك و تبهكار به زندگاني خود ادامه ميدادند. تنها طريقه خلاصي از ناراحتي ها نوشيدن بطري جين در ازاي  چند سكه بود. براي بعضي از زنان، روسپيگري تنها طريقه ادامه زندگي بود.

" جك درنده"  یا " جک آدم کش " در 1888 پا به چنين معركه اي نهاد و همراه خود ترس و  وحشت هراس را به ارمغان اورد . "ماريان نيكلاس" به پايان خط رسيده بود، در 42 سالگي شكسته تر از آن بود كه مردان را به خود جلب كند - حتي قادر به  پرداخت 4 پني براي خوابيدن در نوانخانه نبود. تمام خنزر و پنزر هايش را براي خريد جين فروخته بود. وقتي مردي كوچك اندام در خيابان جلوي او ظاهر شد، ماري فكر كرد آن شب  سرپناهي خواهد داشت. حتي  وقتي مرد او را به پشت خيابان و درون تاريكي برد، هوشيار نشد. وقتي فهميد اوضاع خراب است كه دير شده بود, قاتل به پشت سر او جهيد و دهانش را گرفت و گردنش را بريد. فردا صبح گاري چي، جسد  تکه تکه شده او را پيدا كرد. فرمانروايي قاتل آغاز شده بود.

دقيقا هفت روز بعد جنايت ديگري به وقوع پيوست. مقتول، بد كاره اي 47 ساله بود به نام " آني جاپمن"  كه به آني سياه معروف بود و بر اثر بيماري تنفسي رو به مرگ بود، كه قاتل مرگ او را تسريع كرد. جسد او صبح زود توسط مغازه داري پيدا شد. جسد به طرز تهوع آوري تكه تكه شده بود. زير پاي او چند سكه و يك حلقه پيدا شد. محله " وايت چاپل" را ترس، همراه با شايعات گوناگون فرار گرفت. شايع بود كه قاتل چاقوي خود را در كيسه اي به همراه دارد، مردم تصميم گرفتند هر كسي را كه كيسه اي به همراه داشت تعقيب كنند و زد و خورد هايي هم به وقوع پيوست. گروه هايي تشكيل شد تا محافظت از خيابانها را بر  عهده  گيرد  پليس دهها نفر را دستگير كرد اما قاتل هيچ ردي به  جا نگذاشته  بود. تنها پزشكان اداره پليس فهميده بودند كه قاتل، چپ دست است و اطلاعات وسيع پزشكي دارد.! جراح متخصص اظهار كرد كه قتل ها در نهايت دقت و مهارت انجام شده است.

در شب 30 سپتامبر قاتل، دو زن ديگر را قصابي كرد و تنها رد پاي موجود را به جا گذاشت ." ليزا "در حالي پيدا شد كه از گلويش خون ميريخت. جسد "كيت ادواردز "  ترسناكتر از  آن یکی بود و چند خيابان آن طرف تر پيدا شد، از محل جسد، رد خون تا پشت خانه اي امتداد مي يافت. در آنجا با گچ نوشته شده بود:" جهودها مقصر نيستند " اما آيا معناي اين جمله آن بود كه قاتل يهوديي است كه از سر خشم و انتقام از جهان دست به اين جنايت زده؟! يا قاضي ديوانه اي بود كه خود نيز مجري قانون شده بود؟! معناي پيام هر چه بود مي توانست اهميت فراواني داشته باشد. اما موضوع به طور كامل بررسي نشد. زيرا اين مدرك بدون دليل منطقي از ميان رفت.لندن در وحشت اين دو جنايت آخري فرو رفته بود و شايعات  بيشتر و بیشتر می شد. ميگفتند قاتل دكتري ديوانه است. ميگفتند مردي وحشي لهستاني است، يا ماموري مخفي روسي طرفدار تزار كه سعي در بي آبرو كردن پليس دارد. یا يك مخبط اخلاقگرا كه بي اخلاقي در جامعه او را برانگيخته است. حتي گفته مي شد قاتل، قابله اي ديوانه است كه از  روسپيگري  نفرت دارد. هيچكس واقعيت را نفهميد،قاتل اصلي ناشناس ماند.

در 9 نوامبر قتلي ديگر اتفاق افتاد . آخرين نفر " ماري مكي " 25 ساله بود عابري كه او رامي شناخت متوجه شدكه ماري به سوي مردي كوچك اندام و خوش پوش با سبيلي باريك و كلاه شاپو رفت. جسد پاره پاره او فردا پيدا شد. ماري آخرين قرباني "جك آدم كش " بود، جنايات ديگر تكرار نشد. كارآگاهان سعي فراوان در پيدا كردن او نمودند، اما نتيجه اي بدست نيامد. پرونده در اسكاتلند يارد بايگاني شد و چنين  گفته شد كه تا سال 1991 حقيقت ماجرا در دسترس عموم قرار نخواهد گرفت . ولي آنچه مسلم است كه جك هرگاه مبادرت به قتلي  مي كرد در تاريكي كوچه ها به راحتي ناپديد مي شد. اگر جك آدم فقيري بود پس آنهمه اطلاعات پزشكي را از كجا آورده بود.؟! كه طبق گفته پزشكان اينگونه  مثله  كردن اجساد حداقل یک ساعت وقت مي خواست در حالي كه جك در كمتر از  چند دقیقه اين كار ها را انجام مي داد. این قاتل، پس از هربار جنایت، شرحی از عملیات قتل مینوشته و آن را در محل وقوع حادثه در کنار جسد قربانی قرار میداده.

توصیف شاهدان از ظاهر او یکسان است. او کلاه شاپو بر سر میگذاشت و مثل آدمهای متشخص صحبت میکرد. تنها چیزی که در مورد او میتوان گفت : این است که وی در عرض سه ماه، پنج قربانی برجا گذاشت و دیگر دست از فعالیت کشید. شایعات روز به روز زیادتر می شدند." جک ادمکش " مثل جنتلمن ها حرف میزد. قیافه ای نجیب زاده داشت. پس میبایستی مقام مهمی در حکومت داشته باشد. شاید هم خون سلطنتی در رگهایش روان بود.! بی تردید این شایعات تا حدودی نیز رنگ و بوی واقعی داشتند، ولی حقیقت، باور نکردنی تر از انچه بود که مردم تصور میکردند.! "جک درنده" یک کارمند جزء نبود. حتی یک عضو خرده پای خانواده سلطنتی نیز نبود.

این موضوع تا هفتاد و نه سال پس از مرگ وی بصورت مسکوت و محرمانه باقی ماند و تنها در سال 1970 میلادی بود که دکتر " توماس استوول " با معرفی کردن قاتل، از این جنایت در حضور خانواده سلطنتی پرده برداری نمود. دکتر استوول این حقیقت تکان دهنده را پنجاه سال تمام در قلبش نگاه داشته بود و عمدا از افشای آن خوداری میکرد. او نمیتوانست درگیر ماجرائی شود که بعدا پشیمانی به بار می آورد.!

او اعتراف خود را در مورد قاتل بیان کرد: 

که دوستان قاتل او را " ادی " صدا میزدند و مردم وی را با القاب " البرت ویکتور کریستن ادوارد " ، " دوک کلارنس " و " آوندال " میشناختند. از همه مهمتر اینکه وی، یک شخص مورد علاقه ملکه " ویکتوریا " – پادشاه انگلستان به حساب می آمد. پدرش از شاهزاده های استان " ولز " بود و رابطه ای تنگاتنگ با دربار داشت . حتی برخی معتقدند که وی از نواده های " ادوارد هفتم " بوده است! خواهرش " ماود " ملکه اینده نروژ بود و برادر جوانترش " جورج " نام داشت که بعدها تحت عنوان  پادشاه "جرج پنجم " به تخت سلطنت نشست . 

دکتر " استرول " در جوانی تحت نظارت دکتر " سر ویلیام گال " پزشک سلطنتی، مشغولبه کار بود. دکتر " گال " دختری بنام " کارولین " داشت که گاه گداری به دفترچه یادداشتهای پدرش سرک می کشید و برخی از جزئیات مندرج را به دکتر " استوول " منتقل میکرد. دکتر " گال " ، ادی را به خاطر مرضی که قوای جسمی و روحی او را مختل میکرد، تحت مداوا قرار داده بود و آنگونه که در یادداشتها پیداست، بعد از چهار جنایت، وی را در یک بیمارستان خصوصی روانی بستری کرده بودند ، ولی موفق به فرار شد و برای پنجمین بار، دست به جنایت زد.

 

طبق گفته دکتر " استوول "، "ادی " بعدها آثاری از بهبودی نشان داد. او به یک سفر دریائی پنج ماهه رفت و در سال 1891 میلادی چند هفته پس از مراجعت از سفر درگذشت. علت مرگ، ذات الریه عنوان شده بود. او موقع مرگ فقط بیست و هشت سال سن داشت. چیزی که به یقین میتوان گفت، این است که اگر وی تا زمان فوت پدرش، تا سال 1910 میلادی زنده میماند، بجای برادر کوچکترش، "جورج" پادشاه انگلستان می شد.!!

یعنی شرورترین جانی تاریخ انگلستان ممکن بود بر امپراطوری بریتانیا حکومت کند!!

 


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


آنتوان چخوف

آنتوان چخوف

همين چند روز پيش، يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا  پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم.

به او گفتم: بنشينيديوليا واسيلي‌‌‌‌‌اِونا! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

- چهل روبل

- نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم، حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .

 -  دو ماه و پنج روز

دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب كوليا نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. و سه تعطيلي…

وليا واسيلي‌‌‌‌اونا از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد

 - سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. كوليا چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب وانيابوديد فقط وانيا . و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد . دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده. تفريق كنيد… آن مرخصي‌‌‌ها… آهان… چهل ويك‌‌روبل، درسته؟

چشم چپ يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت.

 - و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد.

فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما كوليا  از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي وانيا  فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد. پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم . در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.

 يوليا واسيلي‌‌‌‌‌‌اِونا نجواكنان گفت: من نگرفتم.

 -امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام.

 - خيلي خوب شما، شايد ... .

-  از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !

- من فقط مقدار كمي گرفتم.

در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد:  من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر

 - ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … يكي و يكي .

يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .

به آهستگي گفت: متشكّرم .

جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .

پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟

-  به خاطر پول.

 - يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟

 -در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند.

- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده .

ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟ ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است.

بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .

براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم.

 

 پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود.


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت


داستان زندگي محمد يونس

داستان زندگي محمد يونس

داستان زير داستان زندگي محمد يونس است . اين داستان را از زبان خودش ميشنويم تا ببينيم او چگونه توانست موثر باشد و در دنياي پيرامون خودش تاثير گذارد . پنداره محمد يونس براي رسيدن به دنیایی که در آن فقر وجود نداشته باشد، در يكي از خيابانهاي بنگلادش صورت خارچي پيدا كرد.
 موضوع بيست و پنج سال پيش آغاز شد. من در يكي از دانشگاههاي بنگلادش اقتصاد درس مي دادم. كشور دچار قحطي بود. احساس بسيار بدي داشتم . من در كلاس نظريه هاي پر آب و رنگ اقتصادي را درس مي دادم. اما وقتي بيرون از كلاس مي رفتم ، چشمم به بدنهاي نحيف و اسكلت گونه اي مي افتاد كه انتظار مرگ را مي كشيدند.
 احساس كردم آنچه آموخته ام و آنچه درس مي دهم حكايات واقعي نيستند و براي زندگي مردم معنا و مفهومي ندارند. از اين رو خواستم ببينم مردم در دهكده مجاور دانشگاه چگونه زندگي مي كنند. مي خواستم بدانم آيا به عنوان يك انسان كاري هست بتوانم كه مرگ اين قحطي زده ها را به تعويق بيندازم، آيا مي توانم حتي اگر شده به يك نفر كمك كنم.
 حادثه ويژه اي به من جهت گيري خاصي داد. زني را ملاقات كردم كه چهار پايه اي از جنس بامبو درست مي كرد. بعد از صحبتي كه با او كردم فهميدم روزي دو سنت درآمد دارد. باور نمي كردم كسي بتواند با اين شدت كار كند، چهارپايه هايي به اين زيبايي بسازد، و پولي در اين حد ناچيز دريافت كند. او گفت چون پول ندارد كه چوب بامبو بخرد و چهارپايه درست كند، مجبور شده از كسي پول قرض بگيرد. اين تاجر گفته تنها در صورتي اين پول را به زن قرض مي دهد كه چهارپايه هاي ساخته شده را تنها به او بفروشد، آن هم به قيمتي كه او مي گويد.
 اين دليل قيمت ارزان چهارپايه ها بود. در واقع آن زن كارگر جيره خوار آن تاجر بود. پرسيدم كه هزينه تهيه چوب بامبو چقدر است، و او گفت حدود 20 سنت، و اگر چوب خيلي خوب بخواهد 25 سنت. با خود گفتم مردم محتاج 20 سنت هستند و كسي به آنها كمك نمي كند. با او صحبت كردم و گفتم كه مي توانم اين 20 سنت را به او بدهم. اما فكر ديگري به ذهنم رسيد. تصميم گرفتم فهرستي از كساني كه اين مقدار پول نياز نداشته تهيه كنم. به اتفاق يكي از دانشجويانم چند روزي به دهكده مجاور رفتيم معلوم شد كه چهل و دو نفر وضعيت آن زن را دارند. وقتي پول مورد نياز آنها را با هم جمع زدم، به شدت جا خوردم . رقم به 27 دلار رسيد. از خودم خجالت كشيدم كه در جامعه اي زندگي مي كنم كه نمي تواند به چهل و دو انسان پر تلاش و سختكوش و در ضمن ماهر، 27 دلار بدهد. براي نجات از اين احساس شرمندگي، از جيبم 27 دلار در آوردم و آن را به دانشجويي دادم و گفتم :(( اين پول را به آن چهل و دو نفري كه ملاقات كرديم بده. به آنها بگو اين يك وام است ، وقتي توانايي اش را پيدا كردند پول را به من پس بدهند. آنها مي توانند محصولاتشان را به هر كس و در هر كجا كه پول بهتري بدهد بفروشند.))

فقرا بعد از دريافت پول به هيجان آمدند و من با ديدن هيجان آنها فكر كردم (( حالا چه كار بايد بكنم؟)) با مسئولان شعبه بانكي كه در دانشگاه بود صحبت كردم. از مدير بانك خواستم به اشخاص فقيري كه در دهكده با آنها صحبت كرده بودم وام بدهد. خيلي جا خورد. گفت : ((شما عقلتان را از دست داده ايد. اين غير ممكن است چگونه مي توانيم به فقرا وام بدهيم ؟آنها اعتباري ندارند.)) با اصرار و التماس به او گفتم :((دست كم امتحان كنيدو نتيجه اش را ببينيد. اينكه رقم زيادي نيست.)) در جوابم گفت :((نه ، مقررات ما اين اجازه را نمي دهد. اين فقرا نمي توانند وثيقه بسپارند، و از اين گذشته اين رقم اندك ارزش وام دادن ندارد.)) بعد به من توصيه كرد كه با مقامات ارشد بانك در بنگلادش حرف بزنم.

 به توصيه اش عمل كردم و به اشخاص بلند پايه بانك مراجعه نمودم. همه آنها به يك شكل جوابم را دادند. سرانجام پس از آنكه چندين روز دنبال اين كار دويدم، حاضر شدم كه ضامن آنها بشوم.(( من اين وام را تضمين مي كنم. هر چه را كه لازم باشد امضاء مي كنم. پول را از بانك مي گيرم و آن را به اشخاصي كه مي شناسم مي دهم.))

 اين شروع كار من بود. آنها به من گوشزد كردند كه فقرايي كه وام مي گيرند هرگز آن را پس نمي دهند. گفتم :(( امتحان مي كنم.)) جالب اينجا بود كه آنها تا آخرين سنت وامشان را پسش دادند. من در حالي كه به شدت هيجان زده بودم ، به رئيس بانك مراجعه كردم.(( ببينيد، آنها تمام بدهي شان را پرداخت كرده اند. مسئله اي وجود ندارد.)) در جوابم گفت:((نه، آنها شما را فريب داده اند. به زودي پول بيشتري مطالبه مي كنند و آنها را پس نمي دهند.)) من به آنها پول بيشتري دادم، و باز هم بدهي شان را پرداخت كردند. وقتي موضوع را  با رئيس بانك در ميان گذاشتم، او گفت:(( ممكن است در يك دهكده بتوانيد اين كار را بكنيد، اما اگر اين كار را در دو دهكده انجام بدهيد موفق نمي شويد.)) با عجله اين كار را در دو روستا انجام بدهيد موفق نمي شويد. با عجله اين كار را در دو روستا انجام دادم. باز هم موثر واقع شد.

 از اين رو ميان من و رئيس بانك و همكاران بلند پايه او نوعي مبارزه در گرفت. به من گفتند احتمال اگر شمار دهكده ها به پنج برسد، حرفشان درست از آب در مي آيد. من اين كار را در پنج دهكده انجام دادم. باز هم مردم وام دريافتي را پس دادند. اما روساي بانك تسليم نشدند. ده دهكده، پنجاه دهكده، و صد دهكده پيشنهاد كردند. اين گونه ، رقابتي ميان من و آنها در گرفت. من به نتايجي رسيدم كه آنها نمي توانستند انكارش كنند. با اين حال به گونه اي آموزش ديده بودند كه فكر مي كردند فقرا قابل اعتماد نيستند . خوشبختانه من اين گونه تربيت نشده بودم، بنابراين آنچه را مي ديدم باور ميكردم. اما ذهن و چشمان مديران بانك تحت تاثير دانسته هاي قبلي شان كور بود.

 سرانجام باخود گفتم چرا مي خواهم آنها را متقائد سازم؟ من شخصا كاملا مطمئن هستم كه فقرا مي توانند وام بگيرند و بدهي شان را بپردازند. چرا بانك جداگانه اي درست نكنيم؟ اين موضوع نظر مرا جلب كرد، از اين رو پيشنهادي به دولت نوشتم و اجازه خواستم كه بانكي داير كنم. دو سال طول كشيد تا دولت را متقائد كردم.

 در دوم اكتبر 1983 ما تبديل به يك بانك شديم - يك بانك رسمي مستقل- حالا مي توانستيم آن طور كه مي خواستيم برنامه هايمان را گسترش بدهيم، و همين كار را هم كرديم.

بانك گرامين در حال حاضر در 46000 روستاي بنگلادش فعال است. اين بانك 1267 شعبه و بيش از 12000 كارمند دارد. اين شعبات تا كنون 5/4 ميليارد دلار وام 12 تا 15 دلاري داده اند و متوسط اين رقم وام زير 200 دلار است  اين بانك همه ساله نيم ميليارد دلار وام مي دهد. حتي گدايان هم مشمول دريافت وام مي شوند تا دست از گدايي بكشند و به كار فروشندگي روي بياورند. وام براي خريد خانه 300 دلار است. اين رقم براي ما بسيار ناچيز به نظر مي رسد، اما تاثير فردي آن را بررسي كنيد. دادن 500 ميليون دلار وام در سال، به 7/3 ميليون وام گيرنده احتياج دارد. 96 درصد اين اشخاص زن هستند. آنها با گرفتن اين وام تصميم مي گرفتند زندگي خود و خانواده شان را تغيير بدهند. 7/3 ميليون نفر بايد تصميم مي گيرفتند كه مي توانند تغييري ايجاد كنند. 7/3 ميليون نفر توانستند شبهاي بي خوابي را پست سربگذارند. در دل اين احساس توانمندي، زناني قرار داردند كه تصميم گرفتند متكي به خود باشند، كارفرماهي مستقلي باشند، و در خانه هاي خود و در اطراف آن كار كنند تا در زمينه هاي اقتصادي به موفقيت برسند. اينها صداي خود را يافتند.

 


 

نوشته شده توسط مهدی.ن.پ.د در ساعت موضوع | لینک ثابت